"س" مانند سطحی، "م" مانند مس

«"س" مانند سطحی، "م" مانند مس»
پنج حسى هست جز این پنج حس/ آن چو زر سرخ و این حسها چو مس
مولوی
واپسین اثر «پاول پاولیکوفسکی» با نقدهای مثبت منتقدان در کن روبرو شد و یکی از شانسهای اصلی تصاحب اسکار فیلمخارجیزبان است. این فیلمساز لهستانی که با فیلم «آیدا» نیز، اینچنین موقعیتی را تجربه کرده بود، در نهایت توانست با آن فیلم برندۀ اسکار شود. پس اگر بخواهیم سبک فیلمسازی خاصی برای وی درنظر بگیریم، شواهد حاکی از مقبولیت سبکش دارند. امّا، آنچنان به این نگاههای مثبت خوشبین نیستم و شک هم دارم که این تماشگران و منتقدان واقعا فیلم را دوست داشته باشند. در این زمانه و سلطۀ بیچون و چرای هالیوود و تولیدات غیراصیل اروپایی، مخاطبان، تشنۀ فیلم خوب و اصیل هستند. به طبع، این میل میتواند باعث خطا شود؛ که در موارد بسیاری شده. برای اطمینان، نگاهی به برگزیدههای اخیر کن بیاندازید.
همانگونه که خیل اعظم محصولات هالیوود به واسطۀ تبلیغات رسانهای مقبولیت خود را تحمیل میکنند، بعضی از آثار اروپایی هم تنها به خاطر «خاص» بودشان، و بازهم با حمایت رسانهها، مقبولیت خود را به مخاطب تحمیل میکنند. به عقیدۀ نگارنده، «جنگ سرد» یکی از پوشالیترین فیلمهای امسال است که توانسته است بر موج بیسوادی منتقدان و سینهفیلها سواری کند و خود را این چنین بالا بیاورد. امّا، قطعا از من دلیل میخواهید؟ درست؛ ولی، سر وقتاش. راستی، نقدهای روی این فیلم را خواندهاید؟ از کمپوزیسیون گفتهاند و به میزانسن رسیدهاند، از نورپردازی گفتهاند و به تِم فیلم رسیدهاند، از دوربین ایستا گفتهاند و به کارگردانی رسیدهاند و استدلالهایی از این جنس. بیاید سطحینگر نباشیم؛ تنها به خاطر قابهایچشم نوازِ یک فیلم، نمیتوان انتظار اثری «سینمایی» داشته باشیم. فیلم خوب به پارامترهایی بیشتر و مهمتر از نورپردازی پرکنتراست، اورهدهای زیاد، دوربین ایستا و چیزهای خفنِ(!) دیگر نیاز دارد.
فیلم جنگ سرد با محوریت موسیقی در زمینهای با تنشهای ایدئولوژیک بلوک شرق و غرب روایت میشود. با این وصف یکخطی میتوان تشخیص داد که فیلم بر دو موضوع «موسیقی» و «ایدئولوژیک» میبایست متمرکز باشد. امّا، متاسفانه بر جنبۀ ایدئولوژیک فیلم تاکیدی صورت نگرفته. تاکید؟ اصلا چیزی به غیر از دانستههای قبلی خودمان در فیلم به ما داده میشود؟ بدین سبب مهاجرت شخصیتهای فیلم از وطنشان چندان معنایی نمییابد. و پسزمینهای که میتوانست ساختار فیلم را سر و سامان بدهد، از بین رفته است و دیگر «هنرمند در تبعید» -دیالوگ شخصیت زن فیلم-، «وطن» و «غیر وطن» معنایی ندارد. احتمالا تنها تمهید فیلمساز برای تاکید بر این تغییر زمینه، تحول موسیقیها از کلاسیک به جَز است، و یا عکس بزرگ استالین. بله، زبان مادری و موسیقی فولکلور میتوانند تا حدّی «هویت ملی» را تشکیل بدهند، ولی، آیا با این بخش از هویت ملی میتوان دغدغههای شخصیتهای فیلم را فهمید؟ متاسفانه، نگاه فیلمساز به زادگاهش توریستی است، و دریغ از اندکی شناساندن رفتار، اخلاق و آداب مردمِ کشورش؛ که اگر اینگونه بود، آن وقت میشد انتظار هویت ملی را داشت.
موسیقی فیلم نیز هر از گاهی دکوراتیو مینماید. افتاحیۀ فیلم را به یاد بیاورید. آن نماهای نزدیک از چهرههای رعبآور نوازندهها و آن کودک بیکارکرد را که کنار بگذاریم به یک موسیقی محلّی میرسیم. متن این ترانه چه کمک دراماتیکی به فیلم کرده؟ و یا ضبط صدای دیگر نوازندگان، چه کارکردی به غیر از یک زیبایی گذرا و دست یافتن به احساسات سطحی تماشاگر داشته؟ فیلم محبوب کن و منتقدان، اساسا سعی در برانگیختن احساسات (sentiment) مخاطب دارد و نه حس (feeling). این موضوع تنها منحصر به کارکرد دراماتیکِ موسیقی نیست، بلکه، تصاویر زیبای فیلم هم بدینگونه هستند. اگر در این فیلم به طور اتفاقی یک قسمت از Time line را لمس بکنید، به احتمال زیاد، یا با تصویر زیبایی مواجه میشوید و یا با یک موسیقی گوشنواز. امّا، اینها تماما در سطح هستند و اگر فیلم به خودیِ خود چیزی داشته باشد، این تصاویر و موسیقی میتوانند به حس تبدیل شوند و در جان مخاطب بنشینند.
به تبعِ اهمیت موسیقی در فیلم میبایست، رقصها نیز اهمیتی دراماتیک میداشتند، امّا، این موضوع نیز صرفا آویزی بوده برای تصاویر چشمنواز، امّا، بدون کارکرد دراماتیک؛ مثلا منشا میزانسن در بسیاری از صحنههای رقص، نشئت گرفته از نقاشیهای هنرمند برزرگ، «ادگار دگا»، است. امّا تفاوت میان این دو بسیار است. نقاش با پرداخت جزئیات میتواند «بالرین» بسازد و تؤامان خستگی و اشتیاق به یادگیری این هنرِ سخت را. ولی، فیلمساز تنها شیفتۀ رقصها و قاببندیهای متوازن و پرکنتراست است که اساسا نمیتوانند وظیفهای در شناساندن «زولا»، شخصیت زنِ فیلم، به مخاطب را به دوش بکشند. نمونۀ دیگر این وسواس عجیب پاولیکوفسکی در قابی درخشان قابل مشاهده است؛ قابی که به شدت چشمنواز و یادآور تابلوی شاهکار " A Bar at the Folies-Bergère" «ادوارد مانه» است. اگر جزئیات نقاشی مانه و حس غمبارِ دیوانهوارش را کنار بگذاریم و کمی عامتر به این تابلو نگاه کنیم، آن آیینۀ بار چه کارکردی دارد؟ آیینه باعث ایجاد تقابل میان شخصیت زن-مرد و زن-جمعیت شده. اهمیت این تقابلها برای هنری که نمیتواند گذر زمان را نشان دهد، بیش از پیش مهم مینماید، چرا که همزمان نشان دادن این تقابلها کاری بس شگرف است. همچنین، مانه، در زمانۀ خود با این نقاشی توانست بر روی عمق میدان و توهم سهبعدی فضا تجربهای را به هنر عصرش بیافزاید که سالها بعد اساس یکی از شاهکارهای «هنری ماتیس» شد. حال به قاب فیلم نگاهی بیاندازید. آن عمق میدان منعکس در آیینه، به غیر از بازی تصویری کارکردی دیگر هم دارد؟ احیانا چیزی در آن آینه منعکس میشود که مهم باشد(؟) و یا مگر خدا نکرده، تدوینگر فیلم بلایی سرش آمده که نتوانسته است کات بزند به نمای مقابل؟ صرفا جهت یادآوری؛ در سینما، به راحتی، با تعدد نماها میتوان حس کلی یک مکان را ساخت.
پس از این مختصر اشارهام به کارگردانیِ مؤلفِ(؟) نوظهور سینمای جهان، به نظرم بد نیست نگاهی به شخصیتها و کنش عشّاق فیلم بیندازیم. فیلم به طرز عجیبی نمیتواند هیچ رابطۀ همذات پندارانهای میان شخصیتها و مخاطب ایجاد کند. دلیلاش، عدم شخصیتهای متعینِ با ویژگیهای رفتاری خاص است. به باور من سینما -به معنای واقعی کلمۀ آن- یعنی تصویر، و نه متن. امّا، این موضوع نباید باعث کژتابی شود. این به معنای عدم روایت در فیلمها نیست. بلکه، مراد این است که دوربین بتواند شخصیتپردازی بکند و قصه را تعریف کند؛ کاری که دوربین این فیلم، به هیچ عنوان، نمیتواند انجام بدهد و صرفا ادای «هنری» بودن درمیآورد. «زولا» و «ویکتور» بنا به جبر فیلمنامهنویس عاشق هم میشوند، و بنا به خواستۀ فیلمساز این موقعیت اینقدر کش پیدا میکند تا آن دو پیر شوند. راستی کسی دانست متهم بودن زولا به قتل پدرش به چه کاری در فیلم آمد؟ در آخر سخن کوتاه کنم. فیلم «جنگ سرد» را فیلمی میدانم که ارزش یکبار دیدن را دارد، ولی، لایق ستایشهای فراوانی نیست. و صرفا از آن فیلمهای یکبار مصرف اروپایی است.