تحول درونی

ساخته ی جدید میلکو لازاروف، فیلمساز مشهور بلغار از آن دسته از فیلم هاییست که "طبیعت" پایه ی اصلی ساخت آن را بنا نهاده و شاید اگر چشم اندازهای خاص و موقعیت مکانی منحصر به فردش نبود می توانست در اندازه ی یک فیلم کوتاه باقی بماند. پرداختن به زندگی یک زوج گله دار گوزن در قطب شمال در نگاه اول می تواند ایده ی بکری باشد و به نظر بیاید چنین ایده ای دست فیلمساز را برای پر و بال دادن به آن و تبدیل کردنش به یک فیلم بلند پراتفاق باز بگذارد اما لازاروف روش دیگری در پیش می گیرد و به مثابه آثار پیشین خود فیلم را به درونی ترین شکل ممکن پیش می برد.
«آگا» فیلم غافلگیری های متعدد و رخدادهای پشت سر هم نیست بلکه در آن دو شخصیت اصلی زندگی روزمره ی دایره واری را سپری می کنند. آن ها در شرایط سختی روزگار می گذرانند و شکایتی هم از اوضاع خود ندارند. هر روز به دنبال غذا بیرون می روند، گاهی موفق می شوند و گاهی نه، طوفان های قطبی خانه شان را تا مرز تخریب پیش می برد، با بیماری های ناشناخته ای می جنگند و ... . آن چه شاید چنین درام یکنواختی را جلو می کشاند "تضاد" زیباییست که میان رابطه ی زوج میانسال و محیط اطرافشان وجود دارد. به عبارتی، محیط سرد و یخ زده ی زندگی شان که جز آن دو نفر سکنه دیگری ندارد در مقابل رابطه ی عاشقانه این زوج، رویاها و افسانه هایی که برای هم تعریف می کنند و تلاششان برای بقا عملاً به فراموشی سپرده می شود.
فیلمساز قصد دارد دگردیسی تدریجی آن ها را در مواجهه با مسئله ی دختر جوانشان آگا به تصویر کشد؛ گرچه به باور من زمانی که برای نمایش این تحول خرج فیلم می شود بیش از حد طولانیست و فیلم برخی جاها کسالت آور می شود البته نه در حدی که مخاطب را به کل دلسرد کند یا او را مجبور به ترک سالن نمایش نماید اما به هر حال با توجه به بی رخدادی فیلم و خساست آن در قصه گویی شاید بهتر آن بود که کار به لحاظ زمانی کوتاه تر می شد و ضرباهنگش تندتر.
بهره گیری درست و به جای فیلمساز از موسیقی یکی از بخش های تأثیرگذار کار اوست. موسیقی کلاسیک پخش شده از رادیوی نانوک با بار تلخ و سنگینی که در آن وجود دارد آن هم در لحظه ی احتضار همسرش درست در سکانسی که او خواب پرمفهومی که دیده را برای نانوک تعریف می کند از بخش های درخشان کار است که شاید علاوه بر دیالوگ نویسی ماهرانه و البته تا حدودی شاعرانه، نقش موسیقی در آن بسیار پررنگ تر و مهم تر از عناصر دیگر باشد؛ موسیقی ای که در سکانس پایانی فیلم نیز به عنوان موسیقی متن به کار می رود. پایان بندی فیلم از نظرم درست بود و پایان دیگری را نمی توان برای چنین فیلمی متصور شد. بازی های فیلم نیز درونی اند و همجنس فیلم و به مثابه بخشی از بافت آن که در آن تنیده شده اند و با آن هماهنگ اند و این نیز از وجوه مثبت کار لازاروف است که توانسته است عناصر فیلم خود را این چنین با هم چفت و بست دهد. شاید یکی از ایرادهای اساسی که بشود از «آگا» گرفت عدم هماهنگی لحن آن با ماهیت واقعی اش است؛ مثلا دیالوگ های زن و مرد گاه آن قدر شاعرانه و فیلسوفانه می شوند که مخاطب شک می کند آن ها تنها ساکنان منطقه ای کاملاً خالی از سکنه اند و احتمالاً بی سواد! کافیست در همان سکانس درخشان جمله ی کاملاً پرمفهوم نانوک را در رابطه با موسیقی به یاد آورید؛ شکی نیست که این جمله بسیار درست و پرمغز است اما آیا بیان شدنش از سوی کاراکتری چون نانوک تا حدودی عجیب و به دور از ذهن نیست؟! به هر حال آنهایی که پای ثابت جشنواره ها هستند شاید با چنین اتفاقات نامتعارفی بیگانه نباشند زیرا در فیلم های "هنری" از این دست ناهماهنگی های تعریف شده و پذیرفته شده زیاد به چشم می خورد و نمونه های مشابهش را قبلاً بارها و بارها در سینما دیده ایم و نمی توان انتظار داشت فیلمی که لحنی شاعرانه دارد به واقعیات به سبک رئالیستی پایبند باشد.
باید اعتراف کنم، «آگا» از دسته فیلم های مورد علاقه ام نیست. ترجیح می دهم فیلم داستان محورتر از اینها باشد، کمی مدرن تر و در عین حال ریتم بهتری داشته باشد. اما سلیقه ی من چیزی از ارزش این اثر نمی کاهد و قطع به یقین مخاطبان بسیاری با آن ارتباط بهتری برقرار خواهند کرد.