جستجو در سایت

1393/03/18 00:00

رویاهای کوروساوا

رویاهای کوروساوا
پس از حرکتی موزون، سر ِشان را به سمت چپ، سویی که پسربچه، دزدکی آنها را دید می زند، می رود؛ سان شُور، زمانی ست که کیتسون ها جشنِ ازدواج خود را می گیرند، نمای اولِ رویاهای کوروساوا چنین است، کیتسونهایی که (نام روباه در ژاپن) از مذهبِ منسوخ توتوم به بودا رسوخ نموده، گاه نشانه ای از انسانهای حریص و خودخواه، گویند آنها این توانایی را دارند که خود را به هر شکلی از انسانها تبدیل نمایند گروهی نیز ریشه انسانها را از کیتسون می دانند و گروهی آنها را شریک خدای خود؛ این بخشی از ماجراست، باور کنید، فقط بخشی از ماجرا!. رویاهایی که کوروساوا خود بخشی از آنها را پشت سر گذارده و قِسمی دیگر، برای آینده. کیتسون هایی که صورت خود را با گَرد برنج سفید نموده اند، به میهمان ناخوانده، رَحمی به دل نشان نمی دهند، شاید این دغدغه یِ کارگردانِ ما، به سوی مذهبِ بودا باشد، شاید هم نشانه ای از اعتراض به مردمان. دغدغه رو به اضمحلال رفتن، امری که بخش زیادی از دیالوگ های فیلم را به خود اختصاص نموده، در همان بخش اول فیلم ، جایی که پسربچه برای عذر خواهی به پیش می رود، تا به جایی می رسد، جایی که تمام اجزای طبیعت را به دور هم می بیند، حال او باید از که عذر بخواهد؟؛ اپیزود دوم، جایی که او (کارگردان) رنجیده حال است، امروز روز دختر است، جشن شکوفه های هلوست، اما، گویا از آن حتی به صورت نوستالژیوار نیز، خبری نیست، امر فراموش شده ای که تنها یک پسر آن را به یاد دارد. شاید یک نفر باید به دختران گوید که امروز، روزِ آنهاست، آری یک نفر از شما نیست، غیب گشته، شاید هم نیاز به جشنی خود خواسته، برآمده از روح شکوفه های هلو، عروسک های رقصنده، دارند، حتی با لرزشِ تصویری که آستیگمات بودنم را به رُخ َم می کشد!، اپیزودی که مصنوعی بودن َش بیش از بخش های دیگر رنج َم می دهد. این حرکت خود نیاز به عبور از کولاکی دارد، صدای فرورفتن پاها در برف، صدایی که گویی از خود طبیعت برخواسته، طاقت فرسا بودنش را برای ِمان نجوا می کند، نجوایی که تا عمق جان می رود، آری نیاز به عبوری دیگر داریم، عبور از یوکی اونا، همان زن برفی، که گرمای برف و یخ را هدیه می دهد، گرمایی بنام مرگ. گرمایی که آنقدر به وقت َش می آید که دست، دست از سر هر تلاشی می کشد، حتی اگر کمپ ِشان، در همین یکی دو قدمی باشد. چیزی که برای خود کوروساوا نیز چنین بوده، وُرودم به سینما، مثل صعود از یک کوه بود. از سویی نجات او از خودکشی، زمانی که دیدِ خود را از دست داده بود، ورشکستگی، چه مالی و چه توجهی!. حتی گذر از یک تونل، دهلیزی که همراه آن باید پاسخگوی یک سگِ ضد تانک، سگی که دشمن تو (شوروی) آن را برای نابودی َت روانه کرده، شد، حال چه رسد به یُوریِ یک سرباز، یوری، همان روح آبی رنگ ژاپنی، کوروساوا به پسر آسمان لقب امپراتور ژاپن در جنگ جهانی دوم، هیروهیتو گریزی میزند، پسر آسمان هایی که هنوز هستند، تصمیم می گیرند، دستور می دهند، باید قدمهای آنها (سربازان) در تونل، که بسان پتک هایی مرگبار بر پیکره ی روح انسانیت است را به یاد داشت، به یاد داشت که خانه آنها در همین حوالی ست، این را از انعکاس صدایِ شان در کوه بشنو. اولین بار او را در هتلی، در نیویورک دیدم، از ترمیم آثار قدیم صحبت می کرد، با سرعت و با شوق و اشتیاق زیاد در این مورد می گفت، احساس کردم قبلا این سرعت و شور و اشتیاق را در فردی دیگر دیده ام ... ناگهان آن فرد را بیاد آوردم، آن فرد فان گوگ (نقاش معروف هلندی) بود ... چند سال بعد در حال نوشتن "رویاها" بودم. و بازیگر نقش فان گوگ از قبل تعیین شده بود، چه کسی جز اسکورسیزی می توانست باشد. البته کارگردان ما (کوروساوا) کم رو تر از آن بود که این درخواست را مستقیم به اسکورسیزی گوید، که این خود داستانی دگر دارد. غرق شدن در تابلوهای فان گوگ، رقص رنگ ها و حرکات غیر مأنوس اسکورسیزی، یک نوع تصویربرداری پُست امپرسیونیسمی از آنها در ذهن ما حاصل می شود، حرکت اعضا بدن، سرعت حرف زدن، پاشش رنگ، همه دارای ضرب آهنگ تندی ست،مثل اینکه همه محکم، خود را به جایی می کوبند، خصوصی ترین سکانس فیلم، سکانسی که متعلق به کوروساواست و کسی به حد او نه از خودنمایی رنگ ها خوشش می آید و نه تا حد او از دیالوگ های دَرهم فان گوگ می داند. هر چه باشد او از مسیر خود می گوید و از طرفی پیام کلاغ های فان گوگ را یادآوری می کند راهی که از شهرِ آسمانی در آخر، سخن می گوید از اینکه روزی نیز آرامش و خوشی فرا خواهد رسید. یادآوریِ تری مایل آیلند 1979، امریکا. یا شاید هم چرنوبیل 1986، اکراین. هر چه باشد انگار کوه موُجی، نمادی از جاودانگی، نمادی از ژاپن، حال خوشی در آینده نخواهد داشت، این را هم کوروساوا می گوید و قبل تر از آن هوکوسایی با کشیدن دو اژدهای کوه موُجی؛ شاید هم دل نگران فوکوشیمای 2011، حماقت انسانی، پس این را نیز در تقویم سالگرد گیریت بنویس 2011، فوکشیما، میلیونها نفر کشته. آنچه حاصل خواهد شد جز اِنی، گاگی، چیز دیگری نیست، ظاهر امر ما را از کلکسیون جِنیون خبر می دهد، گاگی، همان هایی که از حرص به این حال خواهند افتاد، زمانی که گریه آنها نشانه ای خواهد بود از مصیبت، بی بختی، مجازات آنها فناناپذیری ست، ماندن برای همیشه، ماندن . نیاز خواهد بود که باز مردم جشن گیرند، همراه با گیاه سویا، تا دیگر روح اِنی به سوی آنها نیاید، شاید نیاز باشد که برای رفتِ گانمان نیز شادی کنیم نه زاری. از یاد نبریم، ستارگان حاضر در شب، تاریکی شب، صدای طبیعت. رویاهای کوروساوا، همان عبورِ کوروساواست، عبوری که او طی کرده، به آن رسیده، سختی ها، نا اُمیدی ها، نامفهوم هایی که در زندگی داشته و آنها پشت سر گذاشته و برای خود از گُنگی در آورده و حال آنرا برای ما بازگو میکند، آخر ما جزءیی از دل مشغولی های اوییم، بخشی از اوییم، آینده او، آینده. سالها پیش یک مسافرِ بیمار در کنارِ پل درگذشت و مردم برای احترام به او روی قبرش گُل می گذاشتند ... و این یک عادت شد.