پوستر undefined

فیلم‌ سینمایی |درام

بانشی های اینشیرین

The Banshees of Inisherin

۶ /۱۰
امتیاز سلام سینما

از ۱ رای

منتقدان:

۸

امتیاز دهید:

دوستان صمیمی در یک جزیره‌ی دورافتاده در ایرلند به یکباره و با تصمیم یکی از آن‌ها از هم جدا می‌شوند و این جدایی عواقب سنگینی برای آن‌ها به همراه دارد.

کارگردان: مارتین مک دونا

نقدهای بلند فیلم بانشی های اینشیرین

همکاری دوباره‌ی کالین فارل و برندن گلیسون با مارتین مک دونا


ترجمه اختصاصی سلام سینما

کری کندن و بری کیوگن از دیگر ستاره‌های این فیلم هستند که در جشنواره ونیز نخستین نمایشش را پشت سر گذاشت. فیلم روایت جدایی ناگهانی دو دوست صمیمی را بازگو می‌کند...

ماجرا در مناطق روستایی ایرلند اتفاق می‌افتد. مک دونا فیلمنامه‌ی بانشی‌های اینیشرین را سال‌ها قبل آماده کرده بود؛ اما هیچ‌وقت فرصت تولید آن فراهم نشده بود. پس از مدت‌ها بالاخره مک دونا سراغ فیلمنامه رفت و حاصل کارش این اثر قابل‌تحسین شد که بی‌شک یکی از بهترین آثارش به حساب می‌آید.

این کمدی سیاه ازهم‌گسیختگی اندوه‌بار یک رفاقت چندین ساله را روایت می‌کند. مک دونا به گونه‌ای با ساختن این فیلم، ادای دینی نسبت به اصل و نسب ایرلندی‌اش به جا آورده. در فیلم شاهد نوعی مالیخولیای دونفره هستیم. خبر جدایی این دو مثل بمب در جزیره‌ی کوچک محل زندگی‌شان می‌پیچد. جزیره‌ای که معمولاً جوی آرام و یک‌نواخت داشت و خالی از این‌گونه دیوانگی‌ها بود.

در این فیلم شاهد همکاری مجدد کالین فارل و برندن گلیسون با مک دونا پس از چهارده سال هستیم. همکاری قبلی این جمع برمی‌گردد به فیلم در بروژ (2008). فارل و گلیسون از جنبه‌ی سن، جثه و شخصیت بسیار متفاوت از یکدیگرند که این خودش می‌تواند از جذابیت‌های فیلم برای بیننده باشد.

از جمله نکات مثبت فیلم دیالوگ‌ها و شخصیت‌پردازی محشری است که مک دونا طرح‌ریزی کرده است. مثلاً آنجا که پادریک (فارل) نزد دوست قدیمی‌اش کولم (گلیسون) می‌رود و از برخورد سردش بهت‌زده می‌شود. او بدون اینکه علت حضور پادریک را جویا شود، با خونسردی در حال سیگار کشیدن است و حتی به اندازه‌ی کلمه‌ای با رفیقش حرف نمی‌زند. این برخورد سرد پادریک را به شدت غمگین می‌کند و پس از آن، سؤال جنجو (پت شورت) درباره‌ی عدم حضور کولم نمکی بر زخم‌هایش می‌شود.

روز بعد در میخانه کولم به پادریک اشاره می‌کند که در جایی دیگر بانشیند، اما این را هم می‌گوید که او خطایی نکرده و اضافه می‌کند: " فقط ازت خوشم نمیاد." حالت چهره‌ی کولم در هنگام ادای این کلمات هم گواهی است بر این احساس.

هرچه روزبه‌روز بر پریشانی پادریک افزوده می‌شود، از آن طرف زمختی و بدعنقی کولم هم بیشتر می‌شود. گویا دوست مسن‌تر فقط به دنبال آرامشی برای باقی عمرش است. اینطور که به نظر می‌رسد او می‌خواهد اوقات باقی‌مانده را با ویولنش سپری کند. البته بعد از مدتی به واسطه‌ی همین موسیقی دوستان جدیدی پیدا می‌کند، اگرچه پادریک هر روز منزوی‌تر می‌شود.

همزمان با این جدایی، جنگ داخلی شدیدی در سرزمین اصلی در حال وقوع است. گویی مک دونا با استفاده از جنگ دارد به این جدایی طعنه می‌زند. به خصوص آنکه پادریک به طرز بچه‌گانه‌ای ناراحت است و کولم در این سن و سال تازه به مصاف محدودیت‌هایش رفته است.

در افکار کشاورز ایرلندی دهه‌ی 1920 (پادریک تعدادی گاو دارد و از راه فروش شیر آنها امرار معاش می‌کند) مفهوم افسردگی بیش از حد بیگانه به نظر می‌رسد. اما مک دونا صحنه را آنقدر جذاب با دریای دل‌انگیز و آن آسمان پوشیده از ابر رنگ‌آمیزی کرده که برای بیننده باورپذیر به نظر برسد.

هرچند موجودات مذکور در عنوان فیلم (بانشی‌ها) جایی در فیلم ندارند، پیرزن سیاه‌جامه‌، خانم مک‌کورمیک با جمله‌ی " ممکن است مرگی در راه باشد، شاید هم دوتا." رعشه بر اندام بیننده می‌اندازد.

سیوبهان (خواهر پادریک) که به شدت اهل مطالعه است، تنها فرد داستان است که دوست دارد اینیشرین را ترک کند. او دل خوشی از اهالی آنجا ندارد و آنها را "تلخ و دیوانه" می‌داند. او اما برادرش را دوست دارد، و علاوه بر این شیفته‌ی کولم هم هست. اما از جایی او هم طاقتش طاق شده و از کولم دلسرد می‌شود.

از بین رفتن رابطه‌ی کولم و پادریک روی زندگی بقیه‌ی ساکنین هم به شیوه‌های مختلف تأثیر می‌گذارد. مغازه‌دار خبرچین که گویی اجناسش را فقط با خبرهای جدید مبادله می‌کند، کشیش (دیوید پیرس) که هر هفته به جزیره سر می‌زند، مأمور بداخلاق (گری لیدون) که خشمش را به بهانه‌های گوناگون روی پسرش دومینیک تخلیه می‌کند. حتی میخانه هم دیگر مثل قبل آرام نیست.

دومینیک بااینکه فرزند یک پلیس است، به هنجارهای اجتماع چندان توجهی ندارد. از جایی شاهد صحنه‌های متناوبی هستیم که نشان‌دهنده‌ی رابطه‌ی پادریک با دومینیک هستند. پادریکی که تقلا می‌کند درد ناشی از جای خالی کولم را تسکین دهد.

در کل می‌توان گفت بازیگران نمایش بی‌نقصی ارائه داده‌اند. تعدادی از آنها از جمله کندن، شرت، لیدون و فلیتون سابقه‌ی همکاری طولانی‌مدتی با مک دونا دارند. به همین دلیل به بهترین شکل با ریتم فیلم هماهنگ به نظر می‌رسند.

صحنه‌ها طوری خلق شده که بیننده حس کند خودش هم واقعاً آنجا حضور دارد. دیویس صحنه‌های بیرونی را در نور طبیعی و صحنه‌های داخلی را از آنجایی که مکان مذکور تا دهه‌ی 1970 به الکتریسیته دسترسی نداشت، با به کار بردن شمع و چراغ گازسوز فیلمبرداری کرده. از طرفی هم مارک تیلدزلی طراحی صحنه‌ها را با جزئیات بسیار انجام داده و به تمام جنبه‌های فرهنگی مکان توجه کرده.

در طول فیلم مک دونا آمیزه‌ای از نوعی خشونت خلاقانه و نوعی تعلیق پنهانی آفریده. از طرفی ذکاوت کارگردان در خلق دیالوگ‌ها، فیلم را به تأثیرگذارترین اثر مک دونا تبدیل کرده است. 

پذیرش رنج به عنوان بخش جدانشدنی زندگی احتمالاً فقط با افزایش سن ممکن است. شاید صبر طولانی مک دونا برای ساخت این فیلم هم به همین دلیل بوده تا بتواند کاراکترها را منصفانه بیافریند! 

منبع: هالیوود ریپورتر

مترجم: وحید فیض خواه


بانشی‌های اینیشیرین Banshees of Inisherin (2022)

تاریخ اکران: 5 سپتامبر 2022 (جشنواره فیلم ونیز)

کارگردان: مارتین مک دونا

نویسنده: مارتین مک دونا

توزیع‌کننده: سرچ لایت

بازیگران: کالین فارل، برندن گلیسون، کری کندن، بری کیوگن، پت شورت، جان کنی، گری لیدون، شیلا فلیتون، دیوید پیرس

فیلمبرداری: بن دیویس

تدوین: میکل ای. جی. نیلسن

موسیقی: کارتر برول

خلاصه داستان: دوستان صمیمی در یک جزیره‌ی دورافتاده در ایرلند به یکباره و با تصمیم یکی از آن‌ها از هم جدا می‌شوند و این جدایی عواقب سنگینی برای آن‌ها به همراه دارد.

بستن

درس‌هایی از یک استاد


  

بنشی‌های (ارواح) اینیشرین ساخته مارتین مکدونا به ما ثابت می‌کند که بدون هیچ ایده عجیب‌ غریبی می‌توان فیلم‌نامه‌ای تماما عجیب غریب نوشت. مکدونا استاد درام است و نمایشنامه‌های او در سراسر جهان مطرح‌اند اما آن‌چه فاصله او را با نویسنده‌های دیگر زیاد کرده است، تمرکز بر یکتا سازی دیالوگ و اتمسفر قصه‌ است. قصه فیلم جدید او مانند دیگر آثار سینمایی‌اش: «سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری»، «در بروژ»، «هفت روانی» و... به سادگی هر چه تمامتر بیننده را وارد قصه‌ای پیچیده می‌کنند. پادریک به دیدن کولم می‌رود و کولم به او بی‌محلی می‌کند و ما تا آخرین سکانس فیلم متوجه نمی‌شویم چرا کولم لجبازی کرده. قبل از آنکه وارد اتمسفر فیلم و چرایی‌های موجود در فیلم‌نامه شوم باید به این مهم اشاره کنم که لوکیشن ناب فیلم از یک ذهن رویاساز و نه رویا پرداز خارج می‌شود که به خودی خود جهانی مادی و تماما انسانی آفریده است. 

*جاودانگی

در اولین مواجهه با «بنشی‌های اینیشرین» این پرسش در ذهن هربیننده‌ای شکل می‌گیرد که چه عاملی کولم را افسرده کرده است؟ یا چه عاملی باعث شده کولم، پادریک را حوصله‌سربر خطاب کند؟ ابدا مهم نیست که مولف چگونه چنین چرایی‌هایی را قرار است به تصویر بکشد اما بسیار مهم است که ما آن‌قدر منتظر می‌مانیم تا پاسخ را بفهمیم و این تعریف فیلم‌نامه از تعلیق است. آن‌چه اهمیت پیدا می‌کند ما در ابتدا می‌پنداریم این چالش یک سوءتفاهم است و در ادامه آن سوءتفاهم تبدیل به مسئله همگانی می‌شود. شیبان خواهر پادریک نیز علاوه‌بر تاثیرگذاری منطقه‌ای بر جریان سیال فیلم‌نامه شکوه زنانگی و ایثار را به تصویر می‌کشد. جاودانگی این اُبژه در ذهن بیننده باعث تسکین روانی او از انحلال پیش آمده در قصه‌ای ظاهرا ساده خواهد شد. مسئله مهم‌تر آن است که ویژگی بصری فیلم به تنهایی کولم و دلایل شخصی او از تاکید بر تنها بودنش افزوده. به واقع ما در آن سوی اینیرشین می‌بینیم و می‌شنویم که جنگ است و این جنگ تا مادامی که او و سگش کنار ساحل ایستاده‌اند ادامه خواهد داشت. نکته‌ای که به عنوان درس باید نمایشنامه‌نویسان از مارتین مکدونا در گوشه ذهن خود داشته باشند آن است که همواره بحران تعریف شخصی و جامعی ندارد بلکه می‌تواند با مرگ یک حیوان مینیاتوری اتفاق افتد. حیوانی که از شرط عجیب کولم برای مواجهه جدی پادریک با کدورت و دوری از او مُرده است. انگشت قطع شده کولم در دهان الاغ مینیاتوری و سپس رفتار مهربانانه پادریک به عنوان مقابله به مثل با او. در مثلث درامی که مکدونا از قصه‌اش ساخته این نکته کلاس آموزشی است که هیچ المانی دور انداختنی نیست. شیبان، کولم و پادریک هرکدام به خودی خود قصه‌ای دارند که این خود بودنشان، شخصیت، با توسل به اتحاد درام قصه‌ای یکتا را شکل می‌دهند و از سویی دیگر دومینیک، با بازی بری کیگون، و چرایی مرگ او که به نوعی به شیبان و به طور کلی زنانگی ارتباط دارد، نقاشی مفرحی است در جغرافیای قصه‌ای که هرچه بیشتر شنیده می‌شود از جذابیت بیشتری برخوردار خواهد شد.

*انسان

تمایل به تنهایی در انسان و میل به جاودانگی و تاریخ‌سازی دو عنصر تفکیک ناپذیر و قصه‌گو هستند که می‌توانند ترسیم کننده یک نمودار درام نیز باشند. در نمایش‌نامه «زندگی گالیله» اثر برتولت برشت درام بر اساس یک تاریخ ذهنی با کارکردی عینی و مدرن شکل می‌گیرد. در «بنشی‌های اینیرشین» مکدونا درام را بر اساس تاریخ انسانیت در حال دوار شکل می‌دهد. همانطور که از نظر "روبر مرل" تاریخ مانند دایره‌ای همواره درحال تکرار است این سیکل را می‌توان در رفتار پادریک بعد از مرگ الاغ مینیاتوری‌اش با انگشت قطع شده، بر اساس لجبازی، کولم دید. حالا پادریک آنقدر عجیب است که خانه‌ کولم را وقتی که او درخانه‌اش نشسته و دارد سیگار می‌کشد آتش می‌زند اما سگ او را می‌برد. این اما که منتهی به وفاداری انسان به حیوان خواهد شد یک پرسش بزرگ ایجاد می‌کند. چگونه یک انسانی که آن‌قدر عجیب برای حیوان مرده‌اش عزاداری می‌کند می‌تواند در برابر ابراز شرمندگی دوست دیرینه‌اش بی‌تفاوت باشد؟ به رفتار پادریک خوب دقت کنید. پادریک از جمع انسان‌ها به نوعی فاصله گرفته است و تنها به حیوانات خانگی‌اش دل‌بسته اکنون تنها یار زندگی‌اش، کولم، را بی‌آنکه دقیقا بداند برای چه از دست داده دیگر چه اهمیتی دارد او کی ابراز ندامت کند. برداشت‌هایی با عمق میدان زیاد و استفاده از لنز تله برای عمیق‌تر کردن هرچه بیشتر یک جزیره، لوکیشن را به یک جهان سمبلیک تبدیل می‌کند. به پیرزنی که مانند جادوگران «مکبث» شکسپیر است و پیشگویی‌هایش اغلب درست از آب در می‌آید دقت کنید. سینمای مکدونا عاری از غلو، قصه‌‌‎گویی را به ابزاری برای متعالی سازی انسانیت به وسعت یک ذهن رویاساز تبدیل می‌کند.

نویسنده: علی رفیعی وردنجانی

بستن

نقدهای کوتاه فیلم بانشی های اینشیرین


نویسنده

دیوید رونی

فیلم «بانشی‌های اینشیرین» (The Banshees of Insherin) یکی از بهترین فیلم‌های مارتین مک دونا و همچنین ایرلندی‌ترین کار او تا به امروز است. کمدی سیاه، درباره داستانی تکان‌دهنده دوستی تمام شده با نیرویی خشن است. مارتین مک دونا که نویسنده‌ای ذاتی است، یک مالیخولیای مشترک و جدایی‌ای خلق می‌کند که در محیط کوچک یک جزیره خیالی، آرام و تنها می‌غرد.

نویسنده

گای لادج

مارتین مک دونا برای مطالعه تنهایی و همچنین خویشاوندی انسان، به سرودن داستان اسطوره‌ای و تئاتر گونه خشن خود بازگشته است. نتیجه این بازگشت، تبدیل به غنی‌ترین و تکان‌دهنده‌ترین فیلم او یعنی «بانشی‌های اینشیرین» (The Banshees of Insherin) شده. این فیلم جداشدن دو رفیق را در یک جزیره‌ای دورافتاده ایرلندی با تمام رنج و جذبه ملودرام رمانتیک خود، به تصویر می‌کشد.

نویسنده

تاد مک‌کارتی

مارتین مک دونا، نمایشنامه‌نویس و فیلم‌ساز مطرح، در فیلم «بانشی‌های اینشیرین» (The Banshees of Insherin) حقه‌های شیطانی خود را به‌گونه‌ای جذاب رو می‌کند. یک داستان ساده و اهریمنی درباره پایان دوستی دو مرد با مزاح‌ خشن و لحظه‌های تکان‌دهنده است.

نقدهای مردمی فیلم بانشی های اینشیرین

 دیالکتیک عشق و خرد | تاثیر سانتی‌مانتالیسم در بنشی‌های اینشرین 


مارتین مک‌دونا در بنشی‌ها به سراغ یک رابطه سراسر سانتیمانتالیسم رفته است. رابطه‌ای بین کالین فارل و  برندان گلیسون که به شکلی عجیب در ترکیب‌بندی مینیمالیستی شکوهمند شده است. احساسات‌گرایی یا سانتی‌مانتالیسم در بنشی‌های اینشیرین آنقدر نامتناسب با واکنش عاطفی بیننده است که بدون هیچگونه زمینه لازمی، در تقابل با عقل‌گرایی قرار می‌گیرد. به‌راستی گویی مک‌دونا هم خودش داستان را جوری چیده تا مخاطب ببیند عشق و دوستی پایداری بیشتری خواهد داشت یا منطق و کارکردگرایی مکانیکی بر احساسات غلبه خواهد کرد!؟ داستان فیلم در یک دهکده خیالی اتفاق می‌افتد، پاتریک (کالین فارل) شخصیتی به شدت معمولی و روستایی است، اما روحیه‌ای به اندازه کافی مهربان دارد. او با خواهرش (کری کاندون) و الاغ خانگی محبوبش، جنی، در یک کلبه زندگی می‌کند و روزهایش تا حد زیادی در گردش دور جزیره و در میخانه با بهترین دوستش، کولم (برندان گلیسون) می‌گذرد. با این حال، یک روز، کولم به دلایلی که پادریک به سادگی قادر به درک آن نیست، به این دوستی خاتمه می‌دهد. کولم که یکی دو دهه از پادریک بزرگتر است، تصمیم گرفته که می‌خواهد سال‌های باقی مانده خود را صرف تمرکز بر موسیقی کند؛ چرا که او یک کمانچه نواز مشتاق و آهنگسازی مشتاق‌تر است. اما این انحلال دوستی شروع کننده یک چالش عجیب و حتی خونین است. درام حول همین محور به چرخش در می‌آید، گره‌ها یکی پس از دیگری داستان را به سوی نقطه اوج پیش می‌برد. مضمون به دارم اضافه می‌شود و در نتیجه مک‌دونا فیلمی می‌سازد که نتیجه‌اش می‌شود یک کار جمع‌وجور و هنری! بیش از اینکه احساس کنید در حال تماشای فیلم هستید، فکر می‌کنید دارید تئاتر تماشا می‌کنید، طراحی‌ صحنه مینیمال و آبرنگی، طراحی لباس خوش ذوق و متناسب با یک دهکده خیالی، دیالوگ‌هایی که هر یک با لجه‌های خاص و متمایز کننده بیان می‌شوند، موسیقی پس‌زمینه همراهی کننده و… همگی در کنار یک ضرباهنگ کند که نمی‌توان ایراد جدی به آن وارد کرد چرا که خصیصه اصلی چنین درام‌هایی است، شما را وادار می‌کند با پاتریک و کولم همراه شوید. در اینجا پاتریک را داریم که مجنون است. مجنون بودن او هم یک ویژگی جسمی است که سایر شخصیت‌های فیلم به آن اذعان دارند و هم یک ویژگی خلقی و روحی که باز هم اهالی دهکده به آن مشرف‌اند. در آن طرف ماجرا کولم را داریم که در قاموس یک ایده‌آلیست و کارکردگرا ترسیم شده است. او عشق را رها کرده و به دنبال معنی می‌گردد. کارکردگرا است چون به دنبال نتیجه است و تلاش می‌کند تا سرخودش را با چیزی به اسم ماحصل یا دست‌آورد گرم کند. مشخص است که در چنین هدفی، عشق به عنوان یک امر فرازمینی خفیف شمرده شده و ترد می‌شود. داستان تنش‌هایی را در این زمینه خلق می‌کند. اتفاق‌هایی حزن‌انگیز و از جنس تراژدی‌های آشنا که این اثر دارای بارقه‌های کمدی را حتی تا حدی ترسناک و اگزجره می‌کند.  بنشی‌های اینشیرین، جهانی است که در آن می‌توان ادعا کرد همه چیز برای کالین فارل مهیا شده است. شیمی‌ای که بین برندون گلسون ایجاد شده، هر چند تفاوت‌های سنی زیادی را در نگاه اول متوجه دید مخاطب می‌کند، اما رفته رفته به حکم روابط خوب و بازی‌های به اندازه تاجایی پیش می‌رود که کمتر کسی دچار شک و تردید روابط عمیق بین این دو دوست می‌شود. کالین فارل همیشه در به تصویر کشیدن شخصیت‌هایی درون‌گرا موفقیت چشمگیری داشته است، اما این بار متدی را به مخاطب عرضه کرده که برون‌ریزی خاصی در آن نهفته است. همه چیز به اندازه است و هیچ چیز اغراف شده‌ای در بازی او وجود ندارد که به نفی باورپذیری شخصیت از دید مخاطب بی‌انجامد. به عنوان ماحصل متن باید بگویم که بنشی‌ها یک نبرد خونین بین رابطه انسانی، عشق و محبت در مقابل خردگرایی، استدلال منطقی و به نوعی انسان نتیجه‌گرا است. انسانی که برای رسیدن به نتیجه مطلوب می‌خواهد به همه چیز پشت کند اما باز هم مغلوب عشق می‌شود و نمی‌تواند در مقابل آن ممانعت کند. به قول مولانا:  ای توبه‌ام شکسته از تو کجا گریزم

 ای در دلم نشسته، از تو کجا گریزم 

ای نور هر دو دیده بی‌تو چگونه بینم

وی گردنم ببسته، از تو کجا گریزم 

ای شش جهت ز نورت؛ چون آینه‌ست شش رو 

وی روی تو خجسته، از تو کجا گریزم 

دل بود از تو خسته، جان بود از تو رسته 

جان نیز گشت خسته، از تو کجا گریزم 

گر بندم این بصر را ور بسکلم نظر را 

 از دل نه‌ای گسسته، از تو کجا گریزم  
 

بستن