اژدها به قهقرا میرود

مانی حقیقی بر خلاف نام خانوادگی ش اینبار بدنبال سوژه ای سورئالیستی یا فراواقعگرایی (در غالب شبه مستند) رفته تا ثابت کند بازهم میتواند در آثارش مخاطب را سورپرایز کند . مانی حقیقی سینماگری ست که در سالهای اخیر چه در مقام بازیگر ، چه کارگردان و چه سناریست توانسته کم و بیش آثار متفاوت و مورد قبولی را تولید کند هرچند خط مَشیَش همیشه ثابت و قابل پیش بینی نبوده است . بعد از پیچ ناگهانی ونسبتا تندش در فیلم طنز "۵۰کیلو آلبالو" (مانی حقیقی (1394که با اعتراضات و حواشی زیادی همراه بود گویا خواسته به مسیر اصلی فیلم سازی هوشمندانه اش برگردد و با کلید زدن پروژه ی " اژدها وارد میشود " توانست برگ برنده ی دیگری در بازی برد و باخت سینما رو کند . حقیقی که با مشارکت در ساخت آثاری چون "چهارشنبه سوری" (در مقام نویسنده اثراصغرفرهادی1384) ، " درباره الی "(در مقام بازیگر اثراصغرفرهادی1387) و " پذیرایی ساده " (در مقام نویسنده ، کارگردان و تهیه کننده 1390) از خود چهره ای رٸالیست ، روشنفکرو تلخ کام از روند زندگی بشر معاصر بنمایش گذاشته بود که با رشته ی تحصیلیش ( فلسفه) سنخیت داشت ، در دو فیلم اخیرش چهره ای متفاوت از روند فیلمسازیش را رو کرده که فارغ از تمامی ضعف ها چالش هایشان ، جسارت و جرٲت فیلمساز را در گام نهادن به دیگر ژانرها و زوایای سینما نشان میدهد .
درحالی که اغلب فیلمهای ایرانی ، تهران و اطرافش ( وگاهی شمال ) را برای محل فیلم برداری اتفاقات فیلم برمیگزینند (که آنهم متاثر از شرایط مالی و کیفیت کار و کمبود امکانات درشهرستان ها و تمرکز دفترهای فیلمسازی و سینمایی در پایتخت است) حقیقی " جزیره قشم " یکی از دورترین نقاط از پایتخت را برای برخی لوکیشهای فیلم انتخاب کرده که علی رغم ایجاد تنوع در نقاط جغرافیایی آثار سینمایی اخیر ایران ، گام مٶثری در آشنایی مخاطب با فرهنگ و طبیعت این نقطه از ایران برداشته است . بیشتر لوکیشنهای فیلم در روستای چاهکوه قشم قرار دارد. قبرستانی قدیمی (شوریده یال علیا) که در فیلم مشاهده میکنید مربوط به این روستا است. اما شاید زیباترین لوکیشن فیلم را بتوان استفاده از دره چاهکوه قشم دانست که فضای خاصی را در پلانهای تصویربرداری شده به فیلم بخشیده است . حقیقی با دقت نظر و استفاده مناسب از فرصتهایش در فیلم توانسته طبیعت جذاب و بکر قشم را در کادربندیهای زیبا ورنگ آمیزی های طبیعی و لانگ شات های خیره کننده برای مخاطب بنمایش بگزارد که همراه با پس زمینه ی موسیقی شاهکار کریستوف رضاعی (آثار مطرح : کنعان ٨۶، سعادت آباد٨۹) نمایی خیره کننده و خاطره انگیز در ذهن مخاطب بجای میگزارد . شاید به جرٲت بتوان گفت هومن بهمنش (آثار مطرح : امروز۹۲ ،ملبورن۹۲ ، پذیرایی ساده ۹۰( در مقام تصویر بردار و کریستوف رضاعی در مقام آهنگساز دو بازوی توانمند حقیقی در ساخت این فیلم بودند که با درآمیختگی جلوه های بصری و سمعی توانستند آدرنالین مخاطبین را آزاد کرده و حتی توجه سخت گیرترین تماشاگرها را هم برای لحظاتی با چشمان باز و گوشهای تیز کرده جلب کنند. هرچند برخی زوایای فیلم برداری شده و نور صحنه جای دقت بیشترداشت و گاهی کنتراست تصاویر پشت سرهم چشم را می آزرد و حتی در بعضی موارد عمدا یا سهوا دوربین در زاویه ی بدی کاشته شده بود که بیننده بوضوح از تصویر دیده شده یا صدای شنیده شده مطمین نمیشد(شاید به عمد جهت تشدید فضای ابهام و راز آلود) ولی در مجموع تصویر برداری و کیفیت تصویر را اگر بخواهیم در سینمای ایران قضاوت کنیم ، دست کمی از آثار خوب ندارد . جلوه های ویژه اما مثل همیشه خیلی تصنعی و انیمیشن وار از آب درآمده و توی ذوق مخاطب میزند . مخاطب که داشت کم کم با فضای وهم و افسانه فیلم خو میگرفت و شاید باور میکرد ، دوباره با دیدن جلوه های مثلا ویژه ارتباطش با این فضا قطع میشود . نمیدانم این مشکل همیشگی ضعف شدید جلوه های ویژه در سینمای داخلی کِی میخواهد حل شود !!!
از زوایه ای دیگر اگر به طراحی لباس شخصیت ها نگاهی دوباره بیندازیم ، نشانه های سینمای غربی بوفور به چشم میخورد . لباس های هرسه شخصیت اصلی فیلم فراتر از پوشش دهه ی چهل ایران ، غرب را هم وارد فیلم میکند . طراحی صحنه و تجهیزات هم قطعا متاثر از سینمای امریکا و بومی شده ی آن است. اتومبیل امریکایی ،عینک قاب مشکی ، کت و شلوارهای راسته با کراوات باریک و کلاه شاپوی غربی ، لباس خز و عینک دو رنگ و چکمه های آمریکایی و..... همه از شاخصه های پوششی سینمای خارجی است که کمتر فیلمسازی توانسته به این خوبی آنها را برتن شخصیت های ایرانی کند . صحنه های فلاش بک برای یاد آوری و روایت ماجرای فیلم به موقع و بجاست ولی در نیمه ی دوم فیلم دیگر مخاطب را خسته میکند. باید بیاد داشت نمیتوان مدت طولانی مخاطب را در هیجان کشف پاسخ معما نگاه داشت و در سکانسهای متعدد حتی پُرحوصله ترین تماشاگران هم از ادامه ی فیلم دلزده میشوند گرچه فیلم درست درلبه ی این ورطه قدم برمیدارد . فیلم معمایی را مطرح میکند که میخواهد تماشاگر خود ، با توجه به راهنماهایی که در فیلم بدست می آورد پاسخ را بیابد . ترسی که دراغلب مخاطبین از نیافتن پاسخ قبل از پایان فیلم وجود دارد.
جدای از اِلِمانهای فنی ، در محتوی ، فیلم جای ناگفته های بسیار دارد . فیلمی که با یک سکانس خوب و جالب توجه آغاز میشود ، با روایت شبه مستند ادامه میابد و با ملغمه ای از افسانه و نماد پایان میابد . اژدها وارد میشود را میتوان از ابعاد بسیاری مورد بررسی قرار داد اما بُعدهای سیاسی-تاریخی ، تخیلی-داستانی و نمادشناسی- سمبلیک اصلی ترین اضلاع مثلث بررسی و نقد این فیلم هستند .
از منظر سیاسی بعید است در فیلمی از چهره های سیاسی مثل صادق زیباکلام ( استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران و چهره ی سیاسی متمایل به اصلاح طلبان با سخنان و موضع گیری های پرحاشیه) و سعید حجاریان ( تٶریسین و از مغزهای متفکر اصلاحات که از یک ترور جان سالم بدر برده) و مسعود بهنود(در نسخه ی اصلی فیلم که بعدا بخاطر دریافت مجوز اکران با صادق زیباکلام جایگزین شد) استفاده شده باشد ولی فیلم سیاسی نباشد . اصولا ذکر آیتم های ترور ، زندانی تبعیدی و ساواک خودبخود ژانر فیلم را به سیاست پیوند میزند . اما پی بُردن به ربط این سه ضلع به هم میسر نمیشود مگر با تفسیر هرکدام به تنهایی که در پایان فیلم به هم میپیوندند. ستوان حفیضی عضو گروهی بنام "هزوارش" (هُزوارِش یا اُزوارش در نوشتههای پهلوی به واژهها یا بخشهایی از یک واژه گفته میشود که به زبان آرامی و به خط پهلوی نوشته میشد اما هنگام خواندن آنها برابر پارسی میانه آنها تلفظ میشد بعبارت دیگر معنی لغوی این کلمه یعنی چیزی که می بینی و چیز دیگری میخوانی) بود که به رهبری سعید جهانگیری وارد ساواک شده و به نشت اطلاعات محرمانه سازمان بین گروه های انقلابی کمک میکرده است . چارکی که بوضوح انسانی سرسپرده ساواک بود که (میتوانست تخم مرغ و یخ را در آن جهنم تهیه کند) اورا لو میدهد و حل معمای زلزله توسط حفیضی ناتمام میماند . در ساده ترین حالت و از منظر سیاسی میتوان این ماجرا را برای فیلم متصور شد که در ادامه با مرگ حفیضی ، فرار بهنام و سکوت کیوان ماجرا به بعد از انقلاب و زمان حال موکول میشود . ترور حسنعلی منصور و اعدام زندانی تبعیدی و خواندن تمام نامه های شهرزاد توسط ساواک هم بر اختناق و فضای بسته ی نظام شاهنشاهی دلالت میکند . اما این روی ساده و در دسترس داستان است . داستانی سیاسی اما ساده و به مدد اسناد و اشخاص حقیقی ، قابل باور!
اصرار حقیقی بر حقیقی بودن فیلم بزرگترین دلیل بر افسانه بودن آن یا حداقل جزٸی از آن است . اگر روایت مستند گونه آن را آنهم برای نیمه ی اول فیلم کنار بگزاریم وارد فضای تخیلی و افسانه ای میشویم که اغلب مخاطب عام را درگیر خود میکند . فضایی مابین افسانه و واقعیت که مارا یاد فیلم "هزارتوی پن" ( گیرمو دلتورو2006) یا "درخشش" (استنلی کوبریک 1980) می اندازد . سه مرد جوان با پیشه و تاریخچه ای متفاوت در پی کشف حقیقت گورستان متروک هم قدم میشوند که درنهایت سرنوشتهای متفاوتی پیدا میکنند . قبرستان جن زده ، موجود فلس دار با چشمانی خونین ، دار زدن مرد تبعیدی ، زلزله ی نیمه شب، همه و همه مخاطب را از فضای سیاسی فیلم وارد غالب ترس ،دلهره و افسانه میکند . روایتی جذاب برای ساخت فیلمی در ژانر وحشت و دلهره . ماجرا در این ضلع، روایتِ کشفِ حقیقتِ زلزله ای است که در قبرستانی متروک آنهم فقط با دفن مُرده ای جدید در آن ایجاد میشود . قبرستانی که محل دفن پرتغالی هاست و یک زندانی تبعیدی سه سال را به تنهایی در کنار آن زندگی کرده هرچند که به زعم چارکی یک دیوانه بود که خیلی اراجیف میبافت .آنها با آغاز تحقیقات علمی ومحلی به کشف حقیقت نزدیک میشوند که در ادامه با راپورت چارکی، سازمان پی به تحقیقات آنها میبرد وادامه داستان. اگر تنها از دو زاویه ی فوق به فیلم بنگریم ، با کلی سوال بی جواب مواجه میشویم که فیلم را برایمان غریبتر و بی سر و ته تر میکند . بناچار با واکاوی پشت پرده سیاست و افسانه به بخش نماد و سمبل میرسیم . شاید با تفسیر نشانه ها و علامت ها راحت تر بشود پیام و معنی فیلم را دریافت کرد .
اما در یک سوم پایانی فیلم ، مخاطبِ حواس جمع کم کم از فضای رٶیا و تخیل خارج شده و میفهمد کلید حل معمای زلزله نه در سیاست است نه در افسانه . پاسخ را نه زیبا کلام میداند نه حفیضی نه جهانگیری . پاسخ در نماد است . از نظر نماد شناسی فیلم سرشار مشخصه ها و سمبل هایی است که هرکدام میتوانند معانی و مفاهیم متعددی داشته باشند . در این مقال سعی شده نزدیک قرابت ها و معنی دارترین مفاهیم ذکر شود . شتر ، اژدها ، پنج گلوله ، قبرستان پرتغالی ها و کشتی به گل نشسته همه میتوانند نمادهایی باشند که به مفهمومی پنهان اشاره دارند . ذکر نام کتاب "ملکوت" (اثر بهرام صادقی که فیلمی تحت همین نام توسط خسرو هریتاش در سال۱۳۵۵ از روی آن ساخته شد) حتی قراٸت چند خط ابتدایی آن باموضوع "حلول جن در آقای مودت" نیز علاوه بر دید سیاسی ، نمودی سمبلیک دارد. هرکدام از سه شخصیت اصلی فیلم میتوانند یه عنوان سمبلی از جوانان ایرانی دیده شوند. بهنام که یک مهندس زمین شناسی است میتواند نماد دانش ، کیوانِ صدابردار ، نماینده هنر و بابک با مشخصه ی کنجکاوی ،جسارت والبته هوشمندی هرکدام به نوعی نماینده ی گروهی از جوانان وطن هستند که میخواهند با اتحاد و تکیه بر دانش خود ، مسأله ای را حل کنند. موجودِ عجیب زیر قبرستان یاهمان اژدهای وجه تسمیه ی فیلم میتواند نماد ملت باشد. ملتی خشمگین و صبور که بامرگ هر ایرانی غرشی میکند و زمین را میلرزاند . اژدهایی که بر گور دشمنانش چنبره زده و طاقتش از مرگ همخونانش هر لحظه طاق تر میشود و میغرد .این تصور با توصیفات کیوان بر روی کاست در انتهای فیلم که اژدها را بعدها در تهران ضعیف و رنجور و نفس بریده میبیند هم سنخیت دارد . ملتی که روزی در جنگ و انقلاب حریفی نداشت و دنیا را مبهوت خویش میکرد ، بعدها در زیر چرخهای زندگی زخمی و ضعیف بی صدا شد. (توی یک دخمه . وسط تهران .آش و لاش) شتر اما ماجرای دیگری دارد . در نماد شناسی شتر تعابیر گوناگونی دارد . نماد مردم عرب یا بادیه نشین ، نماد گنج ، سفر طولانی ، صبر و استقامت یا کینه . با توجه به دوبار ظاهر شدن شتر آنهم فقط برای بابک در طول فیلم شاید بتوان گفت ، در بار اول شتر نماد گنج است که محل اختفای حلیمه و فرزندش را مشخص میکند و باردوم نماد سفری طولانیست که حفیضی را به مرگ نوید میدهد . حلیمه هم که از زندانی تبعیدی بظاهر روشنفکر باردار است ، هنگام وضع حمل میمیرد و والیه را که نماد نسل جدید و واستعاره از گنج است (فرزند نامشروع یک زن بومی و یک زندانی تبعیدی مارکسیسم- لننیسیم) به کیوان میسپارد . در پایان هم شاهد هستیم کلید نهایی حل معما ( نوار کاست) در دستان والیه ست .
دیالوگهای فیلم هم دست کمی از موقعیت ها و تصاویر فیلم در تشدید فضای وهم و راز آلود ندارند . هرچند در جای جای فیلم دیالوگهای ناب و زیبایی کار شده که بعضی هم نقل قول هستند (که شاهد انتشار آنها در فضای مجازی هستیم ) اما در بعضی موارد مشخصا مننظور سناریست چیزی غیر از اون دیالوگها و کلماتی ست که ارایه میشود. احتمالا در واژه ها هم از نمادگرایی استفاده فراوان شده .
فارغ از نقاط ضعف فنی و محتوایی در فیلم ، چند سوال بی پاسخ ذهن نگارنده را بخود مشغول داشته. چرا مرد هندی پس از نجات از درون چاه ، بزبان آلمانی سخن گفت ؟ چرا بهنام پس از شنیدن سخنانش ، به دیگر زبانها تسلط یافت ؟ شلیک پنج گلوله به شتر یا الماس ( شکارچی کوسه ، پدر حلیمه) استعاره از چیست ؟( ماجرای پنج گلوله : سه بار این عدد مورد اشاره قرار می گیرد. یکبار جایی که حفیظی برای یافتن حلیمه از طرف مادرش ماموریت می یابد که پنج گلوله به سر شتر بزند، تا پنج گلوله ای که زن الماس به وی شلیک می کند تا پنج گلوله ای که کیوان اذعان می کند که کاش اسلحه داشتم و به سر این اژدهای خفته شلیک می کردم. ابتدای فیلم هم به عدد پنج انگلیسی اشاره می شود که به فرماندهی کاپیتان خود، 231 پرتغالی را شکست میدهند.) واقعا چارکی
تخم مرغ و یخ را از کجا تهیه میکرد ؟ چرا چارکی با آنکه میدانست تبعیدی خودکشی نکرده ، در این زمینه اظهاراتی نکرد ؟ یا در گزارشش به سازمان به این نکته اشاره نکرده بود؟ انگیزه ی واقعی هرسه نفر برای بخطر انداختن جان و صرف هزینه و وقتشان چه میتواند باشد ؟ فقط کشف علت زلزله؟ علت اشاره به مارکسیسم-لننیسیم بودن زندانی تبعیدی چیست ؟ کیوان حداد به محض وارد شدن به کشتی نوشته های روی دیوار را "عین" دستخط خود می داند و شبیه بودن را هم قوین رد می کند گویی خود او در زمانی دیگر اینها را نوشته است ،چرا ؟
نظرات پیرامون فیلم (هم منتقدین هم مردم) بسیار متفاوت بوده . اصولا میشود این فیلم را دوست داشت یا به آن تنفر ورزید . اما نمیتوان بی اهمیت یا وقت تلف کن جلوه داد . آن دسته از تماشاچیانی که با لبخند رضایت از سالن خارج میشوند ، فیلمی خوش ساخت دیده اند که لوکیشن ها و موسیقی زیبا آمیخته شده و داستانی سیاسی_دلهره آور را به تصویر کشیده و از دوباره دیدن آن لذت خواهند برد . اما دوستانی که با علامت سوال یا دید منفی خارج میشوند تا مدتها بدنبال پاسخ سوالات خود و منظور فیلمساز از فریم ها و پلانها میگردند و در حالت بدتر میتوان بعلت کثرت معانی نمادهای فیلم و فضای سیاست زده ی امروز، برداشتهای بسیار بد و ساختارشکنانه ای از فیلم داشت . به عنوان نمونه :
سعید حجاریان در دورانی با نام مستعار جهانگیر صالح پور در روزنامه ها (نشریه کیان) مطلب می نوشته است. دقت کنید به این دو اسم. سعید حجاریان،جهانگیر صالح پور.
مانی حقیقی فرزند نعمت حقیقی و لیلی گلستان است. نعمت حقیقی فیلمبردار سینمای ایران ( لقب شاعر تصویر) و لیلی گلستان فرزند ابراهیم و فخری گلستان است که هر دو عضو رسمی حزب توده بودند.
داستان فیلم در سال 1343 روی می دهد. مطابق طالع بینی ها، سال 1343 سال اژدهاست. این سال، سال تبعید امام ، سال ترور حسنعلی منصور ، سال قدرت گرفتن علم و هویدا هم هست .
ابراز ندامت صادق زیبا کلام از بازی در این فیلم و حذف سکانسهای مسعود بهنود در فیلم و جایگزینی سعید حجاریان بجای آن. یا وجه تسمیه ی فیلم درباره اژدهایی که وارد میشود ولی در پایان فیلم میفهمیم به قهقرا میرود .
نام مادر: حلیمه ، نام فرزند نامشروع از پدری مارکسیست : والیه ، نام پدر: مصطفی ، محل تولد : در یک کشتی به گل نشسته. مادر در هنگام زایمان میمیرد. سه نماد ظاهری در الماس جمع شده است. ماهیگیری، چشم پزشکی و شنل قرمز.تفاوت ظاهری چارکی( با ریش و عینک و ظاهری مقید) با همکارش حفیظی .و.......
درپایان
نظرات ضد و نقیض و گاها بسیار متفاوت پیرامون فیلم و حواشی آن بسیار است . آنچه از نظر گذشت حاصل جستجو در معانی و پندارهای فیلم با توجه به مفهوم نگاری و سبک شناسی در سینما بود . در تحلیل فوق از منابع و نظرات زیادی استفاده شده تا فارغ از هرگونه خط دهی ذهنی قضاوت نهایی بر عهده ی خواننده و تماشاگر فیلم باشد . فراموش نکنید ساخت اینگونه فیلم ها ورای همه ی منظورهای داشته و نداشته کار بسیار دشواری ست که میتواند نوید روزهای بهتری را برای سینمای داخل داشته باشد تا روزی که با افتخار به سینمای ایران بتوانیم خود را رقیب سینمای خارجی بدانیم.