تقابل و تعامل با هیولاهای دریایی

دنیای فانتزی و خیالی ژانر انیمیشن این امکان را در درون خود دارد تا ایدههایی جذاب و تازه را با بسط دادن، تبدیل به داستانهایی کند که مخاطبان را در طیفها و سنین مختلف مجذوب سازد و برای مدتی آنها را از دنیایی که در آن زندگی میکنند با خود به دنیایی با طعم شیرین کودکانه برده و حس و حالی از این جنس را به آنها هدیه دهد. اگرچه در مقام قیاس، برای ساخت انیمیشن نسبت به یک فیلم داستانی سختیهای متعددی بر تیم تولید و سرمایهگذار متحمل است اما ایدهپردازی در این حیطه، محدودیتهای سینمای داستانی و حتی مستند را ندارد و دست ایدهپردازان تا حد زیادی برای داستانگویی و پرداخت به قصههای گوناگون باز است. همین موضوع در فیلمی که قصد داریم تا در ادامه به بررسی آن بپردازیم یعنی؛ انیمشین «لوکا» که از تولیدات جدید کمپانی پیکسار میباشد نیز تا حد زیادی بر اساس آزاد بودن چنین مبحثی در دنیای انیمیشن، خلق شده است. ایده این فیلم میان دو جهان اتفاق میافتد. جهان آبزیان در اعماق اقیانوسها و دریاها و جهان انسانها در شهرها و روستاها. اگر بخواهیم در ابتدا، تمرکزمان را بر روی متن اثر یا همان فیلمنامه قرار دهیم، اولین و شاید مهمترین نکتهای که با آن مواجه خواهیم شد، خلق تقابل میان انسانها و ماهیان خیالی داستان است. انسانهایی که برای صید ماهی با قایقهایشان به دل دریا میزنند و ماهیانی که در فیلم به «هیولاهای دریایی» مشهور هستند و زندگیشان در اعماق همین دریاها در جریان است. ترس مشترک انسانها و هیولاهای دریایی از یکدیگر که یکی برای کشتن و از بین بردن، به تهاجم روی میآورد و دیگری برای بقاء دست به فرار و پنهان شدن میزند، چنین تقابلی را در دل داستان به وجود میآورد. اما همین تقابل، نقطه عطفی است برای سرکشی یکی از ماهیان کنجکاو نوجوان (لوکا؛ شخصیت اصلی فیلم) به دنیای پر رمز و راز و ناشناخته انسانها. جذابیت داستان برای مخاطبان نیز از این نقطه آغاز میشود: هنگامی که ماهیان از سوی آب به سمت ساحل میروند و درست در زمانی که بدن آنها خشک میشود؛ «تبدیل شدن ماهی به انسان»، یعنی همان ایده خیالی که در ابتدا پیرامون آن بحث کردیم، درست در جایی از فیلمنامه قرار داده شده است که بتواند مخاطبان را برای تماشای چنین انیمیشنی که پر از حس و حال خوب است، همراه خود سازد. حضور شخصیت «آلبرتو» در کنار «لوکا»، به خلق موقعیتهای جدید و تجربه مشترک برای ورود به دنیای انسانها، کمک کرده و ایجاد دوستی میان این دو شخصیت از اجزای اساسی داستان به شمار میرود. تشویق آلبرتو برای بیرون آمدن لوکا از آب دریا و انتقال تجربههای کوچک و خندهدارش به او را میتوان مهمترین وظیفه این شخصیت در دل داستان فرض نمود. این فیلم در مجموع قصد دارد تا چالشی را در دنیای انسانها به وجود آورد و تقابل به وجود آمده توسط انسان با «محیط زیست» را که مولود مدرنیته است، مورد نکوهش قرار دهد. در همین راستا، داستان خود را پیرامون چنین موضوعی برپا کرده و با بیان کودکانهاش چنین حس و حالی که امروزه با آن سروکار داریم را بازگو میسازد. در این میان، لحن طنزگونه و ماجراجویانه فیلم را نمیتوان نادیده گرفت. طنزی که در جایجای داستان باعث عدم تنزل شور و هیجان ماجرا میگردد. این چاشنی طنز، نه از حد و اندازه خود بیرون میزند و نه باعث منحرف شدن مسیر فیلم به سمت و سویی دیگر میشود. علاوهبر این، وجود چنین لحنی، منجر به تقویت شخصیتپردازی برای «لوکا»، افراد خانوادهاش، «جولیا» و اهالی روستای ساحلی میگردد. به عنوان مثال؛ اعمالی که پدر و مادر لوکا در هنگام جستجو برای یافتن او از خود بروز میدهند، تماماً وابسته به چنین لحنی هستند و در مدیوم طنز شکل گرفتهاند. و یا ماجرای خیس شدن ناگهانی بدن لوکا و آلبرتو و ترس از لو رفتن باطنی که دارند، فرارهای مادربزرگ برای رفتن و سرک کشیدن به شهر به دور از چشم افراد خانوادهاش، شکست تیم حریف در مسابقات روستا و حواشی جالب آن، همه و همه به نوعی از لحن طنزگونه فیلم برمیخیزند. در این میان، آرزوی خیالی دو شخصیت که در ادامه به واقعیت تبدیل میگردد را نیز نباید نادیده گرفت. آرزوی دست یافتن به «موتور وسپا» و رانندگی با آن، باعث تصمیم برای سفرشان به سوی شهر و رخ دادن ماجراهای گوناگون برایشان میگردد. آرزویی که تا حد زیادی شبیه به رویاهای دوران کودکی است و همین امر موجب پیوند این انیمیشن با کودکان و آن دسته از افرادی که طعم چنین رویاهایی را تجربه کردهاند، میگردد.
فیلمنامه لوکا اگرچه از منظر داستانی، پیوستگی لازم را دارد و از لحاظ نگارشی دراماتیک، موفق بوده است اما ایراداتی جزئی -و نه اساسی- را میتوان در درونش پیدا کرد. فیلم لوکا از حیث خلق ارتباط میان شخصیتهایش تکبعدی عمل میکند. در ابتدا پیوند محکمی برای شخصیت اصلی با آلبرتو و جولیا برقرار ساخته و از طرفی، عکس این قضیه را به درستی در ارتباط با شخصیت منفی داستان یعنی «ارکوله» پیاده میسازد. اما در مواجه با سایر شخصیتهای مکمل از قبیل پدر و مادر لوکا، که در جایگاهی که برایشان در داستان تعبیه شده است از اهمیتی بالا برخوردار هستند، ضعیف عمل میکند. گویی چنین افرادی از همان ابتدای داستان ارتباطشان با «لوکا» چندان استحکام ندارد و از میانه به بعد در دل داستان رها شدهاند و تا لحظه ورودشان به روستا برای خبردار شدن از اوضاع فرزندشان، اطلاع چندانی از آنها نداریم.
با تمام این تفاسیر اما، ضعفی که انیمیشن لوکا در قلمرو نگارش فیلمنامه از آن به شدت ضربه میخورد، پایانبندی بیپایه و اساس آن است. این شکل از به اتمام رساندن داستان، آن هم داستانی که شروع خوبی داشته است و در ادامه روند موفقی را برای بازگوسازی قصهاش در پی گرفته است، بیشتر شبیه به از سر بازکردن موضوعی میماند. درست در پرده سوم که زمان نتیجهگیری و به ثمر نشاندن دادههای قبلی است، پایان تمامی داستانهای فیلم به شکل باورنکردنی آن هم در مدت زمانی فشرده، بیان میشوند. باتوجه به طولانی شدن پرده اول و دوم و گنجاندن داستانهای فرعی زیاد در این دو بخش از فیلمنامه، چنین روندی برای پایانبندی دور از انتظار نبود اما نتیجه چنین رویکردی، نوعی از پرگویی است که به اتمام پر زرق و برق فیلم ختم میگردد. اما با این حال، برگزیدن پایانی خوش برای داستان لوکا و دوستانش، تا حد زیادی چنین ضعفی را میپوشاند و باعث خرسندی و رضایتمندی مخاطب نسبت به تماشای این انیمیشن میگردد.
«لوکا» از منظر ساخت، اگرچه توان رقابت با آثار قبلی کمپانی پیکسار مانند «راتاتویی؛ موش سرآشپز»، «داستان اسباببازیها» و یا «ماشینها» را ندارد اما ضعف آنچنانی را نیز در خود ندارد. فضای سه بعدی و در مواقعی دوبعدی این انیمیشن نه تنها به درستی شکل گرفته است بلکه در برخی از مولفههای بصری از درجه موفقیت بالایی برخوردار است. ریتم داستان که مدیون تدوین بیعیب و نقص فیلم است، به دو بخش تقسیم میگردد. تا قبل از شکلگیری جریان مسابقه میان اهالی روستا، شاهد ریتمی یکنواخت هستیم اما بعد از شروع مسابقه، رفتهرفته روند داستان شدت گرفته و همین عامل، به القای احساس تنش و همراهی مخاطب با جریان داستان تبدیل میگردد. رنگ، عامل بعدی است که از اهمیت بالایی در انیمیشن لوکا برخوردار میباشد. رنگهای به کار رفته در این اثر، به نحوی هستند که در مقام نخست میان طیف اصلی ژانر انیمیشن، یعنی کودکان و نوجوانان، محبوب جلوه دهند و سپس در دل فیلم، توان داستانگویی را داشته باشند که کاری سخت از منظر تکنیکی و بصری است! کنتراستی در میان ترکیبهای رنگی فیلم وجود دارد که آن را به دو بخش تقسیم میسازد. بخش اول، در جغرافیای دریا است که رنگهایش بیشتر در طیف آبی و سبز هستند و بخش دوم در جغرافیای شهر ساحلی است که رنگها نسبت به بخش اول تغییر پیدا کردهاند و طیفهای گستردهای از قبیل؛ قرمز، نارنجی، زرد و آبی را شامل میشوند. کاربرد رنگهای اصلی و در عین حال مکمل در این بخش، باعث شکلگیری کنتراستی میان این دو جغرافیا میگردد که با تغییر ریتم داستان به وسیله تدوین –که در قبل به آن اشاره شد- همسو و همجهت است و از منظر مولفههای بصری، برای چشم بیننده جذاب و جالب میباشد.
اما به عنوان کلام پایانی، انیمیشن لوکا علاوه بر آنکه در ایدهپردازی برای بیان داستانی جذاب و سرگرمکننده موفق بوده است، از حیث به تصویر درآوردن و نوع پرداخت به آن داستان نیز قوی و استوار ظاهر گردیده. و این یعنی آنکه به دو اصل مهم و اساسی در ژانر تکنیکال انیمیشن پایبند و متعهد بوده است؛ اصل اول، خلق داستانهای فانتزی و در عین حال سرگرمکننده با استفاده از قواعد و قوانینی که در دنیای خیالی وجود دارند و اصل بعدی، تصویرسازی و پرداخت به آن روایت با استفاده از گرافیک منحصر به فرد ژانر انیمیشن.