و خورشید همیشه پشت ابر می ماند

ادبیات دافنه دوموریه و سبک داستان سرایی او با طبع مخاطبان امروزی سینما ساز هماهنگی دارد. انگار نه انگار که آثار وی نزدیک به نیم قرن پیش نوشته شدهاند و رنگ و بوی مدرن امروزی را تا حد زیادی در بطن خود دارند. یکی دیگر از شاخصه داستان های دوموریه، اقتباس پذیری بالای آنهاست. منظور این است که کتب نوشته شده توسط وی بسیار حالت سینمایی دارند و بارها و بارها دستمایه کارگردانان سینما و تلویزیون قرار گرفتند و برعکس فیلمهای اقتباسی دیگر، کمترین تفاوت را با منبع اصلی یعنی خود کتابهای دافنه دو موریه دارند؛ چرا که لحن روایی داستانها درست مثل یک فیلمنامه نوشته شده است. سبک و سیاق ادبیات وی از دير باز به سليقه ما ایرانیان هم خوش آمده و حتی فیلمی مثل کنیز در سالهای قبل از انقلاب بر اساس داستانی از او با بازی سعید راد ساخته شده است که نشان از نفوذ ادبیات داستانی اين شخص در سینمای ما دارد. ساخته شدن فیلم جدیدی بر اساس کتاب «دختر عموی من راشل»، اثر همین بانوی نویسنده قهار، سومین برداشت سینمایی از این کتاب عاشقانه، روانشناختی- معمایی است. برخلاف تصور برخی افراد، دوموریه نویسنده قصههای عاشقانه نیست و سبک و سیاق او بیشتر در ژانر معمایی قرار میگیرد. (هیچکاک کبیر نيز دو فیلم معروف خود، یعنی پرندگان و ربهکا را بر اساس نوشته های وی ساخت که هر دو جزو آثار فاخر سینما محسوب میشوند) . این بار راجر میچیل،کارگردان آثار عاشقانه ای چون تاینگ هیل دست به ساخت اقتباس جدیدي بر اساس کتاب دوموریه زده و دو بازیگرسامکلافلین (که پیشتر در دزدان دریایی کاراییب5 او را دیده ایم) و ریچل وایز ( شايداو را درفیلمهای مومیایی و یا سریال چیزهای عجیب و غریب به یاد بیاورید) دو نقش اصلی آن را بر عهده گرفتند. داستان فیلم حکایت پسری به نام فیلیپ است که والدین خود را از دست میدهد و به دست پسرعموی بزرگش به اسم آمبروس بزرگ میشود و به نوعی تحت سرپرستی او قرار میگیرد. این پسرعموی پولدار، بعد از گذشت نزدیک 20 سال دچار بیماری شده و به توصیه دکتر به مناطق خوش آب و هواتری سفر می کند تا بتواند بر بیماری خود غلبه کند. نامه نگاری او و پسرعموی کوچکترش در این سفر طولانی ادامه دارد و آمبروس پیر خبر از آشناییاش با یکی از دخترعموهایش به نام راشل میدهد که به تازگی بیوه شده و دل او را ربوده است. سپس در نامه های بعدی خبر از ازدواجشان میدهد ولی در نامههای بعدی دایم از پلید بودن و بدجنس بودن وی سخن به میان میآورد و راشل را بلای جان خود توصیف میکند. او از فیلیپ میخواهد که به سرعت خود را به او برساند. جوانک 24 ساله نيز عازم سفر شده ولی دیر می رسد و می فهمد که پسرعموی بزرگش دار فانی را وداع گفته است. او که راشل را مسبب مرگ وی می داند، خشمگین به دیدار او میرود و اما این دیدار همانا و عاشق راشل شدن همان... .بگذارید همینجا بگویم که برای بررسی دقیق تر این فیلم به دليل پایان معروفی که دارد، به ناچار در ادامه به بیان کاملتر داستان روی آوردم. کمترین خردهای را به فیلمنامه اثر نمیتوان گرفت؛ چرا که در 95 درصد مواقع به کتاب وفادار بوده و از همین جهت فیلمنامه نویس کار چندان سختی را انجام نداده و این کارگردان است که در حقیقت یک شاهکار ادبی را مو به مو در عالم سینما بازسازی کرده است. این مساله را نمی توان ایراد پنداشت و گفت كه تغییرات جزیی در فیلمنامه (که به ویژه در بخش پایانی بیشتر اعمال شده) ناشیانه بوده و پایان مشهور کتاب را تا حد زیادی خراب کرده است. البته این پایان تعلیق آمیز (که شايد به همین خاطر جزو کتاب های مورد علاقه اصغر فرهادی، استاد تعلیق در پایان بندی سینماییاست، باشد). چه در نسخه چاپی و چه در ورژن سینمایی آن، تاثیر خودش را روی مخاطب میگذارد. داستان دایم به عشق ادیپ وار نسبت به راشل دامن می زند و در این بین مخاطب نمیتواند بهطور دقيق سر از کار راشل در بیاورد. کسی نمیداند که این شخصیت آیا از روی عشق و علاقه وارد رابطه عاشقانه شده یا این کارها را به دنبال ثروت و منال میکند. در کتاب ،جملات نویسنده سعی در ایجاد تعلیق در راشل دارد و در نسخه پیش رو بازی بینظیر ریچل وایز توانسته روح شخصیت راشل را از کتاب به داخل سینما بدمد. ریچل وایز به قدری زیبا در این نقش فرو رفته که ساخت این اثر سینمایی بدون حضور او تصورناپذیر به نظر میرسد. قدرت داستان فیلم در پیچیدگی این شخصیت در بازی بی نظیر وی نهفته شده و با وجود اینکه گاهی به اجبار سعی در نشان دادن رفتارهای خبیثانه او دارد اما در اواخر فیلم سرنخهایی به مخاطب داده میشود که باعث گمراهی او شده و میفهمد که هر چه تا الان دیده، درست نیست. همین نکته که فیلمساز به تفکر مخاطب توجه میکند و او را درگیر داستان كرده و وادار میکند که همراه با دیدن داستان الگوهای ذهنی و تمامی حدسهاي خودش را دوباره از نو بسازد قضاوت بر سر شخصیت ریچل در نهایت به عهده مخاطب هوشمند گذاشته میشود و پایان بازی که برای آن در نظر گرفته شده همچون کتاب حس و حال مرموزی دارد. برعکس او بازیگر تازه وارد نقش مقابلش فقط توانسته در بعد عاشقانه و فضای اروتیک به خوبی نقش آفرینی کند و ذره ذره که به پیچیدگیهای شخصیتی او میرسیم و با پیش رفتن فیلم به سمت پایان بندی، بازی سام کلافلین نيز تحلیل میرود. نسخه کلاسیک فیلم از سوی نویسنده به بیش از حد عاشقانه بودن متهم شده بود و نسخه جدید این مساله را رفع کرده ولی همچنان آن تاریکی خاص درون کتاب را نتوانسته به طور تمام و کمال بازآفرینی کند. شنیدن موسیقیهای وهم انگیز در بین سکانسها، تلاشی برای ساخت آن فضاست ولی به علت ناهمگونی بودن با ماهیت سکانس، گاه مسخره از آب در آمده و این پرسش را در تماشاگر ایجاد می کند که: «الان چرا این آهنگ در این صحنه پخش می شود؟ مگر اتفاقی افتاده؟» کارگردان در این لحظه ها نتوانسته آن اتفاقی راکه میخواسته در آن لحظه در ذهن مخاطب به جریان بیفتد روشن كندو موسیقی نيز در این راه کمکی به او نکرده است. از این قبیل سکانسهای خارج از روایت داستان در فیلم کم نیست و گاه به چارچوب قرص کلی فیلمنامه ضربه ای ميزندکه منجر به مکث طولانی می شود. نیمه دوم فیلم کمتر دچار این موارد شده و سرراستتر داستان خود را پیش می برد.
فیلم دخترعموی من راشل، بهترین اقتباسی است که از روی این کتاب انجام و جزو معدود مواردی به شمار میرود که از اثر کلاسیک خود پیشی گرفته و بهتر ساخته شده است. البته آثاری که هیچکاک از روی کتاب های دوموریه ساخته، هنوز هم جزو بهترین اقتباسهای دنیای رمانهای دوموریه محسوب میشوند اما میتوان این اثر را در رتبه بعدی آنها قرار داد.