جستجو در سایت

1395/07/19 00:00

«من» در سرزمین عجایب

«من» در سرزمین عجایب

فیلم «من» نخستین ساخته سهیل بیرقی است و از این حیث مورد تحسین قرار گرفته است. «کالا» یا «محصول» از تجربه حاصل می شود و هرچه تجربه افزایش می یابد «کالا»ی مرغوب  تری ساخته می شود. اما هنر نیازمند دغدغه هنرمند است و هرچه این دغدغه بیشتر و احساسات هنرمند نسبت به آن لطیف تر باشد اثر هنرمندانه تری خلق می شود.

در نخستین اثر سهیل بیرقی، دغدغه فرار از «واقعیت» و پناه آوردن به «خیال» مشهود است. فیلم «من» فضایی خیالی دارد. شخصیت اصلی فیلم، آذر (لیلا حاتمی)، دنیای فیلم، حوادث و موقعیت های آن باورپذیر نیستند. فیلم هم ادعایی مبنی بر واقع گرایی ندارد. عناصر بسیاری در فیلم یافت می شود که کاملا مدعای فیلم را آشکار می سازد. نخستین مساله دنیای فیلم یا جامعه ای است که در آن روایت می شود. جامعه فیلم ارتباطی با جامعه خارج ندارد و فیلم ادعا نمی کند که در حال پرداختن به جامعه خارجی است. «من» دنیای خودش را دارد و در دنیای خودش نیز کمتر به جامعه و مسائل بیرونی پرداخته و بیشتر به «من» یا همان آذر، شخصیت اصلی داستان می پردازد.

پرداخت شخصیت همراه با ایجاد حس همذات پنداری نیست و مخاطب ارتباط حسی با آذر پیدا نمی کند. آذر نه قابل ترحم است نه آنچنان قدرتمند که بتوان به عنوان قهرمان از او الگو برداری کرد. او زنی خشن است که از درگیری فیزیکی با هیچ کس باکی ندارد. آذر یک کارچاق کن، یک تولید کننده مشروبات الکلی و در کنار تمام جرائم و خلافکاری هایی که انجام می دهد یک استاد موسیقی است. استادی که خودش قادر به نواختن نیست!

عدم توانایی آذر در نواختن سازی که آموزش می دهد یک تضاد آشکار در فیلم است که در دنیای عجیب و غریب و گنگ آن به سختی قابل تفسیر و پرداخت است. ممکن است این تضاد، تضادی نمادین بوده و اشاره به یک نماد داشته باشد و می بایست ذهن مخاطب را به سوی برگزیدن نمادها به جای آنچه مشاهده می کند بکشاند. اما در قالب نمادین، دنیای فیلم آنقدر گنگ است که مخاطب گویی در سرزمین عجایب است! اگر بنا بر انتخاب نماد باشد نزدیکترین گزینه، معادل سازی دنیای فیلم با دنیای درونی و روان آذر است. با چنین دیدگاهی به سختی می توان شخصیت ها و موقعیت های فرعی فیلم را به عنوان بخش هایی از روان آذر معادل سازی کرد و این امر تنها از یک متخصص روانکاو بر می آید. ضمن اینکه تنها عنصری که تضاد نمادین ایجاد کرده همین مساله عدم توانایی آذر در نواختن ساز است، که آن هم قابلیت تفسیر عینی دارد، و به جز آن، اشاره دیگری مبنی بر انتخاب دیدگاه نمادین وجود ندارد. بنابراین ترجیح بر این است که دیدگاه نمادین کنار گذاشته شود و تفسیر عینی اثر برگزیده شود.

در صحنه نخست و پایانی آذر با فردی گفتگو می کند.از ابراز همدردی او در صحنه پایانی با آذر می توان فهمید که او پلیس نیست. همچنین از لحن خشنی که در صحنه نخست به خود می گیرد نیز می توان فهمید که او روانشناس یا درمانگر آذر نیست. به نظر می رسد رئیس باند خلافکاری باشد که می خواهد نسبت به فعالیت های آذر و از حرفه ای بودن او در کار اطمینان کسب کند. در گفتگوی او با آذر در صحنه نخست مشخص می شود که او به دنبال بدست آوردن مدارکی از آذر است و درنهایت نیز موفق به این امر می شود.

آذر اطلاعات خود را از دو مرجع کسب می کند که این دو مرجع یکدیگر را نقض می کنند. این مساله چالش اصلی فیلم است که بدون برقراری ارتباط حسی با آذر، مخاطب به سختی می تواند با چنین چالشی ارتباط برقرار کند. خصوصا که از گذشته آذر هیچگونه اطلاعاتی در دسترس نیست و کسی نمی داند که آذر چگونه وارد چنین باندی شده است و چرا باید دست به چنین خلافکاری هایی بزند؟

در طول فیلم مشاهده می شود که آذر در چهار مساله خود را درگیر می کند. نخست مساله قاچاق انسان، سپس معافیت سربازی برای جوانی به نام مجتبی، بعد فراهم کردن سند برای زمینی که قبرستان شده، برای زنی به نام ملیحه (بهنوش بختیاری) و در نهایت تهیه آلبوم موسیقی برای آریا. هر چهار مورد به شکل داستانک هایی فرعی بیان می شوند که هیچ کدام کشش لازم برای جذب مخاطب را ندارد. مهمترین علت این امر، عدم برقراری ارتباط حسی بین مخاطب و آذر است. شخصیت پردازی آذر ضعیف است و او در تمام طول فیلم و در مقابل هر نوع مساله ای واکنش هایی ثابت دارد: زنی سرد و خشن. فیلم بسیار به آذر می پردازد اما آذر شخصیتی چند بعدی ندارد و این پرداخت بسیار خسته کننده می شود. همچنین کمتر کسی می تواند با چنین شخصیت تک بعدی ارتباط برقرار کند.

مسائلی که در فیلم مطرح می شود به سختی برای مخاطب قابل هضم است. به عبارت بهتر وجود عناصر مختلف در طرح حوادث، بدون منطق موجود در فضای فیلم است. برای مثال آذر از دو مرجع کسب اطلاع می کند اما به هیچ کدام توجهی ندارد و در عمل به تمامی موارد به سلیقه خود وارد می شود! پس وجود این دو مرجع، که آذر برای هرکدام به صورت خاصی وقت می گذارد و فیلم نیز بر روی آنها تمرکز دارد برای چیست؟ تنها پاسخ، ایجاد تناقض بین دو مرجع و چالش برای آذر است که همانطور که عنوان شد به سختی می توان با چنین چالشی ارتباط برقرار کرد. ضمن اینکه آذر بالاخره باید یکی از دو مرجع را انتخاب کند و به آن اعتماد کند؛ درحالیکه آذر به هر دو بی اعتناست و درگیر تمامی موارد خلافکاری می شود.

مساله دیگری که در فیلم به آن تاکید می شود «پلیس» است. جامعه ای که به تصویر درآمده «پلیس» دارد. این بدان معناست که این جامعه دچار هرج و مرج است و نیازمند پلیس است. اما کارکرد پلیس یا به عبارت بهتر «قانون» در فیلم مشهود نیست. گویی از این دو تنها اسمی برجای مانده و مردم برای حل امور خود نمی توانند به مرجعی قانونی و انتظامی رجوع کنند و مجبورند به کارچاق کن هایی نظیر آذر مراجعه کنند. با این وجود ترس از «پلیس» و قانون در سرتاسر فیلم حس می شود. در روز روشن و در حجم انبوه مشروبات الکلی به صورت غیرقانونی تولید و پخش می شود و پلیس قادر به کشف و برخورد با آن نیست. این پارادوکس، هرج و مرج موجود در جامعه را بسیار فراتر عنوان می کند. بدین صورت که ادارات و تمامی نهادهای اجرایی خود در بی قانونی شریک هستند. نیروی انتظامی، اداره ثبت اسناد، سازمان نظام وظیفه و حتی پزشک این جامعه خیالی در بی قانونی شریک است و یک نوع مدینه فاسده، پشت طرح شخصیت ها و موقعیت های داستان به چشم می خورد.

در چنین جامعه ای که راه قانون بسته است چطور آذر یک «ضد قهرمان» است؟ اگرچه او به سادگی شکست می خورد و نام «قهرمان» نیز برایش زیاد است، اما او را می توان فرشته نجات در چنین جامعه ای دانست. کسیکه علیرغم توصیه  مراجع اطلاعاتی خود، به دیگران کمک می کند و کار افراد جامعه را راه می اندازد. چیزی که در طول فیلم ترسناک تر از آذر است، «جامعه» ای است که آذر در آن حضور دارد. جامعه ای که باند تبهکاری افراد خود را زیر نظر می گیرد اما در آن خبری از نظارت قانون و پلیس نیست! جامعه ای که در آن مجریان قانون عامل بی قانونی هستند. فرد برای رسیدن به خواسته های خود بیش ازینکه راه قانونی داشته باشد راه های غیر قانونی دارد و هیچ نهادی نیز ضامن اجرای قوانین نیست.