پرسه های بیهوده

فیلمِ جاده، فیلمِ سختیست؛ خاصه زمانی که خبری از اکشن هم نباشد و تنها نقطهی قابل اتکا، گشتزنی کامیونی از این شهر به آن شهر و از این خیابان به آن خیابان باشد که در جستوجوی آدمیست که نشانی دقیقی از او وجود ندارد: همین خط سیرِ گشتن و گشتن و از آدرسی به آدرسِ دیگر رفتن، میتواند ساعتها ادامه داشته باشد و آدمهای مختلفی را وارد قصه کند که هر کدامشان هم، حرفهای ضد و نقیضی از گمشدهای به نام «بهروژ» بزنند در حالیکه همسر ایزدی او با طفلی در آغوش، همسفرِ رانندهای سنندجی شده تا نشانیای از آن غایب از نظر بیابند. همین گستردهگی فضای فیلمنامه موجب شده که بتوان بینهایت آدم را با افکار و عقاید مختلف، وارد فرآیندِ داستان کرد، بیآنکه حضورِ آنها کمکی به پیشروی فیلم کند یا در یک نقطهای با هم تلاقی پیدا کنند: تصادف با نیکی کریمیِ بازیگر، ورود پلیس، حضورِ بقال و کارگر از گلابدره تا مولوی: همه میآیند و میروند و طبیعیست این کُلاژِ حضورهای تکهتکه، بیربط و سر به هوا، دو سکانس بعدتر فراموش شوند. وقتی چنین فضای تسلسلی به وجود میآید، آنچه میتواند ناجیِ سرگیجهی ناشی از این دور خود چرخیدن، باشد، خلقِ یک پایانبندیِ غافلگیرکننده و شوکآور است اما انتخابِ «کامبوزیا پرتوی» یک انتخابِ سادهانگارانه و سرسریست؛ یعنی پایانِ باز! همین پایانِ باز، میتوانست بعد از نیمساعت و از لحظهای که کامیون وارد شهر تهران هم شد اتفاق بیفتد. حالا، پرسش اینجاست که پس، دیگر چه لزومی داشت که این همه مدت، مخاطب را همراه خودش بکشد و با آدمهای جدید آشنایش کند و دست آخر، هیچ اطلاعات و هویت دقیقی هم از آن گمشده ندهد و زحمتِ پایانبندی را هم به دوش تماشاگر بیندازد؟ به نظرم، چنین انتظاری از تماشاگر، توقع بیجاییست. حالا که یکی بود یکی نبودِ قصه، گفته شده باید آنقدر جسارت هم داشت که تا انتهایِ کلاغِ قصه هم رفت؛ نه آنکه در میانهی راه، چُرتت بگیرد و بخوابی.
با اینحال، نمیتوان از شخصیتپردازی و بازی درست و بهجای «سعید آقاخانی» گذشت؛ درواقع، «کامیون» یک راننده تمامعیار دارد که دستکم و بهحق او را شایستهی نامزدی بازیگرِ نقشِ اول میکند.