در قسمت دهم سریال «موبهمو» چه گذشت؟ | دزد ایلیا پیدا شد اما ایلیا نه

کابوسهای منصور تمامی ندارد. او باز هم کابوس بال عقاب را دید و صبح که از خواب بیدار شد انگار زندگی برگشته بود به قبل از فروش زمین و دوران بیپولی. صبح از بنگاه شهرستان به منصور زنگ زدند و گفتند همسرت اینجا بوده و نشانی خریدار را میخواست. منصور با صدف تماس گرفت و پیام گذاشت اما صدف جواب او را نداد. منصور به شهرستان رفت و تنها مهمانسرای شهر را پیدا کرد. صدف گفت به خاطر بچه به شهرستان آمده است. دزدهای بچه با او تماس گرفتهاند و گفتند که باید همه پول زمین را به صورت رمزارز به حساب آنها واریز شود. صدف گفت شماره او را پیمان به دزدها داده است و به همین دلیل دزدها با او تماس گرفتهاند. از طرفی منصور هم شماره دزدها را بلاک کرده بود. منصور به صدف گفت که همه این مدت به او فکر میکرده است و این آناهیتا بوده که بین آنها را به هم زده است. باید دوباره به زندگیشان برگردند. صدف هم قبول کرد. منصور گفت که باید از ایران بروند و اینجا دیگر کاری ندارند که بمانند. صدف گفت رفتن از ایران به برگشتن ایلیا بستگی دارد. منصور گفت ایلیا فرزند من است و ترجیح میدهم او را بگذارم و بروم. این حرف منصور صدف را ناراحت کرد. او به منصور گفت ایلیا را سه سال بزرگ کرده است و ایلیا مثل بچه خودش میماند، منصور هرجا که میخواهد برود اما او بچه را از دزدها پس میگیرد. منصور عصبانی شد و صدف را تنها گذاشت اما در راه تصادف کرد. صدف خبردار شد و در بیمارستان کنار منصور بود. آنها تصمیم گرفتند دزد بچه را پیدا کنند. منصور به شهاب و بهزاد، شاگردهای بنگاهی شک داشتند. منصور به هر کدام جداگانه یک سکه داد، از یکی از آنها خواست که یک هفته قرار محضر را عقب بیندازد و از یکی دیگر خواست دو هفته عقب بیندازد که از این طریق متوجه بشوند کدام یکی با دزدها همکار است. دزدها با صدف تماس گرفتند و پرسیدند که چرا قرار محضر را دو هفته عقب انداختهاند. آنها همکار دزدها را شناسایی کردند و با پلیس لباس شخصی با این بهانه که یک هدیه برای او گرفتهاند به منزل شاگرد بنگاهی رفتند. وقتی وارد خانه او شدند که ساعت هدیهای را که گرفته بودند در خانه نصب کنند، صدف وسایل ایلیا را در یکی از اتاقها پیدا کرد. شاگرد بنگاهی متوجه شد و تا پلیس خواست او را دستگیر کند او از بالکن خانه قرار کرد.