1396/06/02 00:00
فلسفه دیالکتیکی هگل و ساعت 5 عصری که با خودش در تضاد است.

- بیاید برای یک بار هم که شده است با خود رو راست باشیم ، بی شک نام مهران مدیری تاثیر فوق العاده ای بر فروش فیلمش نهاده است ؛ اما آیا این فروش زیاد دلیلی برای کیفیت داشتن و مطلوب بودن اثر است ؟
- بیایید نگاهمان را تغییر دهیم و نگذاریم عواملی چون گرفتن جایزه در جشنواره های داخلی و خارجی و فروش های مطلوب روی نگاهمان به کیفیت اثر تاثیر بگذارد و مثلا خیال کنیم چون کارگردان فیلم مهران مدیریست پس دیگر فیلم ورای نقد و تحلیل است !!.
- مهران مدیری مدت هاست که فلسفه آثارش بر محوری ثابت و خسته کننده می چرخد و این محور چیزی نیست جز انتقادات اجتماعی و اخیرا نیز سیاسی !! انتظار می رفت اولین فیلم سینمایی مهران مدیری حرف جدید و مطلب تازه ای برای عرضه کردن داشته باشد که این گونه نشد و همان مسیر خطی سابق را نیز در اولین فیلم سینمایی اش هم پیاده کرده بود : فردی که اتوپیا و آرمان شهر است ( معمولا سیامک انصاری ) و سطح پایین درک و شعور و دید جامعه و مردم آن برایش چالش و آزار می آفریند این دقیقا همان تمی است که در همه ی کار های مدیری میتوان به وضوح یافت.
- فیلم نامه ساعت 5 عصر یک فیلمنامه ی کاملا خطیست و اصلا فراز و فرودی ندارد... اساس و محور فیلمنامه بر چالش آفرینی برای سیامک انصاری و حل کردن آن چالش توسط سیامک انصاری و ورود به چالش بعدی و حل کردن مجدد آن و همین طور چالش آفرینی و حل کردن آن بنا شده است. فرم فیلمنامه هم انتقادات سیاسی _ اجتماعیست که در خلال آن چالش ها مطرح میکند که در جاهایی واقعا بد است و موضع کارگردان است نه شخصیت اصلی. کارگردان تعریفی از شخصیت اصلی فیلم به ما نمیدهد ، اصلا شخصیت پردازی ندارد زیرا خود کارگردان هم در کار های قبلیش به دام افتاده است... ما در سکانس ابتدایی فیلم فردی را میبینیم بدون هیچ تعریفی از او و هر چه منتظر می مانیم میبینیم که خبری از شخصیت پردازی و تعریفی از این فرد برای مخاطب وجود ندارد ؛ بعد که فیلم به دقیقه 20 می رسد میفهمیم که این فرد همان سیامک انصاری ای است که در همه کار های مدیری یک سر و گردن بالاتر از بقیه می باشد.
- سکانس هایی از فیلم هستند که خوب درآمده اند و در حد و اندازه فیلم هستند مثل آن سکانس زرشک پلو با مرغ ! که توانسته بود خیلی خوب حرف و انتقادش را در ظرفی که آفریده بود بزند. سکانس ابتدایی فیلم که هزینه شارژ کلیه افراد را پرداخت کرد نیز حرف و انتقادش را به خوبی رسانده بود این که باید گاهی جور همه را بکشی تا کارت راه بیوفتد اما همین سکانس از نظر قالب و میزانسن مضحک بود زیرا در دنیای واقعی حتی فرا واقعی هیچ کس چنین کاری نمیکند! حتی همان سکانس زرشک پلو با مرغ هم به لحاظ رساندن پیام موفق ظاهر شده بود اما در نحوه انتقال پیام تصنعی و آرایش شده بود !! جالب ترین سکانس فیلم صحنه ی بازجویی مهران مدیری از کاراکتر اصلیست اما در همین سکانس نیز شاهد پارادوکس و تناقض هستیم ؛ آقای پرهام در فلسفه در نهایت پیرو هگل است اما رفتارش در کل فیلم متناقض با هگل و فلسفه او !! برای درک فلسفه هگل مثالی ساده میزنم : یک آونگ را در نظر بگیرید ، هر گاه از تعادل خارج شود به اوجی در یک سمت میرسد سپس با سرعتی افزوده به سمت دیگر خواهد رفت و اگر نیرویی به آن وارد نشود این بار کمتر از بار قبل منحرف میشود تا در نهایت به تعادل میرسد . همین در موضوعات اجتماعی از مسایل ساده گرفته تا مسایل پیچیده و روزمره اتفاق می افتد ؛ بدین معنی که هر تصمیمی وقتی در یک سمت از واقعیت قرار می گیرد منجر به صحیح به نظر رسیدن سمت دیگر واقعیت میشود ولی به هر حال روزی این نوسان به تعادل ( یافتن واقعیت ) می انجامد ؛ البته اگر واقعیتی وجود داشته باشد زیرا افلاطون معتقد است : هر آنچه که وجود دارد تنها شبحی از واقعیت است... بگذریم ! چرا در فیلم شخصیت کاراکتر اصلی که در نهایت امر مجبور می شود خود را پیرو هگل بداند از آن همه چالش به تعادل نمی رسد ؟؟ واقعا عجیب است... فیلم با خودش در تضاد است و خودش خودش را زیر سوال میبرد البته اگر علامت سوالی وجود داشته باشد !!. فیلم اصلا در حدی نیست که بخواهد حتی نام هگل را مطرح کند. اساس عقیده هگل بر سه اصل استوار است : وضع ، وضع مقابل و وضع جامع . « هر وضعی دارای وضع مقابل خود است. و هر چیزی نه تنها ضد خود را دربردارد بلکه ضد خود است . وضع از یک سو و وضع مقابل از سویی دیگر با هم در کشمکش هستند که در نهایت از ترکیب آن ها وضع جامع حاصل میشود ». اما در این فیلم کاراکتر اصلی در نهایت به نام هگل میرسد اما شخصیتش در طول فیلم ساخته و پرداخته نشده است و به عبارت بهتر شخصیت به وضع جامع نرسیده است و تنها از نام هگل برای فلسفی کردن و معناگرایانه کردن فیلمش بهره برده است ! به عبارت بهتر : سقوط در معنا گرایی . آنقدر این سو استفاده از نام هگل سوزنده است که نمیتوان به سادگی از پس آن گذشت ؛ اساسا فلسفه هگل دیالکتیک است یعنی انتزاعی که در رویارویی دو نیروی متضاد ایجاد میشود ؛ در حالیکه کاراکتر اصلی فیلم اصلا در تضاد با خودش پرداخته نشده است و فاجعه بار از این فلسفه برای خودش سود جسته. !!
- از سویی دیگر هگل معتقد بود : شخصیت بر اصل تضاد تکیه میکند. ما نمیتوانیم به بینهایت بدون نهایت بیاندیشیم پس چگونه میشود شخصیتی را پرداخت در حالیکه پرداخته نشده است ؟؟ فیلم ساعت 5 عصر در تضادی بزرگ با خودش است و فقط از همین روست که به هگل پایبند مانده.