جستجو در سایت

1398/03/05 00:00

ذهن توجیه گر

ذهن توجیه گر

شما چطور خانه ای برای خود ساخته اید؟

بندورا معتقد بود، آدم ها قادر به انجام هر کاری (غیر اخلاقی) هستند و این (هر کار) هیچ محدودیتی ندارد و فقط لازمه اش توجیه است. انسان قادر است کشتن، تجاوز، قساوت..... خود را توجیه کند. ذهن توجیه گر انسان. «جک» در خلال تمام دیالوگ هایی که دارد سعی در این توجیه دارد و شاید بهترین توجیه هایی که یک انسان می تواند داشته باشد.

 جک یک قاتل زنجیره ای است اما چرا دست به قتل می زند؟ ما نمی‌دانیم و جک قرار است قصه پنج تا از قتلهایش را البته به طور تصادفی، برای ما تعریف کند، تا ما او را بشناسیم و دلیل قتل هایش را حدس بزنیم. شاید او یک جامعه ستیز است، یک خودشیفته یا سادیست یا....و شاید همه اینها.

 کاری که فیلم با مخاطبش می‌کند بازی دادن او با همین خاطرات و البته دیالوگ هایی است که. بین «جک» و «ویرژیل»

رد و بدل می‌شود. قتل ها و نحوه انجام آنها به شکل دیوانه وار خوب چیده شده اند، آن هم با تلفیقی از تعلیق های عالی، افکار مشمئزکننده و دیوانه وار و البته زیرکی های جک. دیالوگهای جک و ویرژیل به شدت چالش‌برانگیز و فوق العاده است. فیلمنامه هیچ یک از طرف‌های دیالوگ را بر دیگری برتر نمی‌کند و هر گاه که ویرژیل قصد دارد تا 

جک را قضاوت کند، جک از در دیگری درمی‌آید و پاسخ عجیبی می‌دهد که جای تامل دارد.

ادامه نقد حاوی مطالب اسپویل می باشد.

از قتل اول شروع می کنیم که جک بنا به تحریک مقتول از کوره در رفته و او را می کشد. بطور ناخواسته اما آیا به طور ناخواسته است؟ پس هنر چه می‌شود هنری که در این اجبار نهفته است. هنر کائنات. نظم دنیا.

قتل دوم و بیماری وسواس فکری (OCD).  اما موهبت الهی چه میشود؟ وقتی با وجود این همه وسواس شخصی، ممکن بود جک به دام پلیس بیفتد، اما موهبت الهی از راه می رسد. موهبتی که مهر تایید بر این قتل است. توجیه. اما آیا جک از این موهبت، واقعا خوشحال است؟  جواب خود جک بسیار جالب است «بیشتر احساس حیرت و شگفتی داشتم. وقتی به همه کارهایی که توی زندگی ام انجام دادم فکر می کنم، در هر صورت نتیجه همه شان مجازات شدن است» احساس شگفتی و حیرت. احساسی که باید جذاب باشد. برای آدمهایی که لذت های جایگزین نداشته باشند، شعفی پایان‌ ناپذیر دارد.

 قتل سوم بی هدف و فقط از سر اشتیاق. دیگر وسواس از بین رفته است. زیرا گذشته به شما ثابت کرده که وسواس تان بیخود است و هیجان را از بین می‌برد. عادت. عادت به کشتن و داشتن هیجان. هنر و عکس زیبا مهم است. اینکه روزنامه ای را به سخره بگیرید که از واقعیتی خبر دارید و او فقط داستان سرایی می کند و در همان حماقت خود غرق شده است. جک در اینجا خودش را یک دانای کل می‌بیند. مانند یک ببر در زنجیره ی غذایی. بدون تقصیر. 

می‌رسیم به استعاره بی‌نظیر تیر چراغ برق. شوق و قدرت در کشتن. درد و پشیمانی چیره می‌شود. درد، قدرت می یابد و برای رهایی باید نفر بعدی را کشت. عادت.

همین را با مثال ببر در نظر بگیرید. گرسنه است شکار می کند. قدرت می‌یابد. سیر می‌شود و شکمش پر است. می تواند پشیمان باشد از ظلمی که به بره می کند. اما گرسنگی فرا خواهد رسید. واقعیت این است که پشیمانی درمان نیست باید بیماری را از بین برد تربیت را درست کرد.

قتل خانواده با نقاشی های زیبا شروع می شود. با تصاویری از محبت های خانوادگی و بعد از آن زجری بی پایان که سخت می‌شود تحملش کرد. هنر باید تحسین شود. شاید مثال زیاد باشد انسان هایی که برای تحسین شدن روی به هنر بیاورند و برای رسیدن به هنر دست به دیگر زنی بزنند. اتفاقی که توی هر کسی و با هر درجه ای می تواند وجود داشته باشد. در واقع تحسین بزرگ‌ترین لذتی است که یک انسان می تواند آن را تجربه کند و هیچ کاری توسط یک شخص انجام نمی شود مگر اینکه تحسین خود شخص را مبنی بر انجام بهترین کار ممکن (حداقل از میان انتخاب‌های ممکن پیش رویش باشد) در پی داشته باشد. این هم از جمله جک «هرچی نباشه شکار استعاره از عشقه» و جک خودش را تحسین می کند.

فساد اعلا و رسیدن به ایده آل. بهترین نوع تحسین در جامعه ی ایده آل وجود دارد . در واقع رسیدن به زندگی ای که در آن تحسین شوید بدون آنکه شخصی را مجاب به تحسین کنید و در آن همه چیز ایده آل باشد. انسان باهوش نمی خواهد به هر قیمتی تحسین شود.  اما عدالت باید رعایت شود و همه باید به آنچه مستحق (تحسین) هستند، برسند. ایده آل ترین خانه ای که می شود ساخت. شاید بهترین دنیایی که هیتلر می خواست بسازد. پس هر آنچه از ایده‌آل به دور است باید خراب شود. مثل خانه هایی که جک ساخته بود. تا به جامعه‌ای برسیم عدالت‌محور، جامعه ای که تشخیص یک دغلکار (عصای زیر بغل جک) با ذات واقعی آن قابل تشخیص باشد. جامعه ای که در آن اگر کسی فریاد کمک خواهی سر بدهد، به دادش برسند و اگر این جامعه ایده‌آل وجود ندارد باید خراب شود. باید زن کشته شود. برای تنبیه پلیس به خاطر اهمال و حماقتش، عضوِ زن روی شیشه ماشین قرار بگیرد. اما لازمه رسیدن به این زندگی ایده آل رسیدن به فساد ایده‌آل است. فسادی که اگرچه توسط مردم مذمّت می‌شود اما ماندگار است و البته سازنده. تبدیل می‌شود به یک نماد. نماد و شاهکار. نظریه آلبرت اشپر «ساختمانهای مهم باید به نحوی ساخته شوند که در آینده به مدت هزاران سال خرابه هایی زیبا داشته باشد، خرابه هایی همچون شاهدان بر عظمت رایش سوم» همانطور که هیتلر می تواند نماد شرارت باشد، همانقدر که زشت می نماید، عظمت دارد. «روح دلیل و منطق هست و جسم نماد تمام چیز های خطرناک»

 قتل آخر، رسیدن به نماد از سربازان آلمانی. «درخواست زیادیه که محتویات جعبه با برچسب رویش همخوانی داشته باشه». جک از کوره در رفته است آن هم به خاطر یک اشتباه کوچک. هیچ نقصی نباید وجود داشته باشد. اعلا و ایده آل. رسیدن به وسواس ایده آل گرایی.

 در پایان جک مجبور به باز کردن دری می‌شود که از ابتدا نمی‌توانست باز کند «اشاره به ابتدای فیلم» تا بتواند به نماد سربازان هیتلر برسد. دری که می‌تواند نماد خیلی چیزها باشد، وجدان،خدا، حقیقت، مرگ. در پایان جک خانه اش را می سازد خانه ای که مصالح آن اعمال جک است. خانه ای که باید محافظ او باشد. اما همه اینها توجیه است. توجیهاتی که انسان باید آنها را بشناسد و توی تله اش نیفتد. و برسد به بهشت. زمین های بهشتی همان جایی است که جک در کودکی عاشق آن بود (مردهای روستایی با داس هایشان گندم درو می‌کنند.) قطره اشکی از چشم جک می لغزد. جهنم، همان جایی که جک تصمیم میگیرد از راه صعب العبور آن بگذرد در حالی که می‌توانست برگردد.