یک جاسوس شریف!

اگر کسی از شما بخواهد اولین فیلمسازی که به ذهنتان خطور می کند را نام ببرید، استیون اسپیلبرگ یکی از گزینه های محتمل خواهد بود. فردی که شاید بتوان دهه نود میلادی را با معرفی فیلم هایی نظیر پارک ژوراسیک (1993)، فهرست شیندلر (1993) و نجات سرباز رایان (1998) درخشان ترین دوران فیلمسازیش قلمداد کرد. دهه ای که اسپیلبرگ به یکی از كارگردانان الهام بخش تاريخ سينما و یکی از فیلمسازان ماندگار در ذهن مخاطبان بدل شد.
پل جاسوس ها (2015) آخرین ساخته اسپیلبرگ بر اساس داستانی واقعی از مبادله دو جاسوس بین ایالات متحده امریکا و اتحادیه جماهیر شوروی سابق در اواسط دوره موسوم به جنگ سرد است. فیلم با سکانسی دوربین روی دست در متروی بروکلین از مردهای کرواتی کلاه به سر و پالتو پوشی که دنبال دستگیری جاسوس شوروی، رودولف آبل (مارک رایلنس) هستند، شروع می شود. آبل نقاش است، کم حرف می زند اما خوب سخن می گوید و آدم شریفی است: یک جاسوس هنرمند شریف که در زندان فقط وسایل نقاشی و پاکتی سیگار میخواهد و اعتقاد دارد نگرانی مشکلی را حل نمی کند. در آخر فیلم نیز به مناسبت قدردانی از وکیلش، پرتره ای به اون تقدیم می کند. پس از دستگیری آبل، جیم داناوان (تام هنکس) به عنوان وکیل مدافع وی گماشته می شود. جیم بسیار وظیفه شناس است؛ زود با آبل اخت می گیرد و بدون قضاوت در مورد اتهام جاسوسی به وظیفه اش که دفاع از حقوق موکلش است می پردازد. داناوان نیز یک وکیل شریف و قانونمند است و تلاش هایش برای انجام صحیح وظیفه وکالت، اعتراض همه از مردم عادی گرفته تا قاضی پرونده و حتی خانواده اش را بر می انگیزاند. اما داناوان اعتقاد دارد هر متهمی مستحق دفاع از خود است و بدون توجه به نظر اطرافیان به کاری که انجام می دهد ایمان دارد. در اواخر فیلم داناوان این عدم اهمیت حرف مردم را در دیالوگی با فرانسیس گری پاور (آستین استاول)، جاسوس امریکایی معامله شده با آبل، به زبان می آورد: «مهم نیست مردم چی میگن. تو خودت میدونی چی کار کردی...» پارادوکس شرافت موجود در شخصیت رودولف و جیم، یادآور کاراکترهای ری (کالین فارل) و کن (برندن گلیسن) قاتلین شریف فیلم در بروژ (2008) است. در واقع اسپیلبرگ در پل جاسوس ها سعی در تاکید بر اولویت بالای انسانیت نسبت به هر چیز دیگری از جمله خاک دارد و در این مسیر از قهرمان سازی متعصبانه دوری جسته و کاملا موفق بوده است. به عقیده وی، انسانیت همراه با قانون -که خود برخواسته از اخلاق انسانی است- ترکیبی خدشه ناپذیر به وجود می آورد: یک انسان استوار.
طراحی صحنه و لباس، شرایط فرهنگی و اجتماعی اواخر دهه 1950 و اوایل دهه 1960 میلادی در امریکا و آلمان شرقی و غربی را به خوبی به تصویر می کشد. سکانس سقوط هواپیمای جاسوسی امریکا بسیار جذاب است و جلوه های ویژه فوق العاده ای بر روی آن پیاده شده است. سکانس های دویدن جوانان آلمانی برای عبور از دیوار برلین و به رگبار بسته شدن آنها و دویدن آزادانه کودکان امریکایی در محیطی آرام که داناوان هر دو را از پنجره قطار می بیند، قابل تامل است. تام هنکس که بعد از نجات سرباز رایان (1998)، اگه میتونی منو بگیر (2002) و ترمینال (2004) چهارمین همکاریش در قالب بازیگر را با اسپیلبرگ تجربه می کند، بازی کاملا معمولی ارائه داده و در قامت کارهای قبلیش ظاهر نشده است و حالت های چهره اش در برخی موارد توی ذوق می زند. در مقابل مارک رایلنس سنجیده و منطقی بازی می کند.
پل جاسوس ها در مجموع ساختارمند است و فرم قابل قبولی دارد. توقعی که از اسپیلبرگ دور از انتظار نیست و می تواند الگوی فیلمسازان جوان ما باشد. این فیلم بدون شک به عنوان فیلم ماندگار دیگری در سابقه این کارگردان برجسته سینما ثبت خواهد شد.