جستجو در سایت

1396/02/05 00:00

ویرانی یک مرد

ویرانی یک مرد

  

این فیلم داستان یک کارگر کم بضاعت راه آهن را به تصویر می کشد که پس از پیدا کردن مبلغ هنگفتی پول و تحویل دادن آن به پلیس، زندگی اش دچار تحول می شود، اما نه تحولی در جهت مثبت ...
آنچه در رابطه با این فیلم تحسین برانگیز است، نگاه چندبعدی کارگردان به ساختار فیلمنامه آن است. اگر فیلمساز تنها با تکیه بر زندگی شخصیت اصلی فیلم یعنی سانکو (با بازی خوب استفان دنولیوبوف) روایت را پیش می برد فیلم به شدت کسل کننده و یکنواخت از آب درمی آمد اما او، شخصیت دیگری را نیز به قصه وارد می کند که درواقع به مثابه یک ضدقهرمان، ایجادگر کنش هایی در زندگی قهرمانِ شکست خورده و پاکباخته ی درام است و او کسی نیست جز جولز استایکوا، رییس روابط عمومی وزارت راه که در جشن تقدیر، ساعتِ مچی سانکو را گم می کند و این جرقه ایست بر آغاز ماجرا.
«افتخار» علاوه بر لایه های بیرونی، در بطن خود، مفاهیم بسیاری را گنجانده است. "ساعت" و وابستگی سانکوی نیمه شیرین عقل به آن، تنها لایه بیرونی ماجراست درحالی که مفاهیمی پیچیده و عمیق از همین روایت به ظاهر ساده قابل استنباط است. تقدیر مضحک وزیر از کارگری درستکار، که در تنگنای مالیست و ماه هاست حقوقی دریافت نکرده، نه تنها نفعی به حال سانکو ندارد بلکه زندگی یکنواخت و پرحفره ی او را سخت تر و خفقان آورتر می کند. پس از جشن تقدیر، سانکو با مشکلاتی دست به گریبان می شود که روز به روز پیچیده تر و در عین حال مضحک تر می شوند؛ به بیانی دیگر، یک مسئله ی کوچک و ابتدایی (گم شدن ساعت بدست جولز) به مرور به یک فاجعه انسانی تبدیل می شود که تا مرز مرگِ کارگر نگون بخت نیز پیش می رود.
در جریان این وقایع، شخصیت های فیلم دچار تحول می شوند، همان قدر که سانکو بازیچه دست این و آن شده و به زوال و فروپاشی نزدیک می شود و همه چیزش را از دست می دهد، جولزِ خودخواه و منفعت طلب نیز دچار عذاب وجدانی عمیق می گردد و تصمیم به جبران اشتباهات خود می گیرد.
فیلمساز به زیبایی اضمحلال انسانی گیرافتاده در منجلاب سیستم فاسد دولتی را به نمایش می گذارد و این فیلم نیز مانند فیلم های دیگر کشورهای اروپای شرقی، در کنار مفاهیم انسانی، سعی بر نمایش معضلات اجتماعی و ترسیم سیستم های فاسد اداری حاکم بر کشور را دارد؛ سیستمی که در آن کارگری حقوق نگرفته و بی گناه، قربانی بی خیالی و سودجویی بالادستی ها می شود.
گروزوا آن قدر در فضاسازی فیلم خود موفق عمل کرده است که لحظه ای نمیتوان چشم از پرده برداشت و به مسئله دیگری فکر کرد. تضادها و اختلاف طبقاتی حاکم بر جامعه، به زیبایی در فیلم نمایش داده می شود و فیلمساز بر این امر تأکید می ورزد که قشر محروم جامعه (که سانکو نماد آنهاست) حتی از کمترین حقوق خود نیز برخوردار نیستند. بعبارتی "ساعت مچی" نمادیست از دارایی جزئی و حق و حقوق اندکِ این قشر در مقابل زیاده خواهی ها و بی توجهی های قشر بالادست ( که جولز نماد آنهاست). اهمیت قشر محروم آنقدر برای قشر مرفه کم است که جولز حتا حاضر نمی شود برای پیدا کردن ساعتِ سانکو کوچکترین تلاشی بکند و این درحالیست که ساعت در ماشین همسر او افتاده است.
فیلمنامه ی «افتخار» دقیق و درخشان است و خالی از زواید. کشش فیلم بسیار بالاست و با آن که دگردیسی شخصیت هایش را به مرور زمان نشان می دهد در این تصویرگری کوچک ترین وقت کشی و زیاده گویی ندارد.
فیلم، در بعضی جاها لحن طنز به خود می گیرد اما این طنز مخاطب را نمی خنداند بلکه او را به فکر وامی دارد. طنز فیلم در واقع ریشخندیست به شرایط غیرعادی و مضحکی که شخصیت بیچاره ی آن را درگیر خود می کند و آدم هایی که در عین عجیب و تا حدودی خنده دار بودن بشدت واقعی اند. درواقع همین رئالیستی بودن فضای کار در عین خنده دار بودن، کنش اصلی آن و بحران ایجادشده توسط آن که جرقه اش موضوعی ابتدایی و پیش پافتاده است «افتخار» را به فیلمی بزرگ و خوشایند و مملو از خلاقیت مبدل می سازد؛ فیلمی در ژانر اجتماعی که پرکشش و جذاب است با طنزی تلخ و شخصیت هایی بشدت واقع گرا.
بازی های فیلم بی بدیلند. استفن دنولیوبوف و مرگیتا گوشوا و تمامی بازیگران فرعی کار بازی هایی بشدت روان و باورپذیر دارند که جنس آن با بافت فیلم همخوان و هماهنگ و حتا برای مخاطب خارجی بسیار ملموس و زنده است.
کارگردانی خوب، تقطیع نماها و کات های به موقع و حرکات درست دوربین و اندازه نماهای صحیح همه و همه، «افتخار» را به فیلمی پرافتخار و در عین حال خوش ساخت در جشنواره امسال مبدل می سازند که سر و گردنی بالاتر از فیلمهای برخی فیلمسازان پیشکسوت قرار می گیرد.