هوش و سرمایه

صنعت سینمای هالیوود همواره بر دو اصل سرمایه و هوش تکیه داشته و این را گاه بدون پنهان کاری و کاملا عیان در دل داستان هایش هم می گنجاند. شاید بتوان گفت ساختار این سینما،چه از بعد اقتصادی و چه هنری و درونی، فیلم را بر مبنای اصل و هدفی استوار ساخته اند.
اصل همان هوش است و هدف ،سرمایه. انیمیشن big hero 6 ساخته دان هال و کریس ویلیامز، بر همین مبنا استوار است.از انتخاب نام شهر فرضی آن سانفرانسوکیو که ترکیبی است از سرمایه (سانفرانسیسکو -آمریکا ) و هوش (توکیو-ژاپن ) تا ساختار ارائه اطلاعات و مصالح داستانی درون فیلم.یعنی قهرمانی کوچک، اما تیز هوش دانش رباتیک به نام هیروهامادا که به همراه برادر بزرگش،تاداشی روزی به دانشگاه می رود و آنجا در سکانسی دیدنی در یک آزمایشگاه با چهار نفر دیگر آشنا می شود که هر کدام برای خودشان اعجوبه هایی هستند.
هیرو با دیدن آنها علاقهمند به آن محیط می شود،اما برای اثبات لیاقتش باید بتواند با اختراع چیزی نظر رییس دانشگاه ،پرفسور رابرت کالاگان را جلب کند.به عبارتی در اینجا هوش و سرمایه در دل داستان تنیده شدهاست. هیرو نام با مسمایی است،هم نمایندگی هوش و ذکاوت توکیو را دارد و هم به معنای قهرمان از نوع و جنس نجات دهنده و نه پروتاگونیستی است.
سرمایه هم در قامت کاراکتر سرمایه گذاری که به او پیشنهاد خرید می دهد به وضوح دیده می شود. این دو محتاج مکانی است به مثابه میز مذاکره که بشود هوش و سرمایه را به دورش گرد آورد که دانشگاه این نقش را بر عهده دارد.دانشگاه از منظری، خود آمریکاست.یعنی کشوری که می تواند یا همواره خواسته و توانسته نخبگان را از نقاط مختلف جهان ،بالاخص قاره آسیا جمع و با سرمایه گذاری روی آنان، در واقع نه به نفع آنها، بلکه به سود خودش،به تداوم در قدرت ماندن ادامه دهد.
این از نکات جالب توجه انیمیشنی است که به ظاهر از داستانی کمیک به همین نام و به قلم استیون تی سیگل و دانکان رولو اقتباس شدهاست. فیلم برای اثبات این نظریه،سنگ تمام می گذارد و با دقت در جزئیات و فیلمنامه دقیق اش،مدام ایجاد هیجان می کند و سه ضربه اساسی یا شوک یا نقطه عطف به تماشاگرش می زند: ضربه اول هنگامی است که تاداشی و پرفسور کالاگان در جریان یک آتش سوزی از بین می روند.این آتش سوزی هم البته باید، ترور خوانده شود که روزگار ما متاسفانه بسیار رایج شدهاست و همه با آن آشنایند.
همین به کارگیری و اشاره به اتفاقات روز در دل به ظاهر یک انیمیشن مفرح،خود نکته دیگری است از میزان آگاهی فیلمنامه نویسان و سازندگان از شرایط روز جهان.شرایطی که سبب شده تا انیمیشن هم با همه ویژگی های تخیلی و پرداختن به حوادث غیر واقعی و فانتزی،کمی واقعیت به فیلم تزریق کند و مثلا برادر هیرو را واقعا از بین ببرد.کاری که معمولا در انیمیشن ها به ندرت رخ می دهد. ضربه دوم،برملا شدن چهره واقعی و پشت پرده حوادث ناگوار قصه است.یعنی پرفسور کالاگان. کسی که به نظر می رسد،قابل اعتمادترین کاراکتر است. اما با عیان شدن راز او که البته در نهایت او را هم قربانی نشان می دهد – می بینیم که به خاطر نجات دخترش دست به این کار زده- به شکلی از سرمایه داران و به طور کلی سرمایه چهره ای خوشایند می سازد! سومین ضربه جایی است که بیمکس ،ربات باد شده سفید رنگ و پزشک و پرستار و بعدتر همه کاره،فداکارانه از بین می رود.
هر چند که دوباره در سکانس پایانی بهبود می یابد و هیرو را در پناه خود می گیرد و تکنولوژی را ناجی انسان قلمداد می کند.زیباترین و کارشده ترین کاراکتر فیلم،همین بیمکس است که در قامت یک ابر قهرمان،همه کاری انجام می دهد،حتی میل به مادری و عواطف مادرانه دارد.از ظاهر ساده اش و جثه چاق اش که باعث مهربانی بیشتر شده و رنگ سفیدی که علامت پاکی است تا مراقبت هایی که از هیرو و دیگران می کند،همه نشانه میلی است به مادری کردن.مثل جایی که از خود گرما ساطع می کند و سبب گرم شدن و به دور هم آمدن پنج نفر می شود.او گرمایش را به دیگران می دهد و عزیز دردانه اش هیرو را در آغوش می کشد.به هرحال رمز موفقیت فیلم در نشان دادن همین حرکتهای ابرقهرمانی است،درست از جنس بدمن ها و بت من ها که البته ارجاعات زیادی هم به این دست فیلم ها انجام میدهد.علایم و نشانه هایی مثل ماسک چهره کالاگان و عناصر فیلم مرد آهنی و به طور کلی فیلم هایی که قهرمانش نیرویی فراتر از بشر دارند.نیرویی ناشی از تکنولوژی های ساخت دست بشر.