جستجو در سایت

1395/02/03 00:00

تارانتینو برمی خیزد

تارانتینو برمی خیزد

هشت نفرت انگیز فیلم کوئنتین تارانتینو نسبت به اثر قبلی اش فیلم گرم تر و استخوان دارتری است فیلمی که بر خلاف جنگو، جدی تر، سرپا تر و

خوش ساخت تر است و حتی فرم بصری و محتوای بهتری از دل درامش ساخته می شود. فیلم با یک نمای اکستریم لانگ شات از کوهستان برفی آغاز

شده و به نمای کلوزآپ مجسمه ی مسیح می رسد و سپس دوربین با حرکتی آرام، در پشت مجسمه یک لانگ شات عظیم و درخشان از یک بیابان برفی که

یک کالسکه در آن در حال حرکت است را شکار می کند و سپس آرام آرام اسمهای بازیگران با یک فونت زرد رنگ بر تصویر نمایان می شود که آدمی را

به یاد فیلمهای رنگی وسترن  دهه ی 60 میلادی می اندازد که بیشتر با آن لانگ شاتها، سینمای جان فورد را تداعی می کند.

پس از تیتراژ، فیلمساز در همان چند دقیقه ی ابتدایی شخصیت سرگرد مارکوس وارن را برای بیننده معرفی نموده که در کنار تلی از چند جسد ایستاده

است و می خواهد جلوی کالسکه را بگیرد. در همان شروع آغازین ریتم فیلم با سرعتی کوبنده آغاز شده و نمی خواهد دست از سر بیننده بردارد و

کماکان با دیالوگ هایی پینگ پونگی درام را می سازد و گام به گام ریتم روی غلتک افتاده تا به اصل قصه که در خرازی مینی می گذرد، برسد.

داستان فیلم قصه ی دو جایزه بگیر است که جنایت کاران را در غرب وحشی برای قانون شکار می کنند که به طور ناگهانی در مسیر هم قرار

می گیرند. یکی از این جایز بگیران که جان روث (کرت راسل) نام دارد قاتل خطرناکی به نام دیزی دامرگو(جنیفر جیسون لی) را می خواهد به شهری

ببرد تا جزای کارش را ببیند اما در وسط راه با جایزه بگیر دیگری به نام مارکوس وارن(ساموئل ال جکسون) که اسبش مرده است، برخورد می کند و

ترجیح می دهد او را همراه خود به شهر ببرد و در این میان جوان دیگری هم که خود را کلانتر جدید آن شهر می نامد و به سرنوشت وارن دچار شده،

به آنها پیوسته و برای کمی استراحت، در استراحتگاه کوچکی به نام خرازی مینی  توقف می نمایند.

پیرنگ اصلی فیلم و نقطه ی اساسی درام، در همین استراحتگاه رخ می دهد، جایی که کم کم با خورده شخصیت های دیگری هم آشنا می شویم که دو تای

آنها فرعی و مابقی، هشت نفرت انگیز داستان هستند. سبک قصه گویی تارانتینو در این اثر برعکس فیلم قبلی اش جنگو، بیشتر شبیه به فیلم سگدانی

است چون منهای مقدمه، کل فیلم در فضای داخلی فیلمبرداری شده و میزانسن ها ایستا و مرکزی اند و فیلمساز باید کاراکترها و اکت هایشان را در یک

اتاق دربیاورد که خوشبختانه فرم اثر بدون کوچکترین شلختگی و دوربین روی دستی، اتمسفر بسته را می سازد و شخصیت ها از پس درام

بر می آیند و بیننده از پشت دیالوگها و موقیعت کمیک و از همه مهمتر دو فلش بک عالی، نیمچه شخصیت ها که تا حدودی خاکستری اند و چندتایشان تیپ

هستند، برای مخاطب ساخته می شود. فضای کمیک فیلم برخلاف چند فیلم قبلی تارانتینو، به شدت به جا و سنگین است و در بیشتر اوقات شوخی ها، به

شدت رخ جدی به خود می گیرند و اکت های سازنده ی کاراکترها، هم در فرم در می آید و هم از میزانسن بیرون نمی زند. اساسآ فیلمهایی که در فضای

داخلی می گذرند، فیلم میزانسن اند و کار فیلمساز بسیار دشوار می شود چون باید در مابه ازای تصویری که نشان می دهد، هم فرم  دربیاورد و هم در

یک محیط محدود، درام خلق کند و در پس آن، شخصیت ها در میزانسن لق نزنند. این کار بسیار دشواری است که دراین فیلم تارانتینو همچون سگدانی،

از پس آن برآمده و نشان می دهد که خوب می تواند اتمسفر محدود بسازد و در راستای چنین فرمی، به روش خودش قصه بگوید.

در طول روایت فیلم می بینیم که شخصیت مارکوس وارن به شدت خوب پرداخت شده و از دل آن گویی یک جان وین امروزی و البته رنگین پوست متولد

می گردد. کاراکتری که همچون فیلمهای وسترن، آن شکیبایی و سکوت را به همراه دارد و مخاطب از همان ابتدا می داند که مرد اصلی قصه اوست و

نیمی از فیلم حول او دوران داشته و نیم دیگر در میان بقیه تقسیم می شود. وارن همچون پرسناژهای مرموز ژانر وسترن، یک منیت پنهان در ذاتش

وجود دارد و مخاطب با همین راز قبول می کند که او را می شناسد و در طول روایت، به تنها کسی که اعتماد می کند اوست. در این بین فیلمساز تا

جایی پیش نمی رود که پرسناژ وارن را تبدیل به تک قهرمان قصه کند، بلکه در فصل پایانی با به نمایش گذاشتن ضعف این کابوی سیاه، اکت از

خودگذشتگی را به کاراکتر کریس منیکس انتقال داده که این کار باعث می شود درام تا به آخر، روایت را همراهی کند و از نفس نیافتد.

بقیه ی آدمها هم که تیپ هایی هستند در حول روایت منسجم اثر که در قسمت آن سه جانی، کمی به فیلم ضعف وارد می شود اما آن فلش بک خوب برای

آشنا کردن آنها در دل قصه، این ضعف را  می پوشاند و در این بین زوج خوب جان روث و دیزی دامرگو، موقعیت کمیک اثر را به خوبی درمی آورند

و با اکت هایشان بیننده را خسته نمی کنند.

هشت نفرت انگیز فیلمی است که برای مخاطبش نوستالژی وسترن می سازد و در آن واحد هم قصه می گوید و هم درام خلق می کند، درامی که مانند

جنگو از ریتم نمی افتد و افت نمی کند و شوخی ها و اکتهایش بسیار به جا با فرمی مناسب در میزانسنی چفت و بست شده در می آید. تارانتینو در این

فیلم بار دیگر همچون خفته ی از خواب برمی خیزد و با آن قاب های عالی اش بخصوص در مقدمه که اصالت وسترن دارد نشان می دهد که فیلمسازی

بلد است و در این بین هم ادای دینی به این ژانر پر از نوستالژی کرده و هم فیلمی گرم می سازد.

پ. خلیل زاده