بی چفت و بست

راستش از تماشای «نمک و آتش» شگفت زده شدم؛ این شگفت زدگی به معنای ستایش جدیدترین فیلم هرتسوک نیست بلکه عدم پختگی و شلختگی فیلمنامه که خود هرتسوگ آن را نوشته است مایه تعجب و شگفت زدگی بسیاری از مخاطبین فیلم او در جشنواره جهانی فجر شد.
فیلم چه به لحاظ محتوا و چه در مرحله ی اجرا، دچار دوپارگی شدیدیست؛ «نمک و آتش» ابتدا با تمی معمایی-سیاسی آغاز می شود و به نظر می رسد با یک فیلم داستانی با روایت کلاسیک روبرو هستیم اما پس از آن که پروفسور سامرفیلد (با بازی خوب ورونیکا فرس) در نمکزار رها می شود فیلم دچار تغییرلحن و حتا تغییرژانر (!) می شود، تا حدی که رویدادهای نیمه ی اول را بدست فراموشی می سپاریم. این دوپارگی و بی ربطی روایی- بصری، دلالتگر عدم توانمندی فیلمنامه نویس- کارگردان در جفت و جور کردن رویدادهای درام با یک دیگر و به عبارتی چسباندنِ اصولی و درست دو بخش مجزای فیلم به یکدیگر است. این دوتکه بودن آن قدر عمیق است که از دل هر روایت می تواند فیلمی جداگانه شکل گیرد. کار از آن جا خراب تر می شود که در انتهای فیلم یک داستانکِ عاشقانه نیز به مثابه وصله ای ناجور به فیلم چسبانده می شود. این داستانِ فرعی بی ربطِ عاشقانه در تضادی شدید با شخصیت پردازی کاراکترها و خصوصاً کاراکتر دکتر سامرفیلد است و هیچگونه توجیه منطقی برای آغاز رابطه عاطفی میان دانشمند میانسال و گروگانگیر او در فیلم دیده نمی شود.
داده های فیلم، کافی نیستند. همانقدر که رابطه عاشقانه ی سامرفیلد و مت رایلی به فیلم نمی چسبد، برای عملی که از رایلی (گروگانگیر- با بازی مایکل شنون) سرمی زند نیز توجیهی قابل طرح نیست. آیا راه بهتری برای آشنا کردن پروفسور با فاجعه زیست محیطی درحال وقوع در منطقه اوتورونکا وجود نداشت؟ آیا خشونتی که بر سر زنِ دانشمند و دو دستیار او می آید قابل توجیه با اظهارات رایلی است؟ پاسخ به وضوح "خیر" است. از این دست گاف های علت و معلولی در فیلم به وفور یافت می شود که نشان دهنده ی زنجیره ی معلول و از هم گسسته ی عِلّی درام است. حتا می توان اعتماد کورکورانه ی هیئت تحقیقاتی به دستیار رایلی را نیز یکی از همین کنش های غیرقابل توجیه به حساب آورد؛ آیا گروهی که اعضای آن همگی دانشمندند و قاعدتاً باید ضریب هوشی بالایی داشته باشند، می توانند به همین راحتی و با توجه به تمامی نشانه های شک برانگیز موجود به گروه گروگانگیر اعتماد کنند و همراه آن ها سوار هواپیما بشوند؟ اگر چنین بی دقتی هایی در فیلمی ایرانی دیده می شد قطعاً با واکنش تند مخاطبانِ جشنواره روبرو می گردید حال آن که مخاطبان در سکوت به تماشای فیلم نشستند؛ البته ریزش مخاطب در نیمه های فیلم نشان از نارضایتی بسیاری از تمشاگران آن داشت.
هرآنچه در فیلم به عنوان بذری اولیه کاشته شده تا رشد کند و به آن عمق و معنا بخشد در همان میانه های راه یا هدر می رود و یا به حال خود رها می شود. حتا از سرنوشت دستیاران زن که در آغاز فیلم همپای او حضور داشتند خبری نمی شود و در پایان فیلم نیز آن ها را نمی بینیم. شوخی های فیلم بیش از آن که هوشمندانه باشند، احمقانه به نظر می رسند؛ مثل دیالوگِ دستیار رایلی درباره علت این که گاهی روی صندلی چرخدار می نشیند که شاید جمله ی قصاری به حساب آید اما فاقد عمق و معنایی معین است.
حتا برخی حرکات دوربین نیز آنچنان که باید درست نیستند.در چند صحنه از فیلم "زوم"هایی اتفاق می افتد که بسیار غیرهوشمندانه و مبتدیانه اند و نمی توان باور کرد که آن ها را در فیلمی از "هرتسوک" می بینیم.
تنها نکته ی مثبت فیلم شاید بازی های آن باشد، خصوصاً بازی درخشان ورونیکا فرس، بازیگر نقش اول زن فیلم که بار عمده فیلم نیز بر دوش اوست، ستاره ی 52 ساله سینمای آلمان که بارها جوایز متعددی را از آن خود کرده است.
«نمک و آتش» شاید یکی از ناامیدکننده ترین فیلم های کارنامه فیلمسازی ورنر هرتسوگ به شمار رود که نه تنها قابلیتی برای جذب مخاطب عام ندارد بلکه مخاطب خاص را نیز پس خواهد زد.