سرگردانی و ابهام در تاریکی

فیلم شب های روشن، فیلمی است خسته کننده و بی منطق. فیلمی که روایتش از آغاز بر المان های بی منطق و یک رابطه ی باسمه ای بنیان می شود و در ادامه در نشان دادن مضمون و شخصیت هایش به ابهام روی می آورد. ابهامی پوشالی که تا به آخر معلوم نمی کند که تکلیف بیننده چیست.
فیلم مشکل اصلی اش از همان سکانس آشنایی استاد با رویا کلید می خورد. جایی که استاد در شب گردی هایش به طور ناخواسته با دختری روبرو می شود که به نوعی از او طلب کمک می کند. دختری که منتظر شخصی است اما به دلیل مزاحمت های یک مزاحم به استاد پناه می برد. فردی که با دیدن چهره اش به طور ناگهانی به او سمپاتی پیدا کرده و از او درخواست کمک دارد. پس از رفت و آمدهای مکرر مزاحم، در طول چند دقیقه و با یک مکالمه ی کوتاه، دختر به استاد اعتماد کامل می کند تا جایی که این دیالوگ را می گوید: <<که دلم می خواهد به شما اعتماد کنم، دلم می خواهد با شما رو راست باشم و حرفم را بزنم، اما یک شرط دارد و آن بدون عشق است>> خب این دیالوگ یعنی چه؟؟؟ یعنی فیلم در اوج بی منطقی و بازگشایی و به تصویر کشیدن کنش و واکنش شخصیت در خلق درام، دست به یک آشنا پداری بی دلیل و ناگهانی می زند. سپس در ادامه در اوج ناباوری آن دختری که
سوار ماشین غریبه ای نمی شد به خانه ی استاد می رود، استادی که یک ساعت نمی شود او را شناخته.......اینجاست که منطق روایی اثر در همین ابتدا زیر سئوال می رود و سیر تکاملی روایت فیلم تا به آخر لنگان لنگان جلو رفته و با نمایش گذاشتن رابطه ای سراسر آشفته و بدون دلیل، یک رابطه ی باسمه ای را پی ریزی می کند. رابطه ای که ابتدا به ابهام روی می آورد و با ادا کردن دیالوگ هایی به شدت بی ربط و بی انسجام، در پایان دست به دامن یک سانتی مانتالیسم آبکی و وا رفته می شود و می خواهد برای بیننده تعلیق ایجاد کند، که دختر کدامین را انتخاب می کند.
شخصیت ها در فیلم بدون رویکردی اساسی، واکاوی نمی شوند و برای بیننده ملموس نمی گردند. این استاد کیست؟ دردش چیست که به تنهایی و انزوا روی آورده است؟؟ آیا به دلیل مشکلات اجتماعی می باشد و یا سرخوردگی های فردی؟؟ دختر هم که به کل روی هواست. از کجا آمده و آن کنش ها و واکنش های بی منطقش بر چه اساسی است، در فیلم روشن نمی شود. استاد مادری هم دارد که همچون کاریکاتوری می آید و از جلوی دوربین رد می شود. همه ی این المان های به اصطلاح مبهم که برای برخی ها توهم مینی مالیسم هم ایجاد می کند، در قصه ی دو خطی و بی سر و ته فیلم، نمی دهد یک محتوای غایی که می خواهد از دل فرم بیرون بیاید.
شب های روشن مشخص نیست به دنبال چه می گردد، می خواهد سانتی مانتال بازی دربیاورد و یا خود را به جبهه ی انتلکت سنجاق کند. فیلم فاقد المانی است که برای بیننده یک حس سمپاتیک داشته باشد چون نه شخصیت هایش بر منطق و ملموس بودن استوار هستند و نه قصه و نوع روایت فیلم سر راست است. به همین دلیل می توان گفت که این فیلم زبانش از ابتدا تا به انتها گرفتار لکنت می گردد و با سرگردانی در پیچش درام، راه به جایی نمی برد.