ماندن یا نماندن، مسئله این است!

ماندن یا نماندن، مسئله این است!
نگاهی به فیلم «ابد و یک روز»
هر از چندگاهی یک اتفاق مهم که از قضا خوب هم هست، در عرصههای هنری کشور بهوقوع میپیوندد. ابد و یک روز فیلم مهمی در تاریخ سینمای ایران بهشمار میرود. اولین فیلم بلند «سعید روستایی» بیست و شش ساله، بیشتر جوایز مهم همهی جشنوارههای معتبر داخلی را درو کرد. در حین اکران عمومی هم مورد توجه مخاطبان حرفهای و غیرحرفهای سینما قرار گرفت و نیز نظر صاحبنظران و منتقدان را به خود جلب نمود. با پایان یافتن اکران عمومی، پرفروشترین فیلم اجتماعی سینمای ایران لقب گرفت. این کارگردان خوشذوق و آتیه با اولین فیلمش توانست رکوردهایی را در سینمای ایران بزند که احتمالاً تا مدتها برای خودش هم دست نیافتنی بماند.
ابد و یک روز مضمونی اجتماعی دارد و به واقعیتهای پنهان و تلخ جامعه بطور دقیق، باورپذیر و کمنقص پرداخته است. دوربین «علی قاضی»، داستان لحظاتی از زندگی یک خانوادهی جنوبشهری ساکن طهران را گزارش میکند که در آستانهی یک اتفاق است. شخصیتهای فیلم، روابط بین آنها و شکل گرفتن ماجراها لحظه به لحظه از زبان دیالوگهای متعدد، کنشهای کلامی و موقعیتهای منطقی به همراه تمامی جزئیات دقیق آنها با یک ریتم تند روایت میشود. فرم فیلم در سینمای ایران تا حدی شبیه به آثار اصغر فرهادی و یا عبدالرضا کاهانی است. متن پرطمطراق فیلم با همهی پرسوناژهای خاکستریاش حال و هوای رئالیستی دارد. روایت هم با خط سیر منطقی و واقعگرایانه تا رقم خوردن یک تراژدی پیش میرود، و البته کارگردان در هیچ کجای فیلم دیدگاه و تفسیر و قضاوت شخصیاش را به متن تحمیل نکرده است. گاهی واقعیت به گونهای اغراق شده رخنمون میکند اما هرگز گرفتار سیاهنمایی نشده است. متن و ساختار فیلم وجوه ناتورالیستی و نئورئالیستی را تا حدی بصورت توأمان داراست. با این حال زاویهی دید دیگری هم میتواند وجود داشته باشد، همان نگاهی که باعث میشود پایانبندی فیلم با یک «بازگشت نیمه قهرمانانه» (که هم تلخ است و هم شیرین) و لانگشات روشن شدن «چراغهای امید» خانه با حکم سنگین «ابد و یک روز» بسته شود و در عین حال باز بماند.«مسئولیت، یک انتخاب مهم و رقم خوردن پایانی خوش در ضمن بازتولید یک تراژدی ابدی، روشن کردن کورسوی امید در دل جبر محیطی حاکم بر خانه». هرچند فیلم مدعی سیاسی بودن نیست (اما متهم به سیاسیکاری است) و ساختار فیلم نیز بهگونهای محافظهکارانه منکر وجود نشانههای نمادین در فیلم است، اما برخی نشانههای سمبولیک آنقدر در فیلم واضح و زیاد هستند که هر مخاطبی با اندکی دقت متوجه آنها خواهد شد. ظاهراً خود سعید روستایی هم دوست ندارد فیلمش نمادگرایانه شناخته شود و احتمالاً قصد دارد همانند قهرمان خاکستری فیلمش با وجود همهی تلخیها در «خانه» بماند و با حضورش تأثیر مثبتی بر روند آن بگذارد.
فیلم با سکانس تمیزکاری خانهی قدیمی آغاز میشود، اما همین که دو خواهر میخواهند وسایل بدردنخور را دور بریزند، مادر خانه سر میرسد: «باز چشم منو دور دیدین خونه زندگیمو کردین تو آشغال؟». مادری که با مادر کلیشهای عمدهی فیلمهای ایرانی متفاوت است. خسیس و خرافاتیست و فاکتورهای مختلف «سنت» را داراست. بزرگ خانهای است که پدرش مرده اما بنظر میرسد احترام و جایگاه چندانی میان اعضای خانه (چهار دختر و سه پسرش) ندارد. بیمار و علیل است و گاهی آرزوی مرگ میکند ولی در عین حال نقش محوری و مادرانهای در گرد هم آمدن اعضای خانه (که شامل همهی نسلهاست) بازی میکند، و نیز در ایجاد و استمرار شرایط آشفتهی خانه عامل مؤثری بهشمار میرود. در یک سوم ابتدایی فیلم، کارگردان به شخصیت پردازی پرسوناژها و نشان دادن وضعیت اسفبار خانه پرداخته است تا زمینه را برای حضور یکی از شخصیتهای کلیدی فیلم و به دنبال آن خلق یک موقعیت و اتفاق خاص فراهم کند. «محسن» برادر جوان خانواده، معتاد به شیشه و تریاک است (مواد مخدر مدرن و سنتی) و مواد فروشی هم میکند. در حین تمیزکاری اتاقش بخشی از شخصیت او پرداخته میشود از جمله اینکه گویا زمانی عاشق مارادونا و آرژانتین بوده است. در ابتدای فیلم محسن حضور ندارد و ظاهراً «مرتضی» برادر بزرگ خانواده که خودش قبلاً معتاد بوده و حالا نانبیار خانه شده است از روی «دلسوزی» و به بهانهی «حفظ آرامش و امنیت خانه» او را به کمپ ترک اعتیاد فرستاده است. مرتضی که شخصیت عصبانی و حاضرجوابی دارد و «با خوشحالی از بدبختی دیگران حرف میزند»، مغازهی خواربار فروشی کوچکی در محلهشان داشته که بخاطر شرایط نامناسبی که به گفتهی او محسن مسبب آن است در فکر تغییر شغل و گشایش یک مغازهی فلافل فروشی در خارج از محلهشان است، بلکه بتواند به زندگی خود و خانوادهاش سر و سامانی دهد. «سمیه» دختر جوان خانواده که بار مسئولیت و کارهای خانه از پخت و پز گرفته تا نگهداری از مادری مریض و باز کردن چاه توالت تماماً بهعهدهی اوست، سی ساله است و ده سال پیش کلاس خیاطی مقدماتی (که بیشباهت به فضای دانشگاه نیست) میرفته است، اما از سال «هشتاد و چهار» به دلایلی آن را رها کرده است. دختری فداکار و مهربان که بواسطهی مرتضی با یک مرد افغانستانی به نام «نذیر» عقد کرده و در آستانهی ترک خانه به سوی افغانستان است، جایی که شاید وضعیت مالی بهتری داشته باشد و از کلفتی در شرایط نکبتبار خانهای که دستشوییاش هواکش هم ندارد خلاص شود، اگرچه ممکن است امنیت نداشته باشد. خود او هم در رفتن یا نرفتن مردد است و میل به نرفتن را میتوان از حالتهای چهرهاش و لحن صحبتهایش به راحتی فهمید. «اعظم» خواهر بزرگتر که ظاهر و آرایشی متفاوت از سایرین دارد و بهنظر میرسد اوضاعش کمی بهتر است. ماشین ثبت نام کرده و سفر کیش و دوبی هم میرود. شوهرش مرده و با سودی که از پول «دیه» شوهرش دریافت میکند در خانهای که در نزدیکی خانهی پدریاش دارد به تنهایی روزگار میگذراند. تلفن همراه جزء جدایی ناپذیر اعظم است که با وجود زندگی مستقل همواره در خانهی پدری رفت و آمد دارد. «لیلا» خواهر دیگر خانواده کمی از سمیه بزرگتر است. افسردهحال و بیحوصله است، وسواسی است و به دفعات دوش میگیرد و زیاد میخوابد. نسبت به وضعیت و اتفاقات بیخیال و منفعل است، مانند همهی کسانی که اگر دنیا را آب ببرد آنها را خواب برده است. «شهناز» خواهر بزرگتر از اعظم که همراه شوهری که از صبح تا شب سر کار است و پسرش «امیر» که عشق لاتی دارد و ظاهراً در دعوا روی صورتش خط انداختهاند، دور از خانه در پرند زندگی میکند. او هم مثل سایرین سودای تغییر در سر میپروراند و به امید این است که با پول «دیه» صورت پسرش مثل اعظم در خانهای نزدیک خانهی پدری ساکن شود. در نهایت کوچکترین عضو خانواده «نوید»، پسری یازده دوازده ساله، باهوش و فداکار است، در کارهای خانه به سمیه و در مغازه به مرتضی کمک میکند. در عین حال بازیگوش است، به همکلاسیهایش تقلب میرساند، توپ فوتبال دارد و در گیمنت شرطی بازی میکند. نوجوانی که روی او حساب زیادی باز کردهاند. نحوهی شخصیتپردازی پرسوناژها، لوکیشن فیلم، جزئیات میزانسنها و دکوپاژها، اکتهای بدنی و کلامی، و حتی انتخاب اسمهای نمادینی چون نوید و سمیه، همگی با دقتی مثال زدنی و خلاقیت فراوان انتخاب شدهاند.
پس از گذشت حدود بیست دقیقه از فیلم، محسن که از کمپ فرار کرده ظاهر میشود و با کتک زدن نوید او را مجبور میکند برایش وسایل موادکشی و موادفروشی بخرد. لحظاتی بعد به واسطهی اصرار زیاد مرتضی، محسن خانه را بدون همراه داشتن مواد ترک میکند، در انتظار مشتریست که ناگهان توسط «لباس شخصیها» دستگیر میشود. نوید که هنوز جای سیلی محسن روی صورتش گل انداخته سر میرسد و در دوگانهای قرار میگیرد که میتواند از محسن انتقام گرفته و او را بفروشد، و یا اینکه او را ببخشد و نجاتش دهد. در اینجا فیلم کمی از ساختار ناتورالیستی اش فاصله میگیرد و حتی تصویر برای لحظاتی آهسته میشود و در نهایت نوید فداکاری و گذشت میکند. صحنهی بعدی در خانه رقم میخورد، اعضای خانه از ترس آمدن مأموران به دنبال جنسهای محسن در تلاطم دور ریختن آنها هستند و شاهد حرکات دوربین روی دست و فضای متشنج خانه هستیم. در همین اثنا مادر از یک بستهی شیشه که پنهان کرده است پرده برمیدارد، و بعدتر معلوم میشود این کار را با هدف حفظ تنها سرمایهی پسر معتادش کرده تا وقتی که از کمپ برگشت بتواند خرج خودش را درآورد (نگاه دلسوزانهی مادری که مصداق آن را هم زیاد دیده ایم). در نهایت این سکانس پرتلاطم با گریههای مظلومانهی سمیه و نگاه معصومانهی نوید به او خاتمه مییابد.
محسن که حالا از دستگیری و زندان نجات یافته به خانه بازمیگردد و در ادامه با داستانکهایی مواجه میشویم که هرکدام با هوشمندی مطابق سیر روایی منطقی فیلم قسمتهایی از پازل فیمنامه را تکمیل میکنند. داستانک پسر شانزده سالهی شهناز، امیر که روی صورت خودش خط انداخته تا بقول دوستش لاتیاش را پر کند و اشاره زیرکانه به شرایطی که «سیب زمینی پیاز رو وانتی میده کیلو سه تومن، من خریدم دو تومن میدم یک و نیم، باز مردم میرن از وانتی میگیرن...» و عطسهی دردآور مادر که با جملهی دردناکش همراه است (چرا من نمیمیرم؟) و در ادامه توصیهی محسن مبنی بر مصرف تریاک برای تسکین درد مادر و مخالفت مرتضی و سمیه و تکهپرانیهای لیلایی که کار جدید نگهداری از گربههای مریض در اتاقش را پیدا کرده است، همگی بار مهمی از روایت را به دوش میکشند. حتی فاصله گرفتن گهگاه روایت از الگوهای ساختاری-سبکی اینگونه فیلمها با دلیل کافی صورت گرفته. اگرچه بازی محمدزاده گاهی اغراق آمیز به نظر میرسد اما برای لحظه ای ابد و یک روز را بدون آن سکانس های به ظاهر اغراق شده تصور کنید تا بهتر لایل این زاویه های حاده بین مسیر فیلمنامه روستایی و خط سیر روایی این سبک فیلمها را دریابید. و یا آنجاهایی که روستایی تلاش کرده با افزودن دیالوگهایی که گهگاه رنگ و بوی طنز به خود میگیرند و همچنین صحنههای به ظاهر شیرین مثل رقص در جشن شاگرداولی نوید و عکس خانوادگی زهر داستان را اندکی بگیرد.
در یک سوم پایانی فیلم، ریتم تندتر میشود و دیالوگهای کلیدی و پینگپونگی شخصیتها روایت را پیش میبرد. جمعه فرا رسیده و قرار است نذیر با خانوادهاش برای بردن سمیه به خانه بیایند. نوید و سمیه که شاید تنها امید یکدیگر هستند گفتگوی کوتاهی دارند که طی آن مشخص میشود سمیه قصد ترک خانه را ندارد و فقط میخواهد با بزرگ جلوه دادن رفتنش باعث ایجاد تغییر در شرایط راکد خانه و اعضایش شود. این موضوع وقتی مسجل میشود که لیلا پرده از راز دیگری برمیدارد مبنی بر اینکه سمیه خودش شناسنامهاش را پنهان کرده و تظاهر به گم شدن آن میکند. لیلا کلیدیترین جملههایش در فیلم را اینجا میگوید:«اینجا هیشکی هیچ مشکلی نداشت اگه هم داشت حواسش نبود، خانم دو روز رفت کلاس خیاطی یادش افتاد ما رو با دنیا مقایسه کنه، همه رو از چشم هم میندازی که چیو ثابت کنی؟». پس از آن اعظم با چند جملهی مهم و تاثیرگذار (و شاید نمادین) بهعنوان حامی رفتن سمیه ظاهر میشود:«تو بری همه تکلیف خودشونو میفهمن، تا کی میخوایم از سر دلسوزی به هم ظلم کنیم؟ و سمیه که با بغض میگوید:«میدونی چرا مرتضی همیشه با خوشحالی از بدبختی مردم واسمون تعریف میکنه؟ چون میخواد ما فک کنیم خیلیام بدبخت نیستیم». شهناز منفعلانه از سمیه میخواهد که نرود، و مادر ضمن اینکه میداند با رفتن سمیه کسی نیست که از او مراقبت کند، بنابر تجربه با رفتن سمیه مخالف است اما از سر دلسوزی مادرانهاش مخالفت جدی نمیکند با این گمان که شاید ازدواج دخترش با مرد پولدار افغان منجر به خوشبختیاش شود. و مرتضی هم در خفا شنوندهی همهی این حرفهاست.
در ادامه دیالکتیک بین «محسن بهعنوان جدیترین مخالف رفتن سمیه» و «مرتضی بزرگترین حامی رفتن سمیه» وارد گود میشود و با چالش میان «گفتمان روشنگری-انتقادی» و «هژمونی قدرت-ثروت» مواجهیم. دیالوگهای جذاب، سریع و صریح میان محسن و مرتضی، میانجیگری سمیه و شهناز، در کنار کنجکاوی و سینجیمهای محسن پرده از برخی حقایق جدید برمیدارد. در ابتدا محسن فکر میکند مرتضی با فروختن جنسها و قاپیدن مشتریهایش توانسته فلافلی بزند، اما با جرقهای که شهناز ساده دل میزند، مشخص میشود که مرتضی در واقع بر سر سمیه با افغانها «معامله» کرده است. بدون اینکه به کسی بگوید پول شیربها را گرفته و فلافلی زده، بلکه بتواند با «رونق زندگی خود» و «خلوت کردن خانه»، سلطهی خود را بیشتر کند و شرایط را برای زن گرفتن فراهم کند (نمادهایی از ثروت، شهوت و قدرت). در این میان محسن سعی دارد با حرفهای تأثیرگذارش روشنگری کند و ضمن رسوا کردن خودخواهی و قدرت طلبی مرتضی به همگان بفهماند که او «همه چیز را برعکس تعریف میکند». مرتضی اما میگوید:«هرکی یه موقعیتی واسش پیش بیاد و از این خونه فرار نکنه از سگ کمتره، هرکی هم که بره و برگرده از اون از سگ کمتره کمتره». در نهایت محسن برای منصرف کردن سمیه از رفتن با یک بازی شگفتانگیز عجز و لابه میکند.
هژمونی قدرت که خود را در برابر افشاگریها و روشنگریهای محسن ناتوان مییابد با یافتن بهانهای ابتدا رو به «خشونت و سرکوب» میآورد، اما کافی نیست و از ترس اینکه دوباره صدایش بلند نشود با مرکز بازپروری تماس میگیرد تا مجدداً محسن را به زور به کمپ بفرستد، جایی که در ابتدای فیلم هم بود. محسن که عطش دارد و منتظر است سمیه برایش نوشابهی یخ مشکی بیاورد با مأمورین کمپ مواجه میشود. بنظر میرسد اتفاقات و صحبتهای این روز تلخ، سمیه را برای رفتن مصمم میکند. سکانس نسبتاً طولانی خداحافظی سمیه با «خانهی پدری» متضمن همین تصمیم سمیه است. مدرک خیاطی مقدماتی سمیه قاب شده به دیوار رها میشود، و سمیه میرود. تراژدی رقم میخورد، مرتضی محسن را برای ترک به محبس میفرستد و سمیه، «امید خانه» در غیاب محسن، قید مادر بیمار و قولش به نوید معصوم را میزند و جلای وطن می نماید.
و اما، روستایی در «پایانبندی» فیلم، ساختار روایی نئورئالیستی و شیوهی اجرای ناتورالیستی فیلمش را تا حدی میشکند. سمیه در ماشین گرانقیمت افغانها نشسته است. نذیر یک مادر مریض دارد که حال و روزش با مادر سمیه تفاوت چندانی ندارد. سمیه چنان غریبانه در میان صحبتهای خانوادهی افغان نشسته که هر مخاطبی میتواند حس غربت توأم با سکوتش را لمس کند. با این حال سمیه همچنان منفعلانه میرود . حالا یک جرقه کافیست تا او را از انفعال خارج کند. سمیه بطور اتفاقی نوید را حین خروج از آرایشگاه میبیند و اشک در چشمانش جمع میشود. نوید به خانه میرود و هنگامیکه متوجه عدم حضور سمیه میشود گریه میافتد. سمیه، قهرمان داستان به «خانه» برمیگردد. مرتضی با دیدنش عصبانی میشود و پس از یک مکالمهی تلفنی با نذیر، اینبار این هژمونی قدرت است که منفعلانه مینشیند و بهمن کوچک میکشد. سمیه چمدانش را داخل خانه میبرد و در یک نمای طولانی که چراغهای «امید» خانه با بازگشت او یکی یکی روشن میشوند، فیلم به پایان میرسد. «یک پایانِ شیرینِ سمبولیک در بسترِ رئالیستیِ یک تراژدیِ تلخ و ابدی».
فیلمی کم نقص و دوست داشتنی از یک کارگردان جوان و خلاق، با بازیهای درخشان، متن فوقالعاده، طراحی صحنه و لباس دقیق، موسیقی متن و فیلمبرداری جذاب. و در نهایت یک اثر استاندارد و کامل ایرانی-وطنی که نوید ظهور یک پدیدهی نو را در سینمای نوین ایران میدهد.
علی آزادی......پاییز نودوپنج