آلودگی فضایی

«سیگنال» ساخته ویلیام اوبنک از آن دست فیلم هایی است که تحلیل اش بسیار مشکل است،چراکه در عین بهره بردن از ویژگیهای ژانری ،به دست آوردی تازه و مستقل رسیده . در آثار علمی-تخیلی یا فانتزی ،چیزی که بیشتر از همه،تماشاگر را در ابتدا به خود جلب میکند ،تکنیک های خیره کننده ،نماهای دیدنی و کوتاه با ریتم تند و غیره است،یعنی از ظاهری شکیل شروع و کم کم بیننده را به درون موضوع می کشاند . سیگنال کاملا خلاف این قواعد عمل کردهاست و اساسا شروع آن ،تصاویری درهم شده و شاعرانه از زندگی آرام در یک محیط کاملا واقعی است.فیلمساز به طرزی ماهرانه ،از ابتدا تا انتها،دست به غافلگیری های حیرت آوری زده است و مرتب با کاشت نقاط عطفی ،مسیر داستان را به جهتی دیگر می کشاند و تمام احتمالات ما را بهم می ریزد و این کار را با ریتم آهسته و با آرامش درونی در فیلم و کاراکترهایش ،به خصوص لارنس فیشبرن ،با آن خونسردی غیر عادی و سیمایی که کم کم دارد به یک شمایل جا افتاده و مشخصی از آدم های ماشینی،غیر زمینی ،فضایی در سینما بدل می شود و چقدر خوب از عهده چنین نقش هایی بر می آید .از اینک آخرالزمان کاپولا تا سه گانه های متریکس و قسمت سوم مأموریت غیر ممکن و چهار شگفت انگیز و سوپر من و همین فیلم،تصویر درستی از چنین کاراکترهایی در ترسیم کردهاست .
در سیگنال ،فیشبرن به نقش دایمون بازی می کند که در واقع نقش اصلی را هم او بر عهده دارد.روایت از ابتدا بدون آنکه ما متوجه باشیم،توسط او جلو می رود و اوست که ما را بازی می دهد.درست پس از آن صحنه ای که نیک(برنتون ثوایتس ) و جونا (بیو نپ ) به دنبال رد سیگنال به آن خانه متروک وارد میشوند و کمی بعد ناگهان صدای جیغ هیلی (الیویا کوک ) می آید و قطع می شود به جای عجیبی که فعلا نمی دانیم کجاست .دایمون با پوشش خاص و آشنایی که امدادرسانان به هنگام پخش ویروسی ناشناخته بر تن می کنند،خونسرد و آرام دیده می شود.رفته رفته در غافلگیری دیگری،در می یابیم که عامل ویروس،سیگنالی است که آلودگی فضایی ایجاد می کند و کاملا یک مسئله علمی و تکنولوژیکی است. فیشبرن در این نقش که مسؤول گروه تحقیقاتی است از نظر نگاه،تمرکز دقیقی روی سوژه اش ،نیک دارد.نوع بازی اش به گونه ای است که گویی تا ابد حوصله دارد.بازی در چنین نقش هایی بسیار مشکل تر است از نقش هایی است که به زندگی روزمره و ملموس ما ارتباط دارند،چون ما به ازای بیرونی آنها وجود ندارد و بازیگر ناچار است،شرایط ظاهری،زمانی و مکانی مناسبی برایش ترسیم کند.ضمن اینکه چنین نقش هایی را باید به واقعی ترین شکل ممکن بازی کرد وگرنه تماشاگر سریع، آن را پس می زند و فیشبرن با تجربیاتش به نقش دایمون زندگی بخشیده و مرموز بودن را به بیننده نشان می دهد. در مواجهه با شخصیت دایمون ،ما سرگردانیم . بین حس اعتماد و عدم اعتماد در نوسان هستیم و شک داریم که چقدر از حرفهای او راست است و کدام دروغ ؟ هنگامی که نیک از دریچه هوا،با جونا صحبت می کند،فیلمساز اصلا جونا را نشان نمی دهد و تنها اطلاعی که از او به ما داده میشود این است که دستش بی حس شده.در سکانس دیگری که دایمون از نیک تست رنگ و اشکال می گیرد در جواب سئوال نیک که چرا دست جونا بی حس شده می گوید: حقیقت اینه که جونا اصلا نیست! به عبارتی تعلیق و غافلگیری در سیگنال از طریق همین راست بودن ها و نبودن ها تا به آخر در جریان است.ما مدام، اتفاق یا حادثه ای را در فیلم می پذیریم و کمی بعد خلافش را می بینیم.
نیک به عنوان انسانی غرق در تکنولوژی که با سنت های گذشته هم ارتباط ندارد و بسیار هم مغرور است،جایی به دایمون میگوید :تو مثل یک کلانتر نادون تو غرب وحشی هستی .تو یه آدم عتیقه ای و من تنها آدم عاقل هستم. نیک در طول فیلم برای نجات خود تلاش می کند،اما در واقع زمان،همان زمان غرب وحشی است که به جای اسب و هفت تیر،اتومبیل و کامیون و اسلحه های مرگبار جایش را گرفته.فضاها و رنگ ها، به خصوص در صحنه های خارجی به وسترن شباهت دارند.
بالغ شدن نیک و از ناآگاهی به آگاهی رسیدن،طی فرارهایی است که انجام می دهد تا سرانجام به پایانی می رسد که او و ما را حیرت زده می کند.نشانه های این پایان ، در چندباره دیدن فیلم به دست می آید ،مثلا هنگامیکه دایمون به سراغ مردی می رودکی قبل تر هم او را در یک رستوران دیده ایم و او را می کشد،نمایی از یک تنگ ماهی می بینیم که دستان دایمون ماهی دیگری به درونش می اندازد.یا سکانسی که جونا از رمزی که بر دستانش نقش بسته پرده بر می دارد. اینکه در جایی به مثابه موش آزمایشگاهی گرفتار شدهاند ،جونا می میرود و آن دو ماهی درون تنگ نمادی می شوند از نیک و هیلی که در یک محدوده بسته اسیرند و پس از آن و بر ملا شدن نام دایمون که معکوس نوماد است،همان نامی که از ابتدا،باعث به دام افتادن این سه نفر شده بود،آن پایان غافلگیرانه رخ می دهد. پایانی که بازگویی اش لذت تماشایش را از بین می برد .