کدام ماجرا؟! کدام نیمروز؟"!

نقدی بر فیلم ماجرای نیمروز _مصطفی سیدآبادی
نام فیلم: ماجرای نیمروز
کارگردان : محمدحسین مهدویان
فیلمنامه : محمدحسین مهدویان، ابراهیم امینی
تهیه کننده : سید محمود رضوی
مدیر فیلمبرداری: هادی بهروز
بازیگران :
احمد مهرانفر
جواد عزتی
مهدی پاکدل
لیندا کیانی
هادی حجازی فر
خلاصه داستان:
پس از برکناری بنی صدر از مقام ریاست جمهوری در سالهای نخست انقلاب، سازمان مجاهدین اقدام به عملیات تروریستی و ایجاد ناامنی در کشور نموده است. در این وضعیت گروهی در پی برطرف کردن مشکلات و برقراری آرامش در کشور هستند اما...
محمد حسین مهدویان را با دو کار قوی قبلی اش یعنی آخرین روزهای زمستان و ایستاده در غبار می شناسیم. ایستاده در غبار با فرم بی نظیرش در مستند داستانی شروع بسیار خوبی برای مهدویان بود و ماجرای نیمروز نیز با همان فرم اتفاقات اوایل انقلاب و مبارزات سازمان مجاهدین خلق علیه انقلاب را روایت می کند.
ماجرای نیمروز با طراحی صحنه و لباس فوق العاده فضای اوایل انقلاب را خیلی خوب بازسازی می کند، بازسازی های منطبق بر واقعیات و دوربینی که به شیوه فیلمهای 16 میلمتری و گزارشی اوایل جنگ، پنهانی و از پشت سبزه ها و میله ها و قفسه ها سوژه خودش را مد نظر قرار می دهد . اما قاب های تماشایی و پرداخت جزئیات صحنه و فضا سازی ها نمی تواند ضعف های فیلمنامه را بپوشاند.
عنوان ماجرای نیمروز یادآور ترجمه مصطلح فیلم قابل توجه High Noon است. یکی از وسترنهای مهم و ماندگار تاریخ سینما، که قهرمان تنها، تعلیق و مطابقت زمان ماجرایش با زمان فیلم نمونه ای قابل رجوع برای کلاس های فیلمسازی است. اما ماجرای نیمروز محمد حسین مهدویان درباره کدام ماجرا و کدام نیمروز است؟
انقلاب تازه شکل گرفته و حزب مجاهدین خلق که هنوز آنروزها نام منافقین نگرفته بود ترورهایی انجام می دهد. در این میان چهار پنج جوان حزب الهی در سازمان اطلاعات سپاه که هنوز به شکل تشکیلاتی پا نگرفته مشغول به کارند و به دنبال نابودی اعضای منافقین، مسئول دفاع از مردم و انقلاب می شوند.
اما بجز چند اسم کوچک ما چیزی از این چهار پنج جوان نمی دانیم، از اینکه کی هستند و چه مقام و جایگاهی در انقلاب دارند در فیلم چیزی گفته نمی شود. این مسئوالیت از طرف چه مقامی بر عهده آنها گذاشته می شود و دقیقا مسؤلیت آنها چیست؟ پیدا کردن اطلاعات ؟ عملیات فیزیکی و یا ...چرا همه کار ها را خودشان انجام می دهند؟ خودشان بازجویی می کنند خودشان اطلاعات می گیرند و خودشان اسلحه بدست گرفته و عملیات می کنند!. برای بیننده این سوال پیش می آید که در کل انقلاب هیچ کس غیر از این چند نفر نیست؟ این تیم چند نفره بیشترشبیه یک گروه خودسر است تا مجاهدین خلق که یک حزب تشکیلاتی قوی اند و برای خودشان هدف، ایدئولوژی و اعضای مشخص دارند.
کارگردان بیش از حد به اطلاعات فرامتنی مخاطب تکیه کرده و در مورد اتفاقات و شخصیت ها اطلاعات کافی نمی دهد،از اتفاقات مهمی مثل بمب گذاری دفتر ریاست جمهوری و ... بصورت خبری و گذرا رد می شود و از نقش این تیم در حل مسئله چیزی گفته نمی شود.
مهدویان در" آخرین روزهای زمستان" و "ایستاده در غبار" تصویری درست و مستند از شهید حسن باقری و حاج احمد متوسلیان برایمان می سازد اما در ماجرای نیمروز ما نه تنها قهرمان نداریم که شخصیت هم نداریم، آدمهایی که فقط با نشانه های ظاهری و البته با طراحی لباس و گریم خوب قابل شناسایی هستند و از حد تیپ فراتر نمی روند.
و به نظر این نوع روایت و شخصیت پردازی نه مستند است و نه داستانی ؛
فیلم مستند نیست چرا که غیر از شهید بهشتی و البته مسعود (کشمیری که فقط با اسم کوچکش در فیلم شناخته می شود و نام خانوادگی او از اطلاعات فرامتنی بدست می آید) هیچکدام از شخصیت هایش معرفی نمی شوند. انگار بعد از گذشت 30 سال از انقلاب هنوز عده ای محافظه کارانه جرات ندارند نامی از افراد واقعی بیان شود و کارگردان حتی سعی نمی کند مانند فیلم های شبه مستند اطلاعاتی هر چند غیر واقعی و تخیلی برای مخاطب بیان کند.
در قطب منفی داستان نیز هیچ تصویری از بدمن ها نشان داده نمی شود این تیم انقلابی در مقابل یک کل به نام منافقین مبارزه می کنند. داستان خاص نمی شود و زمان و مکان نیز خاص نمی شود کارگردان کل را در نظر گرفته و از آن اراده خاص نمی کند. هیچ کدام از منافقین شخصیت نمی شوند. موسی خیابانی نیز که اواخر فیلم نامش به میان می آید نه شخصیت پردازی می شود و نه حتی تصویر روشنی نشان داده می شود که مخاطب بداند این تیم به دنبال چه کسی است.
و فیلم داستانی هم نیست چرا که داستان پردازی نمی کند، اساسا ماجرایی وجود ندارد و کشمکشی بوجود نمی آید که بر اساس آن با ماجرایی طرف باشیم نه در داستان و نه در شخصیت ها. ایده های بسیار کوچکی در حامد (مهرداد صدیقیان) و کمال (هادی حجازیفر) وجود دارد اما از آنها استفاده دراماتیک نمی شود و درامی خلق نمی شود. مثل داستان عشقی که پتانسیل آن را داشت و تنها قصه ای که می توانست خاص باشد و محمل خوبی برای تقابل دو طرف ماجرا و مطرح شدن بده بستان های ایدئولوژیک، اما عمدا پرداخت نمی شود تا فرم مورد نظر کارگردان بهم نریزد، مهدویان مصرانه می خواهد همان فرم آزموده اش را بر تن این محتوی نیز بکند، فرمی که بنظر لباس مناسبی برای چنین محتویی نیست. چرا که محتوی ماجرای نیمروز داستان می طلبد اما کارگردان به آن اجازه نمی دهد، محتوی قهرمان می طلبد اما ساختار مورد نظر کارگردان به او راه نمی دهد. و وقتی ساختار و محتوی یکی نیستند یعنی فرم در نیامده است.
ماجرای نیمروز برعکس ایستاده درغبار از فرم خوبی برخوردار نیست، هر چند در این سینمای کم جان ایران فیلم خوبیست و در وانفسای جشنواره فجر بهترین فیلم معرفی می شود، اما شاهکار نیست.