آبروی از دست رفته «بلاک باستر»ها

چه بلایی بر سر «بلاک باستر»های دهه اخیر آمده؟ در این که در درجه اول باید به سرگرم کردن مخاطب بپردازند شکی نیست امّا به چه قیمتی؟ سرگرمی بدون منطق؟ بدون داستان و بیهدف؟ «مد مکس: جاده خشم» همان قدر پوچ و احمقانه است که کمدیهای «اسلپ استیک» ِ دهه 1920؛ با این تفاوت که آن نوع کمدی در بدو پیدایش تاریخ سینما قابل توجیه است امّا در سال 2015 چنین حماقتی که دو ساعت تمام بزن و بکوب راه انداخته عجیب است. «مد مکس» قصهای ندارد و مخاطب قرار نیست از طریق درام وارد رخدادها شود. تصاویر ِ بیش از اندازه سادهای که با آتش زدن ماشینها و تیراندازیهای بیپایان قصد دارد تا حرفهای و سخت جلوه دهد. پس نقش میزانسن چیست؟ میزانسن بر چه اساسی چیده شده است که هیچ کمکی در پیشبرد داستان نمیکند؟ «مد کس: جاده خشم» به هیچ عنوان استانداردهای لازم برای یک فیلم را ندارد و این نتیجهی عقاید «سینهفیلیا» است که جنبههای «سینهآکادمیک» را از فیلم گرفته و آنچه ارائه میدهد، تصاویری بیمنطق است که ناشی از بیسوادی فیلمساز است.
کاراکترهای فیلم، عقیم و ناتوان هستند. برای مخاطبی که برای اولین بار «مد مکس: جاده خشم» را میبیند و نسخههای قبلی فیلم را ندیده، سؤال پیش میآید که «مکس» کیست؟ چرا هیچ حرفی نمیزند که حداقل کمی پیشداستان به قصه بیفزاید. «بد من» ِ فیلم کیست؟ چه چیزی او را به چنین آدم خونخواری تبدیل کرده؟ هدف ِ داستان چیست؟ محتوای «فقر ِ آب» با روایت فیلم چه تناسبی دارد؟ و سؤالی مهمتر: آیا «جورج میلر» به چیزی جز آتش زدن و شلیک کردن و موسیقی راک فکر کرده است؟
«سینما» جای خود ارضایی نیست. «سینما» مدیومی برای «بیان» از طریق تصاویر است. حالا «مد کس: جاده خشم» هر چقدر که میخواهد بفروشد و جایزه بگیرد امّا فیلم ماقبل ِ فیلم و افتضاح است و اگر در لیست ده فیلم برتر بسیاری از منتقدان قرارگرفته؛ ناشی از افسون ِ پنهان «سینهفیلیا» است.