شکل آب، انحطاط دوستی و عشق

در ابتدا این قصد را داشتم که نقدی مفصل بر این بهترین فیلم سال 2017 ( صد البته از نظر آکادمی اسکار) بنویسم. ولی نوشتن نقد با توجه به ارجاعاتی که می بایست به لحظات فیلم می دادم، مرا مجبور به تماشای مجدد اثری می نمود که حتی یک بار نیز لایق دیدن نبود. لذا به بیان یادداشتی مختصر بسنده نمودم. لازم به ذکر است که متن زیر ممکن است قسمتی از فیلم را لو بدهد.
به طور خلاصه فیلم شکل آب را می توان گردهمایی موجودات (انسان+ مرد دوزیست) تنها و ضعیفی عنوان نمود که تمامی رفتارشان، حتی کمک کردن ها و مهربانی هایشان از ضعف شخصیت شان نشات می گیرد. و این امر در شخصیت اصلی فیلم ( سالی هاوکینز) به اوج خود میرسد. این یادداشت منکر نقاط بارز تکنیکی فیلم نظیر طراحی صحنه و لباس، موسیقی، فیلم برداری و... نمی شود، لیکن این پرسش را مطرح می نماید که شنیدن داستان چنین افراد حقیری که تمام اقدامات زندگی شان صرفا به جهت فرار از تنهایی شان بوده و از کمبود ها و نقص هایشان سر چشمه می گیرد، چه ارزش یا حتی جذابیتی خواهد داشت؟
این فیلم مفاهیم با ارزشی مانند دوستی و عشق را به طرز وحشتناکی تنزل داده و آن را به پست ترین شکلی که می تواند، نمایش می دهد. زن سیاهپوستی (اکتاویا اسپنسر) که شوهر نفرت انگیز خود را صرفا به جهت حفظ زندگی مشترک (ترس از تنهایی) تحمل میکند. دوستانی که صرفا چون تنها هم صحبت هم هستند و در صورتی که دلخوری ناشی از کمک نکردن به یکدیگر موجب می شود همین تنها دوست نیز از دست برود، به همدیگر کمک می کنند (اشاره به دیالوگ مرد همسایه الایزا(ریچارد جنکینز) پس از بازگشت از کافه و پاسخ رد شنیدن تقاضای عشقش از مرد متصدی کافه!!) و یا در اوج انحطاط داستان، عشق الایزا به مرد دوزیست و معاشقه تمام عیار وی با این موجود، به جهت این که او هم مانند الایزا تنهاست، نمی تواند صحبت کند و تنها کسی هست که به او اهمیت می دهد.
در این فیلم همه تنها هستند (حتی کسانی که دارای خانواده و فرزند می باشند و حتی شخصیت منفی فیلم(مایکل شنون)) و گیرمو دلتورو از جمع آوری این تعداد افراد تنها و حقیر نه تنها راه به جایی نمی برد، بلکه چنان روابط بین این آدم ها را ذلیلانه به تصویر می کشد که در انتهای فیلم شاید از خود بپرسیم که اگر مناسبات دنیای واقعی ما نیز مانند دنیای فانتزی بزرگسالانه دل تورو باشد، چقدر مشمئز کننده خواهد بود این زندگی؟
در انتهای این یادداشت مایلم به طور خلاصه شخصیت های این فیلم را در یک جمله معرفی نمایم :
زن لال و تنهایی که از لحاظ جنسی مریض است و زندگی به شدت روتین و کلافه کننده ای دارد....
-مرد تنها، همجنس گرا و سال خورده ای که دوستی غیر الایزا ندارد و عاشق مرد متصدی کافه است وهمچنین مدتی است از کار بی کار شده است.
-زن سیاهپوستی که تمام هم و غم اش حفظ زندگی زناشویی اش با مرد غیر قابل تحمل اش است.
-پروفسور تنهایی که جاسوس شوروی است.
-مامور تنها و منزجر کننده ای که حتی با وجود داشتن همسر و فرزندان نیز تنها است و تمام هم و غم اش انجام وظیفه در راستای تحقق رویای آمریکایی است.
-و در انتها موجود دو زیست تنهایی که به دام بشر افتاده است.
و از میان این ها، در انتهای فیلم تنها مرد دوزیست و الایزا به همدیگر می رسند و در دریا تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی می کنند!!.
به نظر نگارنده این فیلم داستانی مریض را روایت میکند که حتی یک بار دیدن آن نیز سخت خواهد بود. با این همه، این ها صرفا مواردی بود که من از فیلم برداشت نمودم. قطعا کسانی که این فیلم را بهترین فیلم اسکار معرفی نموده اند و یا حتی کسانی که این فیلم را نمایش یک عشق ناب!! قلمداد می کنند، چیزهایی را در فیلم دیده اند که من ندیده و نیز هیچ گاه نخواهم دید.