جستجو در سایت

1396/03/29 00:00

نویسنده و کارگردان: مسعود مددی

نویسنده و کارگردان: مسعود مددی

شاید داستان گیتارو تو خیلی از فیلما دیده باشیم و از خیلی از خونواده ها شنیده باشیم و یک موضوع تکراری به نظر بیاد. قصه مادرو پدری که یک پسر بچه رو به فرزند خوندگی قبول میکنن و درست زمانی که جوونه و براش آرزوهای زیادی دارن، طی یک حادثه تلخ، تو یک کشور خارجی از دستش میدن. به نظر من چیزی که این قصه تکراری و تلخو جذاب و گیرا میکنه، بازی منحصر به فرد و تاثیرگذار مریلا زارعی در نقش گیتا است. دنیای شیرین گیتا و همسرش امیر با شنیدن این خبر شوم روی سرشون خراب میشه اما این تنها چیزی نیست که گیتا باید درد سنگینشو به دوش بکشه، چرا که طی مراسم خاکسپاری پسرش با مادر اصلی متین روبه رو میشه. زنی که از اول به هردوشون قول داده بود که هرگز وارد زندگیشون نمیشه اما اتفاقا جوری پیش میره که چاره دیگه ای برای نسترن نمیذاره و اونو مجبور به یک دیدار تلخ و ناخواسته با گیتا و امیر میکنه. حالا گیتا مجبور بوده هم با مرگ تنها پسرش کنار بیاد، هم سنگینی وجود اون زنو تحمل کنه، هم مواظب نوازد کوچیک توی شکمش بشه که ناخواسته وارد زندگیشون شده و هم با قضایای دیگه ای که ازشون بی خبر بوده درگیر بشه. بعد از مرگ پسرش اون میفهمه که متین از دو سال پیش به واقعیت پی برده و با مادر اصلیش ارتباط داشته و هم پشیمون میشه که چرا خودش این موضوعو بهش نگفته بوده و هم از اینکه شوهرش،دوست صمیمیش و خونواده همسرش از این قضیه باخبر بودن و چیزی بهش نگفتن ناراحت میشه و از طرف دیگه هم نگران کمرنگ شدن احساس متین به خودش میشه و حتی به شوهرش هم تهمت میزنه که شاید اصرار اون برای قبول کردن سرپرستی متین و دلسوزیش نسبت به نسترن دلیل دیگه ای داشته و ازاون میپرسه" پدر واقعی متین کیه?" گیتا به امیر، کسی که همیشه حامیش بوده شک میکنه و به نظر من این یک واکنش کاملا طبیعیه که هرزنی موقع قرار گرفتن تو همچین شرایط سختی ممکنه از خودش نشون بده.

طی داستان ما متوجه میشیم که نسترن ناخواسته سرپرستی تنها پسرشو به امیر و گیتا که از قبل آشنایی کمی باهاشون داشته میسپاره و دلیلشم شوهرش بوده که این بچه رو نمیخواسته و اونو مجبور به این کار میکنه. نسترن هم به هردوشون قول میده که هیچ وقت تو زندگی متین پیداش نمیشه اما وقتی متین به واقعیت پی میبره، پیگیر ماجرا میشه، مادر واقعیشو پیدا میکنه و ازش میخواد تا ببینتش و نسترن هم نمیتونه هیچ عکس العملی در برابر خواسته طبیعی متین نشون نده و موقع مرگ متین، بازهم نمیتونه جلوی خودشو برای حضور تو مراسم ختم پسرش بگیره. 

به نظر من نقطه اوج فیلم، تو سکانسهای آخر، جاییه که گیتا از سردرگمی به خونه نسترن میره و از اون درمورد متین سوال میکنه و موقعی که عصبانتیش خاموش میشه و نسترن براش چایی میریزه، متوجه خال روی دست نسترن میشه و به یاد متین میفته که همچین خالی رو روی دستش داشت و به یاد میاره که وقتی کوچیک بوده ازش میپرسه این چیه و گیتا بهش میگه "این بوسهٕ یه فرشته مهربونه که جای بوسش مونده رو دستت" و به یاد متین، دست زنی رو که تا چند ساعت پیش، قادر به تحمل حضور سنگینش تو زندگیش نبود، میبوسه. و موقع رفتن از نسترن میپرسه که متین چی صداش میزده و سارا در جوابش میگه" همیشه مردد بود، میگفت سارا جون که لوسه، سارای خالی بی ادبیه، مامانم که فقط یدونس" و همین جواب خیال گیتارو راحت میکنه که متین باوجود پی بردنش به حقیقت، بازهم اونو مادر واقعی خودش میدونسته و به نظر من همین موضوع، دلیل خوبی برای وجود نسترن به عنوان مادر اصلی متین تو این فیلمه چون طی همین ماجرا گیتا میتونه شرایط اونو به عنوان یک مادر درک کنه و عصبانیتاشو نسبت بهش از بین ببره و متوجه بشه که هردوشون مادرن و هرکدوم جایگاه خاص خودشونو دارن. 

تو این فیلم ما تنها با شخصیت گیتا و امیر آشنا میشیم.چون اگر غیر از این بود و ما با شخصیت تک تک آدمهای داستان آشنا میشدیم، فیلم کسل کننده میشد و از مسیر و هدف اصلیش دور میشد. 

درواقع ما با شخصیت گیتا به عنوان یک زن قوی و مادر واقعی و امیر به عنوان یک پدر دلسوز مواجه میشیم. ما حتی متوجه ترس امیر از ارتفاع میشیم که موقع مرگ پسرش، بدون اینکه ذره ای اشک جلوی گیتا بریزه و به عصبانیت زنش دامن بزنه، به همون ارتفاعی پناه میبره که همیشه ازش میترسیده و تو تنهایی خودش اشک میریزه. 

انگار گاهی یک سری حوادث تلخ باید رخ بدن تا آدمهارو با بعضی اتفاقا و موضوعات غیر قابل پیش بینی روبه رو کنن.