جستجو در سایت

1396/07/17 00:00

در جدال با جنون

در جدال با جنون

  

«نیسه: قلب دیوانگی» عنوان فیلمی برزیلی است به کارگردانی کارگردان صاحب نام این کشور روبرتو برلینر.
فیلم که اثری زندگینامه ایست براساس زندگی واقعی دکتر نیسه دِسیلویرا ساخته شده است؛ روانپزشکی که در دهه 1940 میلادی تحولات بسیاری را در درمان بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی ایجاد کرد.
آن چه در همان نگاه نخست درباره فیلم میتوان دریافت، رگه هایی از مستندگرایی در آن است. با آن که فیلم یک درام است اما شاید به جهت پیشینه مستندساز بودن کارگردانش و شاید به سبب واقعی بودن داستانش بسیاری از اتفاقات آن چه به لحاظ روایی و چه از منظر بصری مخاطب را به یاد داکیومنتری ها و شاید داکیودرام ها می اندازند.
آن چه خود فیلمساز نیز بر آن تأکید مؤکد دارد، تعدد اتفاقاتی ست که در زندگی این زن روانپزشک رخ داده اند؛ از گرایشاتش به احزاب کمونیستی، زندانی شدنش، سختی هایی که در دوران دانشجویی به سبب جنسیتش متحمل شده است، مشکلاتی که در محل کارش به عنوان یک زن داشته و در نهایت راه پر پیچ و خمی که برای دستیابی به اهدافش می پیماید. دکتر نیسه عمری طولانی می کند و همین امر اتفاقات گوناگونی را نیز در سالهای پیری او رقم می زند. با همه ی این توضیحات، برلینر تصمیم داشته است تا تنها برهه خاصی از زندگی این زن را دستمایه ساخت فیلم خود قرار دهد که کشف روش درمانی جدید او برای درمان بیماران اسکیزوفرنیست. بازه زمانی فیلم دو سال (1944-1946) است که دکتر نیسه پس از چند سال ممنوعیت از کار به دلیل ترویج عقاید کمونیستی اش به بیمارستان روانی ای بازمی گردد که قبلاً در آن جا مشغول به کار بوده است و حالا اوضاع آن جا کاملاً تغییر کرده است. پزشکان این بیمارستان به روش های درمانی کاملاً مکانیکی اعتقاد دارند و چندان برایشان مهم نیست که این مِتُدهای مدرن اما خشونت آمیز تا چه حد به بیماران آسیب می رساند. دکتر نیسه اما راه دشوارتری را برای کمک به بیمارانش پیش می گیرد؛ برون ریزی ضمیر ناخودآگاه آن ها به کمک نقاشی. حاصل نقاشی های بیماران دکتر آثاری تراز اول است بی آنکه هیچ یک از آن ها دوره خاصی را برای نقاشی گذرانده باشند. در نگاه نخست چنین رویکردی ممکن است در تناقض با لحن رئالیستی فیلم قرار گیرد و به نظر آید که فیلمساز برای برجسته ساختن جایگاه دکتر در مقام قهرمان فیلمش دست به اغراق زده است. احتمالاً این پرسش برای بسیاری از تماشاگران ایجاد می شود که چه طور ممکن است بیمارانی با آن اوضاع خراب بتوانند چنین نقاشی هایی را خلق کنند، آن هم بدون پیش زمینه و آموزش؟ و حرف فیلم دقیقاً پاسخ دادن به همین سوال است و توضیح روش درمانی دکتر نیسه که دقیقاً مبتنی بر همین فرآیند بوده است. نامه نگاری دکتر با کارل گوستاو یونگ و پاسخ امیدوارکننده ای که زنِ پزشک از او می گیرد نیز از واقعیت جوشیده است و می تواند ثابت کند که دکتر نیسه با یا بدون درک کامل از عمل بزرگی که انجام داده است دست به تحول بزرگی در علم روانشناسی زده است که حتی همان همکاران مخالف نیز بعدها به آن روش روی آورده اند.
برلینر در خلق یک درام روانشناسانه عملکرد موفقیت آمیزی داشته است. این مسئله علاوه بر کارگردانی خوب او از دقتش در فیلمنامه نویسی و خلق موقعیت های خاص آن نشئت گرفته است. پیداست فیلمساز برای دستیابی به موقعیت کاراکترهای فیلمش تحقیقات و مطالعات بسیاری انجام داده است و آن چه در انتهای فیلم می آید یعنی نشان دادن سرنوشت واقعی هریک از این شخصیت های اصلی گواهی بر این مدعاست که فیلمساز در به تصویر درآوردن رخدادهای فیلمش کوچکترین اغراقی نداشته و حتی موزه ای که آثار این بیماران در آن نگهداری می شود در شهر ریودژانیرو میزبان بسیاری از توریستهاست.
«نیسه» فیلمیست که با جلب همذات پنداری مخاطب، کشش و ریتم مناسب و بازی درخشان بازیگر نقش اصلی اش (گلوریا پینس) می تواند به سایکودرامی موفق بدل گردد و دنیای بیماران مبتلا به اسکیزوفرنی را از زاویه دید دیگری مورد توجه قرار دهد.