جستجو در سایت

1395/05/31 00:00

یک نفر اینجا دلش می تپد

یک نفر اینجا دلش می تپد

مقدمه؛

بالاخره موفق به دیدن فیلم ابد و یک روز شدم. در این چند روز همش فکرم درگیر این بود که چطور می شود فیلمی اینقدر خوب بوده باشد که تمام جوایز مهم جشنواره را ببرد و عجیب تر از آن چطور امکان دارد فیلمی هم نظر مخاطب خاص و مخاطب عام جشنواره را با هم بدست بیاورد. و مثل خیلی از منتقدین که ندیده فیلم را قضاوت می کنند من هم گمان کردم که حتما توطئه ای در کار است. اما بعد از تماشای فیلم مطمئن شدم که نظرات داوران و مردم کاملن صحیح است. ابد و یک روز قظعا برترین فیلم جشنواره است. و بهترین فیلم در سبک اصغر فرهادی و حتی یک سر و گردن بالاتر از خود اصغر فرهادی و درباره الی . یادداشتی که در پی می آید نقد کوتاهیست به این فیلم

 

"یک نفر اینجا دلش می تپد"

فیلم داستان یک خانواده است؛ خانواده ای بدون پدر، دو برادر یکی معتاد و یکی ترک کرده، خواهر بزرگ بدبخت و خواهر دیگر مطلقه، یک خواهر در استانه ازدواج اجباری و یک نفر افسرده

اما یک نفر اینجا دلش می تپد.

فیلم پر از سیاهی است اما مخاطب سفیدی می بیند 

فیلم پر از تلخی است اما مخاطب شیرین می بیند.

فیلم پر از بدبختی است. اما مخاطب حس خوشبختی می کند.

فیلم پر از نا امیدی است اما مخاطب امید می بیند.

 چرا؟!

جوابش خیلی ساده است؛ معجزه عشق

عشقی که فراموش شده و مرتضی موقع بردن محسن این عشق را به یاد می آورد و محسن موقع رفتن سمیه و سمیه با تلاطم رفتنش این عشق را بیاد همه می آورد؛

عشق به خانواده

چیزی که بن مایه خانواده است و اینجا از یادها رفته و سمیه که خود پاشنه آشیل خانواده است می خواهد با رفتنش به همه بفهماند که این اگر عشق نباشد همه چیز از هم خواهد پاشید و خانواده ای که هرچند بهم ریخته است، درب و داغون است، همه با هم دعوا دارند و همدیگر را می زنند اما این عشق است که آنها را کنار هم نگه داشته که اگر بیاد بیاورند کار ساز است و چاره ساز.

سمیه می داند که خانواده رکن است حتی در خانه ای خراب، حتی در خانه بهم ریخته که اگر این رکن بماند، همه می مانند حتی اگر هیچ چیز درست نشود. حتی اگر محکوم به ابد و یک روز شوند، اینجا تنها جاییست که می توان در آن ماند.

فیلم یک شاهکار است. همه چیز عالیست فیلمنامه عالی و دقیق، دیالوگ ها همه خوب و بجا بدون یک کلمه اضافه یا کم. بازیها فوق العاده خوب، همه خوب حتی پسر کوچک خانواده. دوربین خوب و روان؛ در کل فیلم حتی یک حرکت اشتباه وجود ندارد، انگار اصلن دوربین حضور ندارد و تو بی پرده و بی واسطه در همان خانه هستی.

 و کارگردانی فوق العاده خوب؛ میزانسن، دکوپاژ همه چیز دقیق و حساب شده به اضافه ریتم و تدوین عالی.

اما اینها همه دلیل شاهکار بودن فیلم ابد و یک روز نیستند و اگر باشند در همه زمینه ها هم سیمرغ بگیرد باز هم دلیل نمی شود که سیمرغ بهترین فیلم از نگاه مردمی را بگیرد و آنچه که این تحسین مخاطب عام را به همراه دارد چیزی غیر از اینهاست چیزی که در خود فیلم وجود دارد؛ حرفی که از دل مردم می آید و لاجرم بر دل می نشیند.

 فیلم درباره خانواده است، خانواده ای که همه ما می شناسیم شاید کمی متفاوت اما همه آن را زیسته ایم . شاید در آن معتاد نباشد خواهر مطلقه نباشد اما قطعا خانواده هست. خانواده ای که با تمام درد ها و رنج ها با تمام حرف ها و بحث ها و دعواها همدیگر را دوست دارند، در کنار همند و دلشان برای هم می تپد. و یک نفر آشکارا دلش برای همه می تپد.

خانواده ای که با تمام بدبختی ها می خواهند در کنار هم باشند حتی اگر در آن محکوم به ابد و یک روز شوند.

خانواده ای که دوست داری در کنار هم بمانند، حتی اگر بدبخت باشند، و تو هم دلت نمی خواهد که سمیه از آن خانه برود، با رفتنش همه چیز به هم خواهد ریخت و وضع ازین بدتر خواهد شد و چقدر دلت آرام می گیرد وقتی به نوید دلداری می دهد و رفتنش را دروغ می خواند. و چقدر دلت می گیرد وقتی می فهمی تو هم مثل نوید ساده دل گول خورده ای و سمیه خواهد رفت. سکانس رفتنش همه جا تاریک می شود همه امید و روشنی می رود.

فضا چقدر محزون می شود، چقدر سنگین می شود؛ و غربت در سکانس نهایی چقدر سنگینی می کند جایی که سمیه وسط خانواده افغانی محصور شده و همه به زبانی دیگر حرف می زنند چقدر ما هم مثل سمیه دلمان برای خانه و خانواده تنگ می شود. حتی اگر در آن دعوا باشد حتی اگر در آن هیچ کسی خوشبخت نباشد.

و آن برگشت در سکانس نهایی چقدر شیرین و دلچسب و امیدوار کننده است. جایی که دنیای نوید در حال فروریختن است درست در آستانه فرو رفتن در سیاهی مطلق در باز می شود و روشنی می آید و امید به خانواده بر می گردد.

 

مؤخره؛

چند اشکال کلی به فیلم وارد است که دوست نداشتم در متن یادداشت آورده شود اما ذکر نکردن آن بی عدالتی در نقد است؛ یک اشکال زیاد شدن شخصیت های فیلم است که این هم باعث عدم فرصت پرداخت به برخی از شخصیتها مثل لیلا شده است (هرچند لیلا تا حدودی در تقابل با سمیه معرفی می شود، اما این پرداخت برای شخصیت درونگرای لیلا کافی نیست) و هم تایم فیلم را بالا برده که علی رقم ریتم خوب و کشش قصه اما هنوز مخاطب ایرانی عادت به دیدن فیلم بیش از 90 دقیقه را ندارد و فیلم در یک سوم نهایی کشش خود را از دست می دهد.

نکته جالب اینکه دیروز دو فیلم را با هم دیدم دو فیلم کارگردان اولی درباره اعتیاد و هردو تقریبا داستان شبیه به هم؛ «ابد و یک روز» و«خماری» ( هردو فیلم دو برادر داشتند که یکی از آنها معتاد است و با ورودش خانه و خانواده را بهم می ریزد و برادر دیگر هم که شدیدا با هم اختلاف دارند او را به کمپ می برد تا ترکش بدهد و مادر دلسوز و دوست دار برادر معتاد.)

جالب است که موضوع تا اینقدر شبیه به هم اما این کجا و آن کجا، یکی بهترین فیلم جشنواره و یکی ... دیدن این دو فیلم باهم کارگاه آموزشیست؛ کارگاه فیلمنامه و کارگردانی، کارگاهی که می آموزد چطور از یک موضوع می شود دو جور فیلم ساخته شود