جستجو در سایت

1396/12/10 00:00

هیاهویی برای اسکار

هیاهویی برای اسکار

سه بیلبورد بیرون ابینگ، میزوری شروع خوبی دارد: تردید،تلاش و تصمیم. سه بیلبورد عظیم‌الجثه‌ای که گویی نقشهای اصلی فیلم را با کلماتی جسور بازی می‌کنند،نقشی که در سینمای امروز هالیوود با حواشی بسیارش به شدت به کار می‌آید و شاید همین هوشمندی کارگردان در نگاه موازی‌اش جایزه‌های نخ نمایی همچون گلدن گلوب را نصیبش می‌کند.

مک دونا با رزومه‌ای که از تاتر می‌شناسیم شیفته‌ی خشونت‌های ناهمگون با شخصیت‌هاست.زن‌ها و مردانی که با تمام قدرتشان برای رسیدن به مقاصدشان هر کاری می‌کنند.که بیلبورد گرفتن و نشانه رفتن پلیس و نیروی امنیتی آمریکا در مقابل خیلی از کارهای نمایشنامه‌های گذشته‌اش بسیار هم منطقی می‌نماید.

فیلم اما در پرداخت جغرافیای خود ضعیف است و در گیترش روایت گاه کسل‌کننده.بازی خوب مادری -فرانسیس مک دورموند- که متفاوت از مادران تیپ این روزها عمل می‌کند، هم کمکی به روال معمول فیلم نمی‌کند،پلیس‌های اثر با تمام تلاش کارگردان بیشتر به تیپ‌های این قشر نزدیکند تا شخصیتی متفاوت. فیلم با رعایت کلیه اصول فیلمنامه نویسی و اجرای تکنیکهای فیلم سازی فیلم متوسطی‌‌ست.

فیلمی که در ارتقای حسی و معنایی مخاطب کاری نمی‌کند و هیچ نقطه‌ی عطفی برای ضربه‌زدن ندارد،و چه بسا در توجیه آن بسیاری روزمرگی و آدم‌های بی‌هیاعوی امروز را مشابه کنند که همچون شخصیت‌های فیلم در پایان برای کشتن و انتقام گرفتن مردداند.آدم‌هایی که با همه‌ی هیاهویشان به اتفاق که می‌رسند ترجیح می‌دهند روی کاناپه‌شان بنشینند و قهوه‌شان را هورت بکشند.

اما به نظر من سینما هنوز برای اتفاق‌های عجیب و نفسگیر وجود دارد و این وجود با توهمی از جامعه امروز بودن و حذف قهرمان همچنان خواهد لنگید.

یاد اسب تورین بلاتار می‌افتم که در شدت روزمرگی و برجسته نکردن قهرمانهایش آنچنان تخریبت می‌کند که برخواستن از روی صندلی و درست مردن یک نیمرو برای شام هم به نظرت مسخره می‌رسد.

سینما به چیزی بیش از آتش زدن سه بیلبورد عظیم و مادری با سطل آب نیاز دارد.