جستجو در سایت

1396/11/15 00:00

شعله های یخ

شعله های یخ


حمید نعمت‌الله در این چند سال اخیر و بعد از فیلم «آرایش غلیظ»، علاقه بسیاری پیدا کرده تا روایت‌گرِ آدم‌های از درون مضمحل و پس‌زده شده از اجتماع باشد. حالا، «شعله‌ور» همان ادامه‌ی مردانه‌ی «رگِ خواب» است با شخصیت‌هایی معلق که کامل نمی‌شوند. اما چرا حداقل در دو فیلم اخیرِ نعمت‌الله، مخاطب نمی‌تواند با آدم‌های قصه ارتباط برقرار کند؟ گو اینکه با کسانی مواجهیم که هیچ خط و ربطی با متن و بطن جامعه ندارند و مشابه آن‌ها را در اطراف‌مان نمی‌بینم. مردی که سه سال از طلاقش گذشته و طبعاً بحران طلاق را هم طی کرده و هزار جور شغل را تجربه کرده حالا به یکباره تصمیم می‌گیرد برای دوری از فضای خانه و خانواده به طرزی غیرقابل فهم، راهی سیستان شود. منتظر می‌مانیم که فیلم از سیستان شروع شود اما فیلم هیچ‌وقت شروع نمی‌شود و تمام هم نمی‌شود. اگر تمام سکانس‌های تهران را از فیلم حذف کنیم چه اتفاقی می‌افتد؟ هیچ! چون به قدری فیلمنامه یله و رهاست که هر برچسبی می‌توان به نقش اول فیلم زد. همین گشادگی در بازآفرینی نقش اول باعث شده که تلاش برای شخصیت‌پردازی امین حیایی با مغز به زمین بخورد؛ مونولوگ‌های او که ظاهراً جز علایق شخصی نعمت‌الله به حساب می‌آید تمام سعی خود را انجام می‌دهد تا توجیه‌گیرِ شعله‌ور شدنِ یک‌باره‌ی حسادت، و درونِ مشوش و ناآرامِ معتادی باشد که به یک‌باره دست به عصیان نسبت به اطرافیان خود می‌زند اما باز، این حالِ او هم قابل فهم نیست؛ چرا؟ چون که منطق روایی و روابط علی و معلولی در فیلم گسسته شده: چطور می‌شود آدمی که از دخل و خرج زندگی خود درمانده، چندین هفته/روز در زابل زندگی کند و مدام متادون بخرد و از این شهر به آن شهر برود و هم‌چنان مشکل مالی نداشته باشد؟ چطور می‌شود وحیده، دختر سیستانی، که لااقل از نشانه‌های فیلم برمی‌آید دختری درس‌خوانده باشد تا بدین حد ساده و خوش‌باور باشد که دروغ‌های آدمی که از تهران آمده را باور کند؟ آدمی که در تهران و نزد خانواده و دوستان خود منزلتی ندارد، لابد در شهری دیگر و با مردمانی ساده! شأن و تشخص می‌باید. منصرف از این موارد، نگاه از بالا به پایین فیلم به مردم سیستان کاملاً توی ذوق می‌زند. در سکانسی مرد تهرانی خطاب به دختر سیستانی می‌گوید: «راستی شما اصلاً ولنتاین دارین؟ مرداتون به زنا گل می‌دن؟» و این رویکردِ عوامانه به زندگی مردم آن خطه در کل بر مدارِ فقر و فلاکت و اعتیاد می‌چرخد؛ درواقع، فیلم در تلاش است که نگاهی کاملاً توصیفی از آدم‌ها و شهر سیستان ارائه کند بی‌آنکه در پی شعارهای گل‌درشت و تجویزِ هنجار باشد اما همان نگاه توصیف‌گر هم نتوانسته از سوگیری مصون بماند، لابد تصویرِ اعتیاد در قاب دوربین شهر سیستان لعاب بیشتری دارد تا مثلاً در یکی از شهرهای شمال کشور. القصه آن‌که، فیلم نه روایتی مستند و واقعی از شهر سیستان می‌دهد و نه می‌تواند روایتی قابل باور از کشمکش‌های نفسانی آدمی طردشده از خانواده و دوستان ارائه کند.