فیلم فراری

اگر به سلیقه و علاقه باشد، سینمای داوودنژاد را میپسندم و از تماشای روغن مارش که آب پاکی را بر روی تمام ساختارها و عادات سینمایی ریخت، لذت بردم. بااینحال، هرچقدر با خودم کلنجار میروم، فراری را نمیتوانم هضم کنم. فراری، کاملاً مبتنی بر قصه است و از قضا پاشنه آشیل و ضعفش هم از قصه ناشی میشود؛ این سستی بهقدری عیان است که رفتار و تصمیمهای شخصیتهای آن، باورپذیر نمیشوند: چه توجیهی وجود دارد رانندهای که روزانه با کلی مسافر سر و کله میزند بیهیچ چشمداشتی به دختری کمک کند؟ هویت کسانی که از شهود بازجویی میکنند، چیست؟ منطق حضور دختر در تهران فقط به عشق ماشین چه توجیهی دارد؟ اگر تمام آدمهای فرعی را حذف کنیم چه لطمهای به قصه وارد میشود؟ حقیقت آن است که بخاطر همین ضعفها، هیچ گرهافکنی و غافلگیریای در فیلم حادث نمیشود و صرفاً یکسری پرسشِ بیپاسخ، از گذشتهی دختری شهرستانی در ذهن مخاطب ایجاد میشود و چه حربهای بهتر از اینکه با ایجاد تعلیق و یک پایانبندی باز، هم بر ضعف در پرداخت سرپوش گذاشت و هم از پاسخ به روابط منطقی بین اجزای قصه فرار کرد. بهعلاوه، حضور محسن تنابنده تقریباً در همان تیپ و گریم سریال پایتخت (هرچند که بخواهد با لهجه قُمی حرف بزند) چه توجیهی جز خلق طنز موقعیت و کمیک کردن ادای دیالوگها دارد؟ که مثلاً با این ترفند، روایت فیلم دلنشینتر و پرکششتر شود. از سوی دیگر، موسیقی متن به کلی اضافه است و کارکردی جز طولانی کردن زمان فیلم ندارد؛ اتفاقی که مشابه آن در اصرار بر گرفتنِ نماهای لانگ از اتوبانها و ساختمانها رخ میدهد. هرچقدر، در فیلمی مثل روغن مار، فیلمبرداری با دوربین موبایل، بر جان فیلم مینشیند؛ در فِراری، فیلمبرداری با دوربین مداربسته و موبایل جان فیلم را میگیرد و بیشتر به پُز و ادا شبیه میشود. آخرین ساختهی داوودنژاد از سستترین آثار اوست، شاید بدینخاطر که نتوانسته به درستی بین ساحتِ ساختارشکنی و قصهگویی، مرزبندی کند.