من مرگ را زیستهام

وقتی داستانِ یک خطی و سادهی فیلم تمارض را بخوانیم: «سه دوست به مهمانی پیرمردی میروند و بعد در اثر ماجرایی درگیر کلانتری و پلیس میشوند» شاید عجیب باشد که بگویم، اگر میلیاردها سال هم از خلقت نخستین انسان بگذرد و تاریخ، توالی تکرارِ جنگ، عشق و نفرت باشد باز، همچنان هیچ چیز مانند مرگ تازه نیست و به قول محمدعلی بهمنی «مرگ هم به تساوی تقسیم نمیشود/عجبا! هیچ کس/ به سهم کماش از مرگ/اعتراض نکرده است».
گرچه مرگ، ربط مستقیمی به خط اصلی روایت فیلم ندارد اما شروع کابوسی مالیخولیایی در ذهن عَبِد و اِسی است؛ که هر کدام روایتی کابوسوار از مرگ دختر و دخترِ خواهر خود دارند. گو اینکه مرگِ دختربچهای به نام مریم، آغازگرِ محاکمهای نفسانیست در ذهنِ کسانی که خود را به نحوی مقصر این مرگ میدانند؛ حتی تیتراژ متفاوت و زیبای آغازین فیلم هم، همین نکته را گوشزد میکند، تیتراژ به سبک نمایشنامههای تئاتر، بازیگران را معرفی میکند و درست به معرفی مریم که میرسد، مریم از هوش میرود و باز به عقب برمیگردیم و دوباره معرفی بازیگران تکرار میشود. همین اهمیتِ وجود و عدم مریم در ذهن و کابوس دیگر شخصیتها باعث میشود که اوج و فرودِ فیلم به مریم سنجاق شود. درست نقطه اوجِ فیلم و زمانی که درگیر قصه شدهایم و در پی شناختِ سره از ناسره هستیم، مریم دَرِ ماشین را باز میکند و به ناگاه تصادف و بوم... دقیقاً شوک اصلی در همینجا وارد میشود و ضربآهنگ فیلم با فلشبک و پرش به گذشته، قصه را از آخر به اول روایت میکند. اما روای کیست؟ آیا با دانای کل یا اول شخص مفردی روبهروایم؟ و آیا آنچه روایت میشود و در انتهای فیلم با آن مواجه میشویم تمام حقیقت است؟ درست، تمام این ابهامها و چالشها باعث میشود که حتی زمانی که تیتراژ پایانی روی پرده میافتد نتوان به هیچ کدام از روایتهای فیلم اعتماد کرد.
روایتِ اِسی از مرگِ دخترِ خود در سال ۱۳۶۲ شبیه مرگِ خواهرزادهی عَبِد در سال ۱۳۹۶ است. روایتِ دوست عَبِد از خاطراتِ سربازی، شبیه سربازانیست که با شنیدن صدای گلوله وارد مهمانی میشوند. سرهنگ، سرگرد و سروانی که هر بار در یک شخصیت متفاوت ظاهر میشود. درواقع، تمام این روایتها آن گونه بیان میشوند که راوی بخواهد آنچنان که خودش میپسندد به خوردِ مخاطب بدهد و وجدانِ خود را از اینکه مرگ مریم ناشی از تقصیر او بوده، تطهیر کند. حتی باوجود اینکه، میزانسن فیلم مشابه میزانسهای تئاتر است، اما باز به همین صحنهآرایی هم نمیتوان اعتماد کرد. انتخاب چنین سبکی برای آدمهایی که هر کدام لااقل سهم اندکی در مرگ داشتهاند بیشک انتخابی هوشمندانه است. گو اینکه سِنِ تئاتر، بدل به گام نهادن در کابوسهای دم صبح آدمهایی شده که نبش قبر گذشته میکنند و در این میان، مخاطب فقط تماشاگرِ خوابی آشفته است. اِسی در سال ۱۳۹۶ همچنان ظاهر و حال و هوای جوانی بیست و چند ساله را دارد؛ اما در حقیقت پیرمردیست که همچنان مرگ دخترش را با خود حمل میکند و حالا با گذشت سه دهه از زندگیاش کماکان در سال ۱۳۶۲ مومیایی شده و نمیتواند از این انجمادِ مالیخولیایی خود را رها کند؛ چرا که مرگ، هیچگاه کهنه نمیشود. آن گونه که شاملو میگوید: «من مرگ را زیستهام/با آوازای غمناک/غمناک/و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده» و فیلم تمارض، زیستن در مرگ است، مرگی که به درازای یک عمر کِش آمده است.