شخصیت همه چیز من است!

هنگامی که «راننده تاکسی» در دهه 70 میلادی تولید و منتشر شد، در کنار نام «مارتین اسکورسیزی» به عنوان کارگردان اثر، نام «پل شریدر» نیز در میان مخاطبان و سینمادوستان در سراسر جهان، به عنوان فیلم¬نامه¬نویس در حال درخشش بود. او که فعالیت خود را در سینما با نقدنویسی بر فیلم¬ها آغاز کرده بود، حال فصل جدیدی را در زندگی هنری خود تجربه می-نمود. آن دو در سال 1980 فیلم¬نامه «گاو خشمگین» را به نگارش درآوردند که با استقبال خوبی از سوی منتقدان و صاحب¬نظران سینما مواجه گردید و این نویدبخش موفقیت¬های متعدد برای «شریدر» در عرصه فیلم¬نامه¬نویسی بود. اگر نگاهی گذرا بر کارنامه هنری او داشته باشیم، با فیلم¬های مشهور و موفق دیگری نیز مواجه خواهیم شد که متن آنها از سوی شریدر خلق شده¬اند. این موضوع نشان از آن دارد که او رفته¬رفته به پختگی لازم برای خلق داستان-هایی رسیده است که در آنها، «درام» و قواعد مربوط به آن، نمود بسیار بالایی دارد. نقطه قوت و تمرکز شریدر اما، در «شخصیت» (یکی از ارکان مهم درام) نهفته گردیده است. او در داستان¬هایش، توانایی بی¬نظیری در خلق شخصیت¬های مختلف و روایت¬های اطراف آنها دارد. شریدر در شخصیت¬پردازی برای کاراکتر اصلی یا قهرمان داستان، سنگ تمام می¬گذارد. پس از یک معرفی کوتاه اما مفید، سریع به سراغ اصلی مطلب رفته و شروع به کشف و بیان لایه¬های پنهان شخصیتی برای مخاطبانش می¬کند. همین رویه در اثر جدیدش، «شمارنده کارت» به خوبی بروز پیدا کرده است. فیلمی که در ادامه قصد داریم تا به تحلیل آن بپردازیم، درامی است جنایی-روانشناختی که مولفه¬های سینمای شریدر در آن به خوبی نفوذ کرده است. فیلم، داستان مردی را بازگو می¬کند که در فکر انتقام از یک دشمن قدیمی است. دشمنی که مسیر زندگی-اش را تغییر داده است. کاراکتر اصلی داستان، با بازی تحسین¬برانگیز «اسکار ایزاک»، به عنوان قهرمان به بیننده معرفی می¬شود. قهرمانی که به آخر خط رسیده و تنهایی و انزوا را برای خود برگزیده است. ویژگی شخصیتی که در آثار شریدر نمود بالایی دارد. در این میان اما، بازی بی-حرف و حدیث «ایزاک»، این انزوا را برایمان پر رنگ¬تر می¬سازد. جلوه محافظه¬کارانه و «پوکرفیس» از او حالتی نفوذناپذیر می¬سازد که اعتماد به نفس قابل توجهی در پس آن قرار دارد. شاید این حالت وابسته به سال¬ها فعالیت او در قماربازی (پوکر) است. بازی که در آن چهره افراد هیچ حس و حالی را به فرد مقابل منتقل نمی¬کند. اما «ویلیام»؛ قهرمان داستان، علاوه¬بر آن که چنین حالتی از سر و رویش می¬بارد، توانایی بالایی در خواندن چهره افراد و بازیکنان مقابلش دارد! شغل او همین بازی است و از این طریق برای خود کسب درآمد می¬کند. اما چرا؟
شریدر همانند همیشه، به خوبی پیرنگ داستان را برای شخصیتش خلق کرده است. او در ابتدای داستان برایمان از گذشته حرف می¬زند. گذشته¬ای که با سکانسی در دوران محکومیت ویلیام از درون زندان آغاز می¬شود و معلوم می¬گردد که «ویلیام» در گذشته طبق آموزش¬هایی که در ارتش آمریکا دیده بود، مشغول شکنجه روحی و جسمی زندانیان بوده است. شغلی که بر روی شخصیت او تأثیر روانی زیادی گذاشته است. کابوس¬هایی که او در ادامه فیلم، در ناخودآگاهش(خواب¬هایش) با آنها مواجه می¬شود، خبر این تأثیر دارند. گویی این کابوس¬های دایره¬وار، شکلِ واقعی اعمالی هستند که او در گذشته مرتکب آنها شده است و حال به صورت شبح، سایه به سایه ویلیام را دنبال می¬کنند. با چنین تفسیری، روی آوردن ویلیام به بازی پوکر را می¬توان به فرار او از خیالاتش تشبیه نمود. فراری که او را حتی برای چند دقیقه هم که شده از شر گذشته تاریکش جدا کرده و ذهن او را مشغول به شمردن کارت¬های حریف و خواندن چهره آنها کند. نکته دیگری که در فیلم¬نامه برای مطرح نمودن تأثیر گذشته بر روی شخصیت، از سوی شریدر گنجانده شده است، عدم ثبات و سکون برای ویلیام است. او مکان ثابتی برای زندگی ندارد و مدام در حال رفت و آمد میان هتل¬ها، مسافرخانه¬های بین راهی و رانندگی در جاده¬ها است. شاید همین حالت مسافرگونه نیز نقیبی به گذشته¬اش باشد. گذشته¬ای که ویلیام از او در حال فرار است. نکته جالب دیگری که در ذیل این موضوع قرار دارد، رفتار او در هنگام ورود به اتاق¬ هتل¬ها است. ویلیام به محض ورود، تمام اجزا و وسایل اتاق را با پارچه¬های سفید می¬پوشاند و سپس آنها را با طناب¬هایی باریک، محکم می¬بندد. بعد از این کار، فضای اتاق شکل قابل تأملی را به خود می¬گیرد. فضایی که کنتراستی عجیب، میان رنگ¬های خنثی در آن حاکم است. تضادی میان رنگ¬های خاکستری و سفید و عدم حضور رنگ¬های سرد و گرم دیگر، خبر از درون ویلیام می¬دهد و گواه آن است که او از آشفتگی بیزار و تمایل به یکنواختی دارد. علاوه بر این، چنین فضایی ذهن ویلیام را برای نوشتن آماده می¬کند. نوشتن درباره گذشته¬اش. اگرچه تا میانه داستان به علت وجود فلاش¬بک¬های متعدد در روایت، مخاطب با مقصود او از نوشتن ارتباط نمی¬گیرد، اما رفته¬رفته علت این رفتار برایمان وضوح پیدا می¬کند. گویی ویلیام با این کار، ذهنش را خالی از خاطرات تلخ گذشته می¬کند و این برون¬ریزی او را برای آینده آماده می¬کند. آینده¬ای که در آن قرار است دست به کار مهمی بزند!
اکثر اوقات در داستان¬ها، در کنار شخصیت اصلی افرادی حضور دارند که نقش مهمی را در قبال قهرمان ایفا می¬کنند. یکی از وظایف مهم چنین کاراکترهایی، خلق کنش¬ها و داستان-هایی است که منجر به تحریک شخصیت اصلی برای رسیدن به هدف نهایی¬اش گردند. در «شمارنده کارت»، «کرک» پسر جوانی است که تبدیل به محرک اصلی ویلیام برای انتقام از سرگرد «گوردو» می¬گردد. اما ویلیام در این مسیر نیاز به حمایت فرد دیگری نیز دارد، اینجاست که «لا لیندا» به کمک او می¬آید و باعث می¬شود تا ویلیام موقعیت و پول¬های بیشتری برای ادامه دادن در این مسیر به دست آورد. اگرچه بار اصلی درام بر دوش ویلیام قرار دارد و توجه اصلی مخاطب نیز بر روی او جلب شد است، اما حضور این دو کاراکتر را نیز نمی¬توان در دل داستان نادیده گرفت. حضور آنها در جای خود موثر بوده و از حد خود بیرون نمی¬زند. حضوری که مسیر قهرمان داستان را نیز تحت¬الشعاع خود قرار نمی¬دهد.
در پایان¬بندی فیلم و درست در جایی که ویلیام به سوی منزل پایانی خود برای رهایی از شر کابوس¬هایش در حرکت است، اوج کنش¬مندی او را می¬بینیم و شاهد برون¬ریزی نهایی شخصیتی او هستیم. او که در تمام مدت فیلم، مردی آرام و بدون حسی بوده است، حال تبدیل به فردی می¬شود که دست به اسلحه برده تا مسبب گذشته خود یا همان آنتاگونیست داستان را نابود کند. شریدر اما، در این سکانس اوج هنر خود را به نمایش می¬گذار. هنگامی که ویلیام، سرگرد را به داخل اتاقی می¬برد تا او را بکشد، دوربین هیچ¬گاه داخل اتاق را نشان نداده و با «دالی» به سمت عقب می¬رود تا از آن قتل و شکنجه فاصله بگیرد. شریدر، به خوبی می¬داند در این نقطه از داستان دیگر جای نمایش صحنه¬های اغراق¬آمیز شکنجه و قتل نیست. بلکه لحظه به هدف رسیدن قهرمان داستان و اهداف فیلم¬ساز است. بنابراین او از نمایش پلان¬هایی پرتنش در این سکانس فاصله گرفته و قهرمان را تنها به داخل اتاق فرستاده تا بتواند کاری که او می-خواهد را انجام دهد و هنگام بیرون آمدن او از اتاق را با حرکت دوربین به سمت عقب همراه می¬سازد تا نشان دهد شخصیتش از شر کابوس¬ها رها شده و حال فضای بیشتری را در اطراف خود برای زندگی می¬بیند.
شریدر در «شمارنده کارت» برای سبک پرداختش، نوعی از مینیمالیسم را برمی¬گزیند. مینیمالیسمی که حواس مخاطبش را هرچه بیشتر بر روی رفتار و کنش¬های کاراکتر متمرکز می¬سازد. اگر به حرکت¬های دوربین و نوع قاب¬بندی¬های آن توجه کنیم، شاهد حرکاتی اغراق-آمیز نیستیم و بیشتر با قاب¬هایی ثابت و نرم مواجه می¬شویم. شریدر از هر چیزی که بخواهد این ساختار را بشکند دوری می¬کند، برای نمونه در سکانس¬های مختلف از موسیقی پرحجم برای افزایش تنش استفاده نشده است و در عوض، موسیقی متن ملایمی برای این فیلم ساخته شده است. موسیقی ملایمی که نه تنها به درونیات ویلیام نزدیک است، بلکه فضا داستان را نیز از هرگونه التهاب به دور می¬کند. در طراحی لباس برای ویلیام نیز، مشابه اتاقی که او برای خود درست می¬کند، از مینیمالیسم کمک گرفته شده است و رنگ¬های خنثی همانند خاکستری و سیاه، تِم اصلی را برای طراحی شکل می¬دهند.
در پایان، اگرچه در «شمارنده کارت» با توجه به ساختاری که به همراه دارد کفه ترازو برای «قوت به نگارش درآمدن فیلم¬نامه» نسبت به «موفقیت در کارگردانی» سنگینی می¬کند اما با این وجود، این فیلم جایگاه مثبتی را در کارنامه سینمایی «پل شریدر» از آن خود کرده است. جایگاهی که نشان از پختگی لازم برای خلق «درام» و فیلم¬سازی موفق برای اوست