جستجو در سایت

1395/08/12 12:25

داستانی درباره انسان ها

داستانی درباره انسان ها
گفتگو با یاسمن خلیلی فرد، نویسنده رمان یادت نرود که...

یاسمن خلیلی فرد متولد 1369، از پانزده سالگی به عنوان منتقد فیلم در نشریات گوناگون قلم زده است، وی کارشناس ارشد سینماست و نویسندۀ رمان «یادت نرود که....» و کتاب «نقش جنگ بر سینمای غیرجنگی ایران». رمان «یادت نرود که...» که آذر ماه سال گذشته از سوی نشر چشمه به چاپ رسیده است با استقبال روبرو شد، دلیل این استقبال نگاهِ درست و به قاعدۀ خلیلی فرد به ادبیات و سینماست، حالا پس از یک سال با این نویسنده تازه نفس و خوش ذوق درباره ی این رمان به گفتگو می نشینیم:  

خانم خلیلی فرد از چه زمانی به این نتیجه رسیدید که می توانید یک رمان بنویسید؟

من سالهاست در زمينه سينما فعاليت مى­كنم. تحصيلاتم هم كارگردانى سينما در مقطع كارشناسى ارشد است. هيچ وقت سينما و ادبيات را جدا از هم نديدم. هميشه به نوشتن داستان بلند فكر مى كردم و پيش از "يادت نرود كه ..." هم تجربياتى در اين زمينه داشتم كه نیمه كاره رهايشان كرده بودم يا شايد بشود گفت بيشتر حالت دستگرمى برايم داشتند و قصد جدى براى انتشار آنها نداشتم. "يادت نرود كه ..." هم اول طرحی براى يك فيلمنامه بود كه آنرا به عنوان پروژه كلاسى براى واحد مبانی فيلمنامه نويسى در دانشگاه ارائه كرده بودم و مورد پسند استادم آقای بابك تبرايى واقع شد. عنوانش هم در ابتدا "زمستان ابدى" بود كه فيلمنامه کامل شده اش در بانك فيلمنامه ثبت شده.

فیلمنامه هم با همین گستردگی نوشته بودید؟

طبعاً فيلمنامه به مفصلی كتاب نيست و برخى فصل ها و حتی بعضی شخصيتها مثل مهشيد در آن حذف شده اند، اما ماهيت كلى و اصلى اثر در آن حفظ شده است. وقتى كار را از طرح به فيلمنامه تبديل كردم به عنوان پروژه ى عملى پايان نامه مقطع كارشناسى ارشدم هم آن را ارائه كردم و جالب است كه مورد توجه و پسند اساتيد هيئت ژورى ام قرار گرفت.

خانم خلیلی فرد در خواندن رمان "یادت نرود که ..." با توجه به سن شما نکته یی که باعث حیرت خواننده می شود این است که تعدد شخصیت ها و فضاها چگونه شکل گرفته اند؟

ببينيد! يك طرح كلى و كاملاً از پيش طراحى شده براى اين داستان در ذهن من وجود داشت.مردى كه در هسته ى مركزى داستان قرار مى گيرد و ارتباطش با سه زن كه تنها يكى از آنها را واقعا دوست داشته. شخصيت هاى فرعى به مرور اضافه شدند. خيلى ها سوال مى كنند كه آيا براى شخصيت های داستانم ما به ازای بيرونى داشته ام كه پاسخش منفى است. شما زندگى مى كنيد و در زندگيتان آدم های بسياری را مي بينيد، داستانهای زيادی را می شنويد،  فيلم و تئاتر مى بينيد، در خيابان قدم می زنيد، ... همه اين ها جايى از ناخودآگاه نويسنده ثبت مى شود و بالاخره روزى به كارش مى آيد؛ صرفاً قرار نيست تأثير مستقيم بگيريم. خيلي از جزييات بعداً به داستان اصلى اضافه شدند و از ابتدا بهشان فكر نكرده بودم. اين تحولات همه در فيلمنامه رخ دادند، يعني من فيلمنامه را دوازده بار بازنويسى كردم تا به ايده آل نهايى ام رسيدم بنابراين وقتى تصميم گرفتم براساس آن فيلمنامه كتاب بنويسم ديگر تكليفم با خودم معلوم بود. البته به دليل وسواس هميشگى ام نگارش  رمان هم مدتى طولاني به طول انجاميد

یعنی پایه و اساس این رمان تجربیات اجتماعی شما بوده و اساسا کلیت رمان مصداق بیرونی نداشته، چگونه به هماهنگی شخصیت ها و فضاها رسیدید؟

خير، مصداق بيرونى خاصى نداشته است. بعضى ها زاده ى ذهن خودم هستند و بعضى چيزها هم از واقعيت نشئت مى گيرد؛ دقيقاً چفت و بست دادن همه ى اين بخشهای مجزا به هم است كه جذابيت نويسندگى را براي يك نويسنده ايجاد مى كند. اين كه بنشينى بخش های در ظاهر بى ربط را با تعداد زيادی پرسوناژ و داستان فرعى و ديالوگ به هم ربط بدهى. مثل لذت چيدن قطعات يك پازل كنار هم است.

دقیقا همین طور است اجزای ساختاری یادت نرود که... شباهت به تکه های پازل دارد و به نطر می رسد برای به دست آمدن شخصیت ها و فضاها از قواعد سینمایی استفاده شده است. این بهره گیری خودآگاه بوده یا ناخودآگاه؟

جالب است؛ نظر شما مبنى بر فضاسازی سينمايى را خيلی ها داشته اند. به هر حال من بيشتر فيلمنامه نوشته بودم و در حوزه سينما تجربيات بيشتری داشته ام. طبيعتاً به صورت ناخودآگاه اين "سينمايى بودن" تاثيرش را بر من گذاشته است. يكى از همين الگوهاى سينمايى شايد جزئى نگرى كار و ذكر توصيفات متعدد باشد.

رمان شما با شخصت کیوان کامیاب شروع می شود اما اساسا جلوتر که می رویم مخصوصا با آمدن فروغ به داستان، فضای رمان زنانه می شود اما در راستای این فضای زنانه تنهایی و سیر و سلوک کیوان هم به درستی درآمده، برای شما به عنوان نویسنده و دانای کل کدام یک از این فضا ها اهمیت بیشتری داشت؟

راستش هدفم اين نبود كه داستان فضايى زنانه داشته باشد. "يادت نرود كه ..." داستانى درباره ى "انسانها"ست فارغ از جنسيت. در واقع برشى است از مقطع حساسى از زندگى همه ى شخصيت هايش، اگر فضای رمان به نظرتان تا حدودی زنانه شده قطعاً ملهم از احساسات خودم به عنوان یک نویسنده ی مؤنث بوده است. اما جالب است؛ اكثر كسانی كه درباره ى كتاب با من صحبت كرده اند معتقد بوده اند به عنوان نويسنده ی كتاب بيشتر جانب كيوان را گرفته ام. گمان می­کنم قضاوت را بايد به عهده ى خوانندگان كتاب گذاشت.

درست است اما به نظر می رسد شما فقط به دلیل بیماری کیوان برای او دلسوزی کرده اید و اگر نه آلما، فروغ، مهشید قربانی عشق کیوان شده اند به همین دلیل انگار کیوان شخصیت منفی رمان شماست. زنان در رمان شما بسیار مظلوم  و تنها هستند.

راستش من اين طور فكر نمى كنم. اصلاً قصد اين را نداشته ام كه شخصيت هايم را سياه يا سفيد در نظر بگيرم. هر انسانى در زندگى خود، خصوصاً وقتى جوان تر است اشتباهاتي مى كند؛ به باور من همانقدر كه كيوان بعضى جاها اشتباه كرده از فروغ هم خطاهايى سر زده، يا مثلا آلما دارد تاوان عشقى كودكانه و كوركورانه را پس مى دهد كه با ناآگاهى بسيار اتفاق افتاده است. كيوان هم نمي­خواسته كسى را گول بزند؛ شايد اگر فروغ از ابتدا پاسخ منفى به عشقش نداده بود اين اتفاقات نمي افتاد. مى دانيد، گذشته ى ادم هاي داستانم را جورى طراحی كرده ام كه نشود با قاطعيت گفت كيوان فلان خطا را كرده يا مثلا فروغ مقصر فلان جريان است. هر آدمى به اندازه خود اشتباهاتی كرده كه در نهايت هم تاوانش را مى پردازد.

خانم خلیلی فرد رمان شما به درستی و  به صورت اپیزدویک به جلو می رود اما شما به یک عنصر بسیار مهم پرداختید و آن هم دلتنگی است اما چرا وقتی کیوان با فروغ یا آلما یا مهشید روبرو می شود باز هم نمی تواند آن چیزی که در ذهن و قلبش می گذرد را بیان کند یا بالعکس؟

ببينيد، اين آدم ها سال ها از هم دور بوده اند. اتفاقات مختلفى در زندگي شان رخ داده كه اين اتفاقات بين شان يك حصار محكم كشيده. كيوان هرگز عاشق آلما و مهشيد نبوده، چيزی هم كه مي خواهد به آنها بگويد پشيمانى اش از اين است كه آنها را وارد زندگی خودش كرده و بعد هم تركشان كرده، درواقع اين دو زن عاشق كيوان بوده اند نه كيوان عاشق آنها. اما در رابطه با فروغ اوضاع فرق مي كند. كيوان با زنی مواجه است كه همواره عاشقانه دوستش داشته است و حالا اين زن با بيست و شش سال قبلش خيلى فرق كرده. فروغ دو بار ازدواج كرده، مادر شده، مسئوليت هاي مختلف اجتماعی بر دوشش است. طبيعتاً كيوان نمى تواند رك و پوست كنده حرف دلش را به او بزند و براي اين كار به زمان احتياج دارد. فروغ هم با توجه به موقعيت فعلي اش كه زنى متاهل است و از اعتبار حرفه اى برخوردار است نمي تواند بيگدار به آب بزند؛ البته در نهايت هم می زند!

رمان "یادت نرود که ..." شاخ و برگ اضافی ندارد و همه ی عناصر ساختاری و ریزه کاری های نوشتاری در خدمت هدف رمان به جلو حرکت می کنند اما تنها چیزی که شاید رمان شما را فقط کمی کلیشه ای می کند شک کیوان به نادیاست که اگر این شک از رمان حذف می شد اتفاق خاصی رخ نمی داد.

من به شدت از كليشه ها فرارى ام. دوست نداشتم مساله شك كيوان به ناديا پررنگ باشد يا ناگهان محور اصلى داستان را به دست گيرد بنابراين سعی كردم خيلي كوتاه و كمرنگ به آن بپردازم، به نظرم اينكه در واپسين روزهاى زندگى­ات با حقايق تكان دهنده اى رو به رو شوى چيز عجيبی نيست و در زندگى خيلى­ها ممكن است اتفاق بيفتد. بيشتر نحوه­ى پرداخت به آن حائز اهميت است. اين كه چقدر به يك اتفاق تكرارشده پر و بال بدهی يا چه حجمى از داستان را به آن اختصاص دهى.

پایان رمان بشدت تأثیربرانگیز است آیا از اول هم به همین صورت نوشته شده بود یا در مسیر نوشتن تغییر کرد؟

پايان داستان از ابتدا در ذهنم بود. خيلي دقيق و باجزييات. خيلي برايم تصويري و به عينيت درآمده بود. تغيير چندانى نكرد راستش. البته نمى دانم منظورتان آخرين فصل است يا فصل مرگِ كيوان؟

فصل مرگ کیوان و بیقراری های فروغ.

بله، دقيقا همان فصل را پيش از شكل گرفتن بسياری ديگر از بخش هاى كتاب و داستان های فرعى در ذهن داشتم و فكر مى كنم قبل تر از بسياری ديگر از فصلها نوشته بودمش.

داستانهای فرعی و پرداختن به جزئیات و ریزه کاری های محیطی و شخصیتی مثل آهنگی که در رستوران پخش می شود یا نام مغازه ها ، خیابان ها یا نوع لباس پوشیدن زنان و حتی رنگ لاک ناخن شان یا نوع خوابیدن شخصیت ها روی تختخواب باعث شده خواننده به فضای رمان نزدیک بشود اما این ها نمی توانند اتفاقی باشند.

قطعا نيستند. به واسطه ى همان سابقه فيلمنامه نويسى و تمرين هايى كه در آن زمينه داشته ام به جزييات اهميت مي دهم. قطعاً اين جزييات در سطح باقى نمى مانند و حامل اطلاعاتى درباره ى شخصيت ها و گذشته شان هستند. ضمن آن كه فضاهای ناتوراليستی را دوست دارم، اين كه به كُنهِ هر چيز بروى و از آن سر دربياورى.

خانم خلیلی فرد کتاب شما به چاپ دوم هم رسید اما با توجه به فضای مجازی و سرگرم بودن مردم در این فضاها واهمه نداشتید که رمان 450 صفحه یی شما با استقبال روبرو نشود اساسا چه فاکتورهایی را برای جذب مخاطب لحاظ کردید؟

واهمه ى زيادی داشتم. "يادت نرود كه ..." اولين تجربه ام در اين زمينه بود و اساساً از مناسبات نشرها و توزيع و پخش كتابها و تفاوت نشرهای مختلف با هم هيچ شناختی نداشتم. طبيعتاً همه اين بى تجربگى ها به نويسنده استرسهای زيادی وارد مى كند. اما به يك مساله اى باور دارم؛ كسى كه ميلي به كتاب خواندن نداشته باشد فرقى نمی كند كتاب ٦٠ صفحه باشد يا ٤٠٠ صفحه، در نهايت كتاب نمی خواند و بالعكس كسى كه بخواهد مطالعه كند و به رمان و ادبيات داستانی علاقه مند باشد كار خودش را مى كند و كتابى را كه به نظرش خوب بيايد مى خواند. براى كتاب من تبليغ چندانى نشد. برخلاف برخی نويسندگان و مترجمها مصاحبه های زيادی نكردم و خود نشر هم طبيعتاً انرژی اش برای تبليغات را روى كتابهای نويسندگان مشهورتر می گذارد كه مطمئن خواهد بود كارشان می فروشد. اين سياست گذاری نشرهاست كه بايد به آن احترام گذاشت. اما خوشحالی من از بابت اين است كه به رغم همه ى اين موانع، كتاب من دهان به دهان تبليغ شد. يعنی مخاطبان كتاب آن را مى خواندند و در همان اينستاگرام يا از طرق ديگر آن را به افراد ديگرى هم معرفى مى كردند. خوشحالم كتابم از اين طريق ديده شد، اين نشان ميدهد مخاطبی كه كار را خوانده توانسته است با آن ارتباط برقرار كند. حالا هم چاپ دوم كتاب به پايان رسيده و اميدوارم ترافيك نشر در اين فصل اجازه چاپ سوم را به ناشر بدهد

نظر شما دربارۀ محبوبیت کتاب های ترجمه شده در شرایط نابسامان کتاب های ایرانی چیست؟

خيلي وقت است مردم به كتابهاي داستاني فارسى اعتماد خود را از دست داده اند. شايد حق دارند. اما ناشران نقش مهم و پررنگی در ديده شدن كتابها دارند.همانطور كه يك ناشر با همت و تلاشش چند رمان ترجمه شده از نويسنده خاصى را اين چنين مطرح كرده قطعا ناشران ديگر هم می توانند اين مانور را روی كارهای ايراني بدهند. باور كنيد كار نويسنده ايراني به مراتب سخت تر است. شما بايد در محدوده خط قرمزها بنويسيد و به رغم همه رعايت هايی كه مى كنيد درنهايت ممكن است مجوز نگيريد. رمان من دو بار از سوى ارشاد رد شد. اين رمان بايد در سال ٩١ منتشر مي شد اما همين رد شدن باعث شد سال ٩٤ منتشر شود وبالاخره نويسنده لطمه می بيند. كاش مردم مشكلات نويسنده ايرانی را درك مي كردند و كمى اعتماد به خرج می دادند.

این اعتماد از طریق تبلیغات دهان به دهان انجام می شود که برای فرهنگ و هنر مملکت ما خوشایند نیست ، اما خانم خلیلی فرد به عنوان آخرین سوال ؛ رمان یادت نرود که ... به فیلم سینمایی تبدیل می شود؟

راستش هنوز تصميم جدی برای اين كار نگرفته ام.يكى دو مورد پيشنهاد براي اين كار داشته ام اما ترجيح ميدهم يا از فيلمنامه خودم استفاده شود يا در نوشتن فيلمنامه مشاركت داشته باشم. شايد هم صبر كنم تا روزی كه امكان ساختش برای خودم فراهم شود.