جستجو در سایت

1395/05/09 00:00

آن ها در شب می رانند !

آن ها در شب می رانند !

(( این متن حاوی اسپویل است . اگر فیلم را ندیده اید متن را نخوانید ))
 

پس از اولین فیلم نه چندان موفقش ، داستان های شات گان ، با فیلم پناه بگیر بود که نام جف نیکولز در بین منتقدان و سینماگران و فیلم بین های حرفه ای پخش شد. هر کس آن فیلم را دید به این مهم اعتقاد پیدا کرد که یک کارگردان خوبِ دیگر به سینما اضافه شده است . چند سال پس از آن بود که نیکولز ماد را ساخت . فیلمی که به اندازه ی پناه بگیر نظر منتقدان و تماشاچیان را جلب نکرد اما فیلم بدی هم نبود . خوب ساخته شده بود و در دفعه اول مخاطب را نگه میداشت .

حالا و پس از چند سال از این آثار ، این کارگردان 37 ساله با فیلمی به سینماها آمده که به اندازه پناه بگیر عالی و قابل تحسین است .

ویژه نیمه شب ، با بازی خوب مایکل شانون ، جوئل اجرتون و کریستین دانست . البته مایکل شانون دیگر پای ثابت همه فیلم های نیکولز است . در هر چهار فیلمی که نیکولز تاکنون ساخته حضور داشته و به گفته خودش بعد از این هم نمیخواهد فیلمی از او را از دست بدهد .

ویژه نیمه شب ، فیلمی درباره اعتقاد و باور است . همان تِمی که نیکولز در پناه بگیر هم مطرح کرده بود . در آنجا پدر خانواده بود که خبر از وقوع یک طوفان آخرالزمانی میداد و میخواست باورش کنند ، در اینجا پسر بچه ای است که به زمین و این دنیا تعلق ندارد و حالا پدرش است که به پسرش اعتقاد قلبی دارد و میخواهد هر طور شده به پسرش کمک کند تا به مکان اصلیش بازگردد .

در این راهِ بی بازگشت ، دوست پدر که پلیس محلی است و مادر کودک هم یاری دهنده اند .

اعتقاد پدر به خاص بودن پسرش قلبی و عمیق است ، اصلا حرف فیلم بر سر همین اعتقاد است . مردم آن مزرعه هم که کودک را نزد خودشان نگه میداشتند به کودک اعتقاد داشتند منتها نه از منظرِ کمک به کودک، بلکه از این جهت که کودک ناجیِ آنها باشد . مردم آن مزرعه خاکستری اند ، نه خوبند و نه بد . خوبند به دلیل با خدا بودن  و معتقد بودنشان ، بدند به دلیل رفتاری که با کودک دارند . بخصوص کشیش و آن دو مردِ دست نشانده اش .

حاضرند هر کاری کنند تا در آن جمعه شوم ! کودک کنار آنها باشد تا در امان باشند .

فیلم ، مانند بهترین های سینما در این ژانر ، لایه لایه و قابل واکاوی است . آنچه در ظاهر می بینیم همه آن چیزی نیست که قرار است ببینیم و بفهمیم . مانند ماجرای پمپ بنزین که در ابتدا گمان میکنیم پسر بچه باعث سقوطش شده اما کمی بعدتر می فهمیم سقوط یک ماهواره هوایی متعلق به ارتش بوده که از قضا در آن پمپ بنزینی می افتد که پسر بچه در آنجا حضور دارد ! .

وقتی در اینگونه واکاوی ها عمیق می شویم و فیلم را برای بار دوم و سوم تماشا می کنیم حالا با سوال هایی در ذهنمان مواجه مواجه میشویم که به سختی می توان پاسخی برایشان پیدا کرد .

آیا اصلا پسر بچه متعلق به دنیایی دیگر است یا خیال می کند که اینگونه است و پدر هم با باورش او را در این خیال یاری می دهد؟ آیا همه آنچه در فیلم دیدیم حقیقی است و همچین کودکی وجود داشته یا کارگردان اینگونه برایمان تداعی کرده و ما هم باور کرده ایم ؟آیا پدر هم خودش متعلق به دنیای دیگر است یا آن نوری که در پلان انتهایی در چشمانش ظاهر می شود فقط در ذهنش است و چیز مهمی نیست ؟ راستی آن سیم های روی سرش چیست ؟آنجا زندان است یا بیمارستان مغز و اعصاب ؟ شاید هم دیوانه خانه !

جف نیکولز سینما را میشناسد و بلد است چگونه تکه های فیلم را جوری کنار هم بچیند که هم مسخ شویم و هم پر از سوال . هم از شخصیت ها خوشمان بیاید هم به آن ها مشکوک باشیم . کشیش آدم بدی است ؟ یا طبق وظیفه دینی اش میخواهد کودک را آنجا نگه دارد تا خودش و همه در امان باشند ؟ پدر چه ؟ آیا او خوب است یا میخواهد با دور نگه داشتن کودک ، از آن مزرعه و مردمانش انتقام بگیرد ؟ اولین تصاویر از پدر جوری است که همه چیز بر مجرم بودنش تاکید دارد . یک کیف و اسلحه ای داخلش ، لباسی شبیه زندانیان فراری ، و تلویزیونی که در حال پخش عکس اوست به دلیل دزدیدن کودک . کودکِ خودش . چرا تلویزیون پدری را تحت تعقیب نشان میدهد که کودک خودش را همراهی میکند؟

فیلم نامه فیلم بسیار عالی و زیبا نوشته شده است . بدون صحنه ای اضافی و بدون دیالوگی زائد . شخصیت ها بیشتر در سکوت اند . مانند شخصیت های ژان پیر ملویل که در سکوت مخاطب را شیفته میکنند . اینجا هم همانگونه است ، پدر و دوست اش در سکوت اند ، مادر در سکوت و با چشمانش نگران است و مضطرب ! ، فیلم از گذشته شخصیت ها اطلاعی نمی دهد ، اهمیتی هم ندارد ، همان لحظه که هستند مهم است ، همان اعتقادی که آن لحظه به هم دارند مهم است .

دیالوگ های فیلم بسیار هوشمندانه نوشته شده اند و اطلاعات را تا انتها به صورت قطره چکانی به مخاطب میدهد .

اواخر فیلم است که پسر ، پس از آن طلوع شفابخش در آغوش پدر ، جایی که به مسافرخانه نزد مادر و دوست پدرش برمیگردند ، از جهان موازی حرف می زند . از جهانی که بالای سر ما است و انسان هایش شبیه ما هستند . پسر اعتقاد دارد از آنجا آمده ، پس دلیل آن نور انتهایی داخل چشم پدر هم شاید همین باشد . شاید پدر هم متعلق به آن دنیای موازی باشد . اما مادر چه ؟ آخرین تصویر مادر چه بود ؟ جلوی آینه ، موهایش را کوتاه میکند ، با لبخندی از سر رضایت و آسودگی خاطر و چشمانی که آرام شده اند .

اصلا شاید آن نور انتهایی چشم پدر تعبیر دیگری داشته باشد ، شاید پسر است که از آن طرف به پدر علامت میدهد به نشانه آمدن و به یاری اش رسیدن ! .

این تیزهوشی فیلم نامه نویس و کارگردان است که مخاطب را اینگونه شگفت زده و متفکرانه رها میکند و به او اجازه فکر کردن میدهد.

مایکل شانون در فیلم دیدنی و بسیار خوب بازی کرده است . آن حس پدری اش و آن نگرانی و ترس های انتهایی اش دقیقا در مسیر فیلم است . شانون در پناه بگیر هم بازی دیدنی ای ارائه کرده بود . از همانجا بود که نامش به عنوان یک بازیگر حرفه ای و کاربلد سر زبان ها افتاد . کریستین دانست هم نقش مادر نگران را خوب ایفا کرد ه است . خوب و باورپذیر . چشم هایش مضطرب اند و دلواپس .

در کنار کارگردانی و فیلم نامه و بازی ها ، یکی دیگر از نکات قوت فیلم موسیقی است . از همان ابتدای فیلم تا انتها موسیقی حضور کمرنگ اما تاثیرگذاری دارد و در برخی صحنه های فیلم نقش خوبی ایفا میکند . مانند آن صحنه در اواخر فیلم که دنیایی دیگر روی زمین می آید برای بردن پسر! ، موسیقی در این صحنه تاثیرگذار و شنیدنی است . اگر نبود ، نیمی از بار عاطفی صحنه کم میشد . نوع موسیقی هم بدرستی انتخاب شده . پیانویی بسیار زیبا و تاثیرگذار .

جف نیکولز با چهار فیلمی که در طول دوران کاری اش تا امروز ساخته ، دیگر نام خود را در بین یکی از بهترین کارگردانان معاصر تثبیت کرده است .

ویژه نیمه شب را چند بار تماشا کنید ، فیلمی است که باید شکافته شود تا بطورکامل از آن لذت برد . . ./

 

محمد زندی ./