افیونی و مریض

میبینیم فیلم هایی دروغین, آشفته حال, عقب مانده و اگزوتیک, با دبدبه و کبکبه میآیند و حرف از اخلاق میزنند. فیلم هایی ضد انسانی و منفعل, با ضعف جدی در ساختار و قصه گویی.
"ارسال آگهی تسلیت برای روزنامه" همچون نامش ملال آور است و منفعل. ادای اخلاق را در میاورد, در حالی که ضد انسانی است.مدرن مینماید , در حالی که اصول اولیه ی سینما را هم نمیداند. دم از اخلاق بشر مدرن میزند, در حالی که زننده ترین رفتار ها را که از اخلاقشان و تفکرشان می آید را عرضه میکنند .
ییر مردی به علت بیماری میمیرد. زن و شوهر _ ابر و بیاتی _ دست روی دست میگذارند. خب چرا؟ از یک طرف میگویند "اگر اورژانس بیاید صابر ابر مقصر شناخته میشود و می رود زندان" و از طرف دیگر میگویند: "خب تکلیف پولمان چه میشود!" صبر کنیم اول پول را به حساب واریز کنند , بعد خبر فوت را میدهیم.
عجب! واقعا که ذهن بیمار و خطرناکی دارد فیلم. ذهن افیونی و مریضی که تحت تاثیر این سینمای چند ساله ی ما _ چند سال گذشته _ قرار گرفته است.
پنهان کاری و کتمان حقیقت و توضیح واضحات. این ها نامش اخلاق است؟ کجای این دو آدم مدرن هستند؟ پلاستیک هایی خام که حائلی برای فریب اند.
راستی سینمای مدرن یعنی چه؟ دوربین روی دست یعنی اثر مدرن شده است؟ به راستی اگر دوربین روی دست تا به امروز کشف نشده بود, این فیلمسازان مدرن نمای ما چه میکردند؟ کار دیگری شاید!
بوی تعفن سینمای دوستان همه جا را پر کرده است و اثری از سینمای سالم باقی نگذاشته است. سینمایی که همچون جنازه ی داخل فیلم متعفن است و روی زمین مانده است. چاره چیست؟ به نظرتان اگر همچون سازنده ی اثر جنازه را به حال خودش رها کنیم, مشکلات حل میشوند؟
سکانس پایانی را به یاد بیاورید که زن و شوهر نشسته اند _ با فاصله _ به یکدیگر نگاه هم نمیکنند. این سکانس ,با آن دوربین روی دست و شات های ابلهانه اش چگونه عمل کرده است و چه میگوید؟ نکند ماجرا جدایی(!) است؟ خبری شده است؟ به ماهم بگویید لطفا !
همچنان اعتقاد دارم سینما بدون فرم , سینما نیست. فرم هم از زندگی می آید و بس.