وقتی که سوژه قربانی روایت ضعیف می شود!

" امکان مینا "
وقتی که سوژه قربانی روایت ضعیف می شود!
فیلم روایتگر زندگی یک زوج جوان، مهران ( میلاد کی مرام) و مینا ( مینا ساداتی) در دهه اول انقلاب اسلامی است. "مینا" فریب خوردهی سازمان مجاهدین خلق شده در حالیکه همسر او سه سال است مطلقا از این ماجرا خبر ندارد و اتفاقات بعدی داستان با شروع و امتداد یک شک و تردید وارد مراحل پر فراز و نشیب خود میشود.
اگر بخواهیم از ساختار کلی روایت داستان توصیفی کنیم باید بگوییم که انگار فیلم عجله دارد و به خاطر همین عجول بودن، «امکان مینا» خیلی چیزها را فراموش میکند از جمله المانهای تاثیرگذاری بر مخاطبی که نظاره گر روند داستان است. علیرغم همه توقعاتی که مخاطبان به واسطه نام کمال تبریزی از فیلم دارند، «امکان مینا» در برقراری ارتباط با مخاطب موفق عمل نمیکند.
موضوع و سوژه فیلنامه قابل تحسین و از نیازهای سینمای ایران است و البته که بازنمایی بخش مهمی از تاریخ اوایل انقلاب به خصوص برای نسل جدید بسیار حائز اهمیت و ضروری میباشد اما سیر داستان طوری پیش می رود که بیننده را چندان درگیر نمیکند و در بهترین حالت همه چیز خیلی معمولی دیده می شود. ابتدای قصه که زن و شوهر جوانی را در خانه میبینیم و متوجه رابطه گرم و عاشقانه بین آن دو می شویم اما برای خلق بحران و گره افکنی هنوز انتنظار می کشیم تا میرسد به لحظه ای که مینا همراه با مهران به آموزشگاه میرود اما مینا بدون اطلاع همسرش مقصد خود را به سمت آزمایشگاه تغییر میدهد و التهاب خفیف داستان از این لحظه آغاز میشود، مینا میفهمد که باردار است و فورا در باجه ای با مادر خود تماس میگیرد ، اما لحن و حالت صدای پشت تلفن -که مشکوک است و میگوید باید بچه سقط شود- "حس مادری" را چندان منتقل نمی کند. همچنین اسامی شخصیت های داستان در مکالمه تلفنی تغییر می کند که اولِ بازی با ذهن بیننده است اما هنوز اصل قضیه داستان برای خیلی ها لو نرفته است و باید کدهای بیشتری داده شود.
اصلی ترین ضعف فیلمنامه ، خط داستانی آن و نوع روایت مراحل اتفاقاتی است که رخ میدهد. بعد از شک مهران به همسرش و تعقیب های ناموفق مهران و تا قبل از نشان دادن حضور در خانه تیمی، میتوان ادعا کرد که هنوز بسیاری از تماشاگران تصور میکنند آن مردی که در خیابان با مینا همراه می شود ، قصد آماده سازی مقدمات سقط جنین را برای او دارد و خیلی بعید است خیانتی در کار باشد اما هنگامی که دوربین به داخل خانه تیمی و اعضای گروهک سازمان میچرخد ، ماجرای اصلی داستان توام با غافلگیری برای همگان روشن میشود ، چرا که مینا تا این لحظه دختری ساده و عاشق همسر خود نشان داده شده است و به قول دیالوگ شوهرش در فیلم حتی نمیداند سیاست را با چه حرفی مینویسند اما بنا به دلایلی از جمله آرمان های سازمان و کشته شدن دوستش ساده لوحانه فریب خورده است و عضو تشکیلات سازمان مجاهدین خلق میشود و اتفاقا اصل مطلب کاملا درست و مطابق با واقعیت تاریخی است چراکه دختران و زنان بسیاری با ترفندهای مختلف در آن دوره توسط مجاهدین خلق فریفته و جذب شدند که برخی با دریافتن حقیقت و ماهیت سیاه این تشکیلات از ادامه در سازمان ابراز توبه و پشیمانی کردند. وقوع بعضی از رفتارهای شخصیت های داستان باعث خدشهدار شدن اصل موضوع و به حاشیه راندنش می شود و بیشتر شبیه یک داستان عشقی و عاطفی بازتاب پیدا میکند. عنصر اصلی که مخاطب را ترغیب به دنبال کردن داستان میکند غافلگیری های پشت هم میباشد که البته چندان با چاشنی هیجان و دلهره همراه نیست و بیشتر متعجب میکند و همچنین منطق مشخصی را دنبال نمیکند . به طور مثال زمانی که مهران بعد از دریافتن ماجرا ، نیمه شب به بهانه بیمارستان از خانه به همراه همسرش خارج میشوند، برای مطمئن شدن و حرف کشیدن از مینا خود را یکی از اعضای سازمان معرفی میکند و مینا نیز فورا باور میکند که برای لحظاتی تماشاگر غافلگیر و به مهران هم مشکوک می شود و باورپذیری و ساده لوحی مینا در مقاطع مختلف به خوبی نمایان می شود.
کارگردان تلاش میکند خباثت و پلیدی "مجاهدین خلق" را مستقیم به تصویر بکشد اما روابط علی و معلولی داستان با توجه به شخصیت پردازی ها و اتفاقات چندان عیان و در حد سینما نیست و همه چیز سریع پیش می رود البته که فیلم برای اثبات مسئله خود 90 دقیقه بیشتر فرصت ندارد اما در خلق یک موقعیت داستانی ایده آل و مطلوبِ مخاطب موفق عمل نمیکند. دیالوگ ها ساده است و بیشتر رنگ شعاری دارد که بیننده کمتر تحت تاثیر آن قرار میگیرد . حال و هوای یک روزنامه نگار و مطبوعات دهه شصت می تواند جالب و نوستالژیک باشد. دوست مهران، علی ناطقی در فیلم نماد یک شخصیت پاک و مخلص است که سرانجام به شهادت میرسد اما ابدا هنگام رسیدن خبر شهادتش به مهران تراژدی خلق نمیشود و هیچ حس همدردی و غمی منتقل نمیشود و باز هم همه چیز خیلی عادی پیش میرود. حداقل با یک موزیک متن غمناک در این لحظه تا حدودی امکان برقراری رابطه حسی عاطفی با مخاطب وجود داشت که مغفول ماند.
ناپختگی های سازمان امنیتی و اطلاعاتی در فیلم تا حدی قابل توجیه و معقول به نظر میرسد چراکه بعد از پیروزی انقلاب و استقرار ارکان و نیروهای نظام، قطعا سالیانی زمان میبرد تا سازمان ها و ارگان های مختلف به یک ثبات و نظم و در نهایت کارآمدی موثری برسند و برخی اشتباهات و خطاهایی که در ابتدا وجود داشته است، چندان غیرعادی و انکارناپذیر نیست و خللی به داستان وارد نمیکند.
سکانس پایانی که پر بحث ترین صحنههای فیلم را همراه با تنش و درگیری خلق می کند اما باز هم هیجان خاصی در مخاطب ایجاد نمیکند چون عجیب و غیرمعقول است و برای بیننده پرسش خلق میکند که چرا؟؟ روزنامه نگاری که با نیروهای اطلاعاتی همکاری کرده است و به او اطمینان داده اند که همه چیز تحت کنترل است در اقدامی سرخود و با شبیه کردن خود به دوست شهیدش علی ناطقی به خانه تیمی حمله ور میشود و انتقام جویی می کند. البته میتوان گفت سرنوشت و تعیین رفتار بازیگر در بسیاری از موارد به سلیقه شخصی سازنده برمیگردد ولی واضح است که سرانجام داستان می توانست با روند منطقی و موثرتری به پایان رسد. به طور کلی موضوع غنی حُسن فیلمنامه و روایتی ضعیف و سطحی که در نهایت موجب عدم جذب و تاثیر بر مخاطب می شود از جمله نقایص اساسی فیلم به شمار می رود.
در آخر همانطور که در ابتدا ذکر شد انتخاب و دست بردن به سمت چنین سوژه هایی از تاریخ انقلاب اسلامی، برای سینمای ایران مهم و ارزشمند است که متأسفانه از قلم بسیاری فیلمنامه نویسان و دوربین کارگردانان مطرح مغفول میماند و کمال تبریزی در این گزینش سوژه، انتخاب بسیار بکری داشته است اما کیفیت این ساخته وی در حد مطلوب نیست و از استاندارد های لازم برای دیده شدن در گیشه فاصله زیادی دارد کما این که نادیده گرفته شدن فیلم در جشنواره سی و چهارم فجر هم گواهی بر این مسأله است.