انسان... این موجود برهم زننده!!!

اساساً نمی شود فیلم را بدون توجه به نمادهای بی شمارش دید و دریافت. با اینکه زیاد نمی پسندم که برای هر سکانس و هر زاویه دیدی نمادی تعریف کنم، ولی وقتی پای اثر دارن آرنوفسکی می نشینی آن هم با سوابقی همچون چشمه و نوح، نمی توانی عینک نمادشناسی را نزنی. لذاست که خیلی ها که عادت دارن فیلم را با پفک و چیبس تناول میکنند، نه تنها چیزی نمی فهمند بلکه گارد شدیدی هم در مواجهه آن میگیرند.
خود عنوان فیلم قبل از شروع آن میخواهد بگوید: ((دقت بیشتری لازم است برای دیدنم)).... مادر. شاید ساده ترین و راحت ترین واژه هستی... ولی در کنارش علامت تعجب! هم آمده است. فیلم با قرار گرفتن شیی شیشه ای شروع می شود، و با آن است که تمام خرابی ها جان تازه ای می گیرد و هستی آغاز می شود. البته در انتهای فیلم در میابیم که این چندمین هستی است که آغاز شده است.
از حرکت دوربین فوق العاده متیو لیباتیک و انتخاب زوایای دید منحصر به فرد تا نورپردازی و بازی های مثال زدنی لارنس و باردم، همه و همه نشانگر غنای فیلم است. مثلاً به نوع خاص فیلمبرداری نگاه کنید. همیشه ما در پشت لارنس پناه گرفته ایم و اتفاقات را از دید او می بینیم. لذاست که با اینکه انسانیم ولی به شدت از آدمیان مزاحم فیلم متنفر می شویم. غیر از «هنرمندی» چه عنوانی می توانید برای این ظرافت انتخاب کنید؟ موسیقی یوهانسون به شدت در خدمت فیلم است. نت اضافی نمی شنوید و در زمان اضطراب، دقیقاً این موسیقی است که بیشترین جلوه نمایی را میکند.
خب کمی از فرم فاصله بگیریم و به محتوا برسیم:
باردم به صراحت نقش و نمادی از خداوند عالم است. اویی که به شدت خونسرد، آرام و البته در مواجهه با بحران لبخند می زند. بدون وابستگی و تعهد حتی. لارنس نقش مام طبیعت را دارد. کلاً زن در ادبیات و سینما به خصوص از نوع کلاسیکش، نماد سرزمین و وطن است. البته در بعضی مواقع به شدت پهلو می زند که شیطان هم می تواند باشد.
مردی که در ابتدا وارد خانه می شود و با مهربانی از طرف میزبان (البته تنها مرد) روبرو می شود نماد آدم است. در نمایی بسیار عجیب می بینیم که حالش بد است و پهلوی او زخمی است. بعد از سکانسی زنی وارد خانه می شود که نماد حوا است. ولی چرا پهلوی مرد زخمی بود؟؟ ببینید در تورات چه نوشته شده است:
«برای آدم معاونی موافق وی یافت نشد. یَهُوَه خدا خوابی گران بر آدم مستولی گردانید تا بخفت و یکی از دنده هایش را گرفت و گوشت در جایش پر کرد.و یَهُوَه خدا آن دنده را که از آدم گرفته بود زنی بنا کرد و وی را به نزد آدم آورد. و آدم گفت: “همانا اینست استخوانی از استخوانهایم و گوشتی از گوشتم از این سبب ” نسا ” نامیده شود زیرا که از انسان گرفته شد.”
آن شی شیشه ای در حقیقت همان سیب معروف داستان خلقت است. شیشه ای که در نهایت و با وجود پند و اندرز های خدا و طبیعت باز به دست آدم و حوا می شکند. البته اگر در ادبیات مقدس یهودیت و مسیحیت غور کرده باشید، متوجه می شوید که آن سیب، در حقیقت نماد معرفت، دانش و علم است. در سفر پیدایش تورات اینگونه آمده است:
« و مار از همه حیوانات صحرا که یَهُوَه خدا ساخته بود هشیارتر بود. و به زن گفت: “آیا خدا حقیقتا گفته است که از همه درختان باغ نخورید؟”زن به مار گفت: “از میوة درختان باغ میخوریم. لکن از میوة درختی که در وسط باغ است خدا گفت از آن مخورید و آن را لمس مکنید مبادا بمیرید.” مار به زن گفت: “هر آینه نخواهید مرد.بلکه خدا میداند در روزی که از آن بخورید چشمان شما باز شود و مانند خدا عارف نیک و بد خواهید بود.” ...... و یَهُوَه خدا گفت: “همانا انسان مثل یکی از ما شده است که عارف نیک و بد گردیده. اینک مبادا دست خود را دراز کند و از درخت حیات نیز گرفته بخورَد و تا به ابد زنده ماند.”
مشاهده میکنید که هم در تورات و هم در فیلم، خداوند نگران از دست یابی بشر به علم و معرفت است. کم کم شاهد ورود دو نفر دیگر هم هستیم. درست حدس زدید: هابیل و قابیل. سر غنایم پدری باهم جدل می کنند و در نزاعی سریع، دقیقاً همانطور که در ذهن خیلی از ما هست، قابیل قاتل می شود. در نمایی زیبا قابیل را می بینیم که بر پیشانی اش اثری است. این هم سند دیگر از کتاب مقدس، سفر پیدایش: و یَهُوَه به قائن نشانی ای داد که هر که او را یابد وی را نکشد.
در کل فیلم شاهد آنیم که به محض اینکه انسان، این موجود برهم زننده و طماع، در خانه را میزند، چه آسیب عظیمی به دنیا، خانه زمین، میزنند. نوعی تاریکی، زوال و قطعههایی که نابود میشود با ظهور انسان آغاز میشوند. به نحوی ، داستان فیلم مادر! شاید درباره خود درمانی هم باشد.
بعد از دیده شدن ماجرای آدم و حوا و هبوطشان، که اگر دقت کرده باشید بعد از شکستن آن شی دیگر به طبقه بالا راه نیافتند، وارد داستان حضرت نوح می شویم. وقتی که دو مهمان سعی میکنند به سرعت خانه را به مقصد یک مراسم خاکسپاری ترک کنند، سینک ظرفشوییایی را میشکنند که لاورنس به شدت از آن محافظت میکرد و دوست نداشت کسی آن را لمس کند. پس از این اتفاق آب سطح خانه را میپوشاند، که به نوعی بازسازی سیل حضرت نوح است، و مهمانها به بیرون رانده میشوند.
آرونوفسکی به ۲۵ دقیقه آخر، تصویری از خشونت در حال اوج گرفتن، اشاره کرده و میگوید:“پایان فیلم مادر! یکی از بهترین دستاورد های من است، فقط بخاطر اینکه یک کابوس است. این بخش به طور ممتد ترس و وحشت های دنیای ما را نشان میدهد و در نهایت مادری باردار را میبینیم.“ در این سکانسهای بی نهایت زیبا شاهد هجوم مردم به «ملکوت» هستیم. زن از مرد می پرسد، چرا مردم نمیروند و او با همان لبخند همیشگی پاسخ می دهد: منتظر هستند. انتظار، هرج و مرج، و موعود.
موعود به دنیا می آید و خداوند سخاوتمندانه او را در اختیار ما مردم می گذارد با وجود همه مخالفت های جهان هستی. و ما نیز در اوج حماقت، موعودمان را قطعه قطعه میکنیم و بلافصاله برایش آیین و مراسم خاص به وجود می آوریم. اینجاست که دیگر جهان نمی تواند تحمل کند. می رود سراغ مظهر پاکی. آتش باید زد به این همه خباثت و این بار حتی خدا هم نمی تواند جلودارش باشد. جهان آتش میگیرد و همه را باهم می شوید. قیامتی به پا می شود.
در انتهای فیلم، جسم لاورنس به بدترین شکل سوخته و باردم او را از میان خاکستر خانهی نابود شدهاش بیرون میکشد. باردم از او یک چیز دیگر هم تقاضا میکند. لاورنس میگوید:“من همه چیزم را به تو دادم و چیز دیگری برایم باقی نمانده است.“ بعد از اینکه باردم اشاره میکند که او هنوز قلبش را با خودش دارد، مادر به او اجازه میدهد تا قلبش را هم بیرون بیاورد. او دستش را به درون قفسه سینه همسرش برده و آخرین قطعه از هستی او را نیز میگیرد. آرونوفسکی در این باره میگوید:“در اینجا درختی میبینیم که همه چیزش را فدای پسر میکند. این تقریباً همان مسأله است.“ در بعضی ادیان شرقی همچون هندو و... این اعتقاد وجود دارد که خدا، جهان هستی را به دفعات نامحدودی خلق و نابود کرده است. این چرخه دوباره آغاز میشود: خاکستر ها، شیشه، خانهای جدید، مادری جدید !“
ساعتی را کل تاریخچه جهانی که بوده ای را به تماشا و نظاره نشسته ای... چقدر ناامید کننده، چقدر حتی مسخره، شاید کل زندگی را بخواهی اینگونه و با این سرعت ببینی در میابی که هیچ چیز دوام ندارد، جز عشق، جز احترام به زندگی و مادر طبیعت.