از صداقت بغض یا روزی که با طعم گیلاس گریستیم !

تقدیم به آنکه جان مطلب را گریست.
"شروع از پایان"
طعم گیلاس یا تراژدی آنچه از پایان رُخ می نماید، فیلمی ست به غایت در ستایش زنده گی با نگاهی بی رحم اما شاعرانه ، چیزی شبیه آنچه شاملو به عنوان فرم کاری خود بر می گزیند و به زیبایی و آنچه تلخی یک حقیقت را آشکار می کند مثل فروغ ، آنجا که در یکی از سکانس های پایانی فیلم جتی بر فراز آسمان به پرواز در می آید و تنها کلماتی را که به ذهن یادآور می شود :
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست !
انسان فرو رفته در بِسترش و آنگاه شکل بصریِ نمایشِ مرگ آدمی به دست خویشتن در تظاهر امر به آنچه فرم سینمایی جلوه می کند نامش تراژدی ست ، اما آنچه ازدستور زبان کیارستمی به ذهن متبادر می گردد در واقع می تواند این باشد که نه تنها تراژدی با مرگ قهرمان پایان نمی یابد بلکه آغاز می شود ، با یک تمهید ساده و بهنگام در سکانس پایانی، یک کات از گور و چهره ی بازیگر ( درون فیلم ) به چهره ی کیارستمی ( در پشت صحنه فیلم ) در حال کارگردانی، دوربین ویدویی و مستند به لمس هر چه بهتر آنچه شروع یک تراژدی بزرگ است، خود زنده گی! و اینجاست که اشکهای آدمی تضمینِ صادقانه ترین حالت آدمی ست، بغض!