آشفته بازاری بی خود

یه حبه قند آشفته بازاری است بی خود. فیلمی که از ابتدا تا به انتها با به نمایش گذاشتن میزانسنی سرگردان و آشفته، می خواهد تصویری از گرما و صمیمیت خانواده ی ایرانی را نشان بدهد و آن هم از نوع سنتی اش که در دل به اصطلاح مدرنیته ی امروز غرق شده اند اما هنوز هویتشان را حفظ کرده اند. ماجرای فیلم حول داستان پسند(نگار جواهریان) آخرین دختر خانواده جریان دارد که قرار است به تازگی ازدواج کند و به فرنگ برود. همین موضوع بهانه ای می شود برای جمع شدن تمام اعضای خانواده به دور هم و داستان فیلم از همینجا کلید می خورد. شخصیت اصلی، پسند است و کنش و واکنش های درام بر دوش او سوار می ماند و بقیه، نقش مکمل را باید بازی کنند. اما در این بین می بینیم که تمام افراد خانواده همچون تیپ هایی بدون شناسنامه ای درست، به طور سرگردان در هر کجای روایت قرار می گیرند و بیننده باید در این بین به اصطلاح تصویری از یک خانواده ی گرم دور هم جمع شده را ببیند و طعم زندگی ایرانی را بچشد. اما مشکل اینجاست که فیلم متآسفانه نمی تواند این قریحه را انتقال دهد و با نشان دادن رابطه هایی آبکی و تیپ هایی ماکت وار، سعی بر این دارد که موضوع را احساسی کند و به سمت یک سانتی مانتالیسم خانوادگی برود تا در این بین یک درام جمعی خلق نماید.
فیلم با کمک جستن از رنگ آمیزی تصویر، یک آرامش را می خواهد تداعی کند اما این آرامش درمیان دیالوگ ها و خنده و شوخی های تصنعی و وا رفته کاراکترها با هم رنگ می بازد و جلوه ای بی هویت و بی محتوا به اثر می بخشد. کارکردن کلی بر روی تک تک افراد خانواده نمی دهد یک فرم مناسب برای ترغیب کردن حس آشناپنداری تماشاگر. کاری که فیلمساز بسیار علاقه دارد با این ترفند دل بیننده اش را به دست بیاورد. در کل گویی هدف فیلمساز به تصویر کشیدن زندگی اصیل ایرانی آمیخته با تعلقات خاطر سنتی و قدیمی است و در این امر بسیار پافشاری دارد. از دیالوگ ها و رفتارهای دایی گرفته که در جایی می گوید: «این دیوار دارد خراب می شود و روزی روی سرمان می ریزد» تا اعمال و رفتار منفعل پسند، دختر نجیب خانواده که گویی نمونه ی بارز یک دختر اصیل و با هویت ایرانی می باشد.
این ها همه اش بیشتر شبیه به ادا و اطوار به اصطلاح سنت گراست که تجسدی از سنت و زندگی اصیل را به نمایش می گذارد و می خواهد به زور القا کند که اگر ایرانی هستی باید اینطور باشی.
اما متآسفانه فیلم خودش در وصف این زندگی کمیتش لنگ می زند و گمان می کند با نشان دادن چند کنش و واکنش و چند دیالوگ مصنوعی می شود ایرانی اصیل بودن را به نمایش گذاشت. یه حبه قند بیشتر شبیه به آشفته بازاری است سرگردان که قصه از در به تو می آید و از پنجره می گریزد و انسجامی کامل در آن دیده نمی شود. تا جایی که تو گویی فیلم همینطور می تواند ساعت ها ادامه پیدا بکند و رنگ پایان را به خود نبیند.