جستجو در سایت

1394/10/11 00:00

بعد بعدی...!

بعد بعدی...!


"در میان ستارگان" نهمین فیلم کریستوفر نولان است که مانند فیلم های قبلی او (و کمی هم بیشتر!) در حال و هوایی علمی تخیلی با درون مایه ای فلسفی غلت میخورد.
جدیدترین ساخته نولان سرشار از مفهوم است و این مفاهیم وقتی با فضای جدید و جذاب و هیجانات جاری در فیلم گره میخورد تاثیر لذت بخش و ماندگاری بر مخاطب می گذارد. در میان این مفاهیم تامل برانگیز و مهم (که حتی لیست کردن آنها نیز ستودنی و دشوار است چه رسد به تصویر کشیدنشان آن هم با این ظرافت و هنرمندی) بیش از همه چیز تقابل های معناداری دیده می شود که تعلیق های اصلی فیلمنامه را تشکیل می دهد. تقابل هایی نظیر مادیت و معنویت(که در کل اثر به صورت ویژه و گسترده حس می شود) عشق و عقل(در سکانس انتخاب سیاره به وضوح شاهدش هستیم) عام و خاص (دیالوگ های پینگ پنگی اشخاص بر سر نجات بشر یا دیدار خانواده) مطلق بودن و نسبی بودن (به طور ویژه در بخش فرود روی سیاره میلر!) و مهم ترین تقابل که می توان نام تضاد را هم روی آن گذاشت تقابل مرگ و زندگی که تقریبا اساس تمام انفعالات فیلم است. و نکته رضایت بخش این که نولان با هوشمندی تقریبا در هیچ یک از این موارد جهت گیری نمی کند، رای به پیروزی هیچ یک نمی دهد و انتخاب را به عهده خود مخاطب می گذارد(کمتر از این هم از نولان انتظار نمی رود!)
در مورد محتوای پرمغز فیلم می توان بیشتر گفت. به عنوان مثال در سکانس خوش ساخت و استثنایی سیاره میلر به نحوی سمبلیک به ارزشمندی زمان و لحظات زندگی پی می بریم. در سکانس جدال حیوانی و وحشیانه کوپر و دکتر مان در سیاره ی مان مفهوم غریزه بقا را با تمام وجود درک می کنیم و البته ذبح شدن انسانیت به بهانه زنده ماندن را(دروغ و در ادامه ناجوانمردی غیر قابل انتظار دکتر مان) در لحظه لحظه داستان جنگ پر نوسان امید و ناامیدی را در چهره دورنگ شخصیت ها نظاره می کنیم. در یک سوم انتهایی ترس از تنهایی به عنوان یکی از دغدغه ها و هراس های بشر خودنمایی می کند. و در برآیند اثر اهمیت زنده بودن صرف و نفس کشیدن به عنوان یک نعمت فراموش شده مسئله ای قابل رویت است(البته از سکانس پایانی و رویارویی کوپر و مورف نیز نباید گذشت که عشق پدر و دختری را به نحو احسن القا می کند) 
اگر این فیلم سه ساعته را با دیدی کلی تماشا کنیم به یک نتیجه می رسیم و آن هم نجات انسان هاست.. حال آنکه این نجات نجاتی نمادین است و باید در این باره اندیشید که هر یک از ما باید در چه راستا و از چه چیزی بشریت را نجات دهیم و  زنده نگه داریم، در اینجا حاصل می شود که انسان زنده است ولی انسانیت خیر!(چنانچه در فیلم هم دیدیم که بسیاری فقط و فقط برای زنده ماندن دروغ می گفتند و خیانت می کردند و نامردی!) که با توجه به حال و هوای اثر جواب مشخص است.. نجات از آلودگی های اجتماعی(گرد و خاک ها را می توان نماد این آلودگی های معنوی در نظر گرفت) و رسیدن به معنویتی پاک و آرامش بخش!(فرار از شلوغی ها و درگیری های مادی!) و حتی عشق(که تنها انگیزه کوپر و البته برند بود!) و هدف دیگر فیلم این که به ما بفهماند که باید در افق های بالاتری بیندیشیم و فراتر از این زمین مادی تخیل و زندگی کنیم(که این موضوع به صورت نمادین در کاوش و فعالیت در سیارات دیگر با نهایت ذکاوت بیان شده است) ضمن اینکه نولان در کل اثر با دهان بسته و با لحنی که هرگز شعاری نیست تنهایی و سرگشتگی انسان معاصر را داد می زند و این مهم بیشتر از همیشه خودش را در اواخر فیلم نشان می دهد( بی هدفی گروه پس از فتح سیاره مان و یا حیله دکتر مان گواه این مطلب است) و پراکندگی اعضا در سیاره های مختلف می توان بیان کننده این باشد که همه ما با سرعت زیادی در حال دور شدن از یکدیگر هستیم و به زودی همگی در قلمرو شخصی خود زندگی خواهیم کرد. و هم چنین در طول فیلم به مخاطب ثابت می شود که انسان به "انسان" نیازی مبرم دارد و این "جمع" و "کل" است که ارزشمند و معنادار است نه "فرد" و "شخص"(زندگی کردن اعضای گروه، به تنهایی در آن سیاره های دور افتاده و تهی از انسان برای هیچ کدام از آنها خوشایند و قابل تحمل نبود؛ به طور مثال دکتر مان)
و مسئله دیگر دروغ بزرگ پروفسور برند است که می توان اینگونه تفسیرش کرد که هر کسی نمی تواند راه کمال، نجات، تفکر، معنویت و حتی عشق را بپیماید و عده ای همیشه در منجلاب و آلودگی این زندگی تکراری مادی خواهند ماند. و علت این دروغ تشویق عده ای متنخب به سمت موضوعات مذکور است به طوری که این موضوع که کسی همراه و یاورشان نیست آنها را سرد و بی انگیزه نکند.  
مفهوم مهم دیگری که نولان به آن اشاره می کند مفهوم تغییر و تحرک است. اینکه اگر وضعیت زندگی به گونه ای غیرقابل تحمل و بغرنج باشد نباید ایستاد و به مرگ خود عادت کرد، بلکه باید دنیال راه فرار و چاره ای برای وضعیت خود گشت و زندگی خود را دستخوش تغییر کرد. همانگونه که گروه اعزامی وقتی شرایط زندگی خود را سخت و مرگبار دیدند دست به تغییر و گریز از ناهنجاری ها زدند. با این نگرش می توان از بسیاری از نماد های فیلم پرده برداشت. 
این فیلم دارای شخصیت های جذاب و پیچیده ایست. بی شک فعال ترین و شجاع ترین آنها کوپر است که علی رغم کمبود اطلاعاتش(او تقریبا تمام اطلاعات را از همکارانش اخذ می کند) عمدتا خونسرد، مطمئن و کاربلد جلوه می کند و اوست که با شجاعتش (در حالیکه ربات ها هم احساس خطر می کردند) به طرزی جسورانه و البته پرخطر سفینه خود را به سفینه زخمی استقامت متصل می کند. احساسات کوپر اغلب زیرپوستی و مخفیانه است (به جز در پاره ای از اوقات مثل عصبانیتش در سکانس خرابکاری برند در سیاره میلر و یا گیر افتادن او در بعد های بالاتر و اتاق خواب مکانی-زمانی دخترش) ولی با این وجود احساس می شود به طوری که نه آنقدر سرد و مصنوعی جلوه می کند نه آن قدر اگزجره و زننده! که البته این ویژگی وجودش را مدیون بازی کم نقص متیو مک کاناهی است. کوپر را هم چنین می توان هوشمند ترین شخصیت فیلم به شمار آورد. شخصیت برند شمایل دیگری دارد. دختری که عشقش در کهکشانی دورافتاده اسیر شده است ولی با این وجود برای ملاقات مجدد با او دارای امیدی استثنایی است(که البته این امید فقط در این مورد به چشم می خورد نه بحران هایی که در طول فیلم میبینم) که در این مورد هم می توان مفهومی را دریافت و آن هم اینکه زمین از دلبران خالیست!!(غیبت ولف ادموندز(معشوق برند) در کل فیلم نیز مهر تاییدی بر این موضوع است و رویایی و دست نیافتنی بودن معشوق ایده آل را پر رنگ می کند) برند هم چنین با توجه به طبیعت جنسیتی اش احساساتی ترین عضو گروه است. شخصیت دکتر مان شخصیت کلیدی و مهمیست. او آینه تمام قد انسان هاییست که از زندگی فقط نفس کشیدن را طلب می کنند و می فهمند.(حیله ناجوانمردانه اش برای کشاندن گروه اعزامی به سیاره مان و اطلاعات غلطش هدفی جز این نداشت!) هم چنین او در پستی ارتفاع زیادی دارد! و شخصیت مورف که مانند کسی است که هم راه و رسم عالم معنا را می داند و درک می کند( سکانس ارتباط او با پدرش در بعد های بالاتر را به یاد آورید) و هم با مشکلات زندگی(ناهنجاری گرانشی) دست و پنجه نرم می کند و روی زمین زندگی می کند و اوست که پیروز واقعیست و جهان را نجات می دهد و این یعنی برد با کسی است که هم به معنویات توجه کند هم به مادیات!            
  
در میان ستارگان سکانس های به یاد ماندنی و تاثیر گذار زیادی دارد که باعث خلق لحظات و احساساتی بکر شده اند. به عنوان مثال سکانس خرابکاری برند در سیاره میلر و حسرت مرگبار و بی فایده کوپر و برند که چندین سال از زندگی خود عقب افتاده و دورشده اند(با دیدن این سکانس ناخودآگاه از زمان واهمه پیدا می کنیم!!)، سکانس بازگشت آنها از میلر پس از 23 سال زمینی و هنگامی که کوپر پیغام های بچه هایش را که حالا هم سن خود او شده اند و اشک های تلخ کوپر و رگبار معنی! سکانس ملاقات اولیه دکتر مان با گروه و شکسته شدن پیله تنهایی، سکانس پناه بردن برند به عشق برای انتخاب سیاره و توصیف ماورایی عشق، سکانس عبور از سیاه چاله که به لحاظ اجرایی بی نقص و دیدنی است، و البته سکانس زیبای ملاقات کوپر و مورف پس از حدود 90 سال!!
و اما به لحاظ ساختاری وضعیت شگفت انگیزتر نیز هست.. در میان ستارگان با جادوگری نولان به لحاظ فرم بصری، قاب بندی، جلوه های ویژه و ... شکوه فوق العاده ای دارد. به همه این ها اضافه کنید موسیقی جادویی و دیوانه کننده هانس زیمر که دقیقا در بهترین زمان ها وارد می شود و به موقع هم به شیوه ای نامحسوس خارج می شود!(و این یعنی موسیقی در فیلم به بهترین شکل حل شده است)
و در پایان در مورد ارزش این فیلم همین بس که اگر "در میان ستارگان" ساخته نمیشد سینما یک چیزی کم داشت...!