جستجو در سایت

1397/04/05 00:00

درامی با کارگردانی جذاب و ظریف و برپایه رابطه پدر-دختری

درامی با کارگردانی جذاب و ظریف و برپایه رابطه پدر-دختری

  اختصاصی سلام سینما- "ردی به جا نگذار"فيلم جدیدی است از کارگردان "زمستان استخوان سوز"، دبرا گرانیک با درخشش بن فاستر و توماسی مک کانزی بعنوان پدر و دختری که در طبیعت اورگن زندگی می کنند. 

دبرا گرانیک تنها با چند فیلم-" تا مغز استخوان" که درباره مادری قوی بود،" زمستان استخوان سوز" درباره تولیدکننده مواد مخدر منطقه اوزارک ، مستند" سگ ولگرد "درباره پزشک ویتنامی راننده ی موتورسیکلت-بعنوان یکی از بهترین مستندسازان آمریکایی طبقه ی کارگر و ضعیف جایگاه خود را تثبیت کرد. 

از زمان روی کار آمدن ترامپ این شهروندان در صفحات روزنامه ها شگفتی ساز بوده اند- و این موضوع در فیلم هایی مانند لوگان خوشبخت، پروژه فلوریدا، سه بیلبورد خارج از ابینگ میزوری، و من تونیا هستم به چشم خورد. اما در فیلم های گرانیک برخلاف این فیلم هایی که نام برده شد بین کارگردان و محیط فاصله ای احساس نمی شود. او به شخصیت های حاشیه ای فیلم هایش با کنجکاوی و کمدی، تمسخر یا حسرت نگاه نمی کند، او مستقیم، با چشمانی باز و بدون حس ترحم به این شخصیت ها نزدیک می شود. 

چنین حسی تمام قاب "ردی به جا نگذار" را پر می کند، سختگیری گرانیک منجر به خلق درام جدیدی می شود. براساس رمان پیتر راک،" رهایی من"، در سال 2009 ، فیلم بر محوریت شکافی است که بین یک پدر و دختر نوجوانش به وجود می آید. ویل( بن فاستر )که اصرار دارد به دور از دنیا زندگی کند و دختر نوجوانش تام(توماسی مک کانزی)،که برای پیوستن به این فیلم بسیار مشتاق بود. بااینکه داستان برپایه اختلاف روایت می شود- یکی تمایل به انزوا دارد و دیگری تمایل به پیوستن به اجتماع- این پیچ خوردگی که در داستان وجود دارد نه بخاطر نشان دادن صحنه های درست در مقابل اشتباه است بلکه به دلیل توانایی گرانیک بوده که باعث می شود تا شما هر دونفر را درک کنید. این کارگردان یک داستان غیرمعمول از دوران نوجوانی به وجود آورده است، که در آن نوجوانان به تدریج، محتاطانه، با مهارت و دقت و نه شورش و طغیان از والدین خود ابراز استقلال می کنند. 

در ابتدا تام و ویل را می بینیم که در پارکی در کوه های خارج از پورتلند، ارگن، زندگی می کنند، گرانیک آنها را در حال بقا نشان می دهد: گیاهان و قارچ ها را برای خوردن می چینند، برای آتش چوب جمع آوری می کنند، تخم مرغ ها را می جوشانند و آب باران را برای نوشیدن جمع می کنند. به نظر می رسد که اردوگاهشان موقتی است اما از نحوه مسیریابی در طبیعت و صمیمیت گاه به گاهی که در عکس العمل هایشان دیده می شود نشان می دهد که مدت زمان زیادی است که آنها به این صورت در حال زندگی اند. فیلمنامه، نوشته شده به وسیله گرانیک و آن رزلینی، نمی گوید که چرا و چگونه تام و ویل سر از اینجا در آورده اند، در عوض مجموعه ای از اطلاعات زمینه ای وجود دارد و به ما این اجازه را می دهد که آنها را در کنار هم قرار دهیم: انتخاب ویل برای خارج کردن خود و دخترش از جامعه یک عمل ایدئولوژیکی و حفاظتی( نیاز به صلح پس از ترومای جنگ ) است.

گرانیک و مک دونا زنده اند تا چنین شگفتی هایی را خلق کنند، تصاویر طبیعی همراه سرسبزی های پرطراوت منجر می شود که رطوبت را با استخوان هایتان احساس کنید. مانند سایر فیلم های گرانیک، این یکی نیز با ثبات و مصمم است، و هیچ وقت شما را با جزئیات مبهم یک کشمکش درگیر نمی کند. درحالیکه پارک یک محیط کاملا چالش برانگیز است، بهشت خصوصی تام و ویل هم هست، و در آن یک زندگی کارآمد و واقعی درست کرده اند، درجاییکه تام ادعا می کند که او و پدرش هرگز بی خانمان نبوده اند متوجه می شوید که چه می گوید. 

یکی دیگر از وجوه تمایزی فیلم های گرانیک با سایرین در سوسوی امید و گرمایی است که الهام بخش شخصیت هاست. همان طور که شخصیت هایی که او خلق می کند مستاصل و سرسخت هستند، او به آنها حتی به پلیدترین آنها نیز اجازه همدردی می دهد، مانند زن تبهکار جادوگر( با بازی دیل دیکی ) در فیلم زمستان استخوان سوز( این بازیگر در فیلم ردی به جا نگذار شخصیت مهربان تری دارد )، که به آنها لحظات قهرمانانه ای می دهد. در فیلم جدید گرانیک بخشش در شخصیت ها گسترش پیدا می کند( مثال بسیار خوب آن دانا میلیکان است)که به نظر کم می آید اما شاهدی بر نوع دوستی کارگردان است- او به این اعتقاد دارد که حتی موسسات ورشکسته آمریکا هم پر از افرادی است که کارشان را به بهترین نحو انجام می دهند. 

یک تغییر کوچک ممکن بود ویل را به یک ظالم کم حرف تبدیل کند، که به دخترش دستور می داد و او را از یک زندگی عادی محروم می کرد. اما همان طور که می بینیم و با بازی فوق العاده فاستر، او پدر خوبی است که توجه می کند و زندگی اش را به دخترش اختصاص داده است. در رابطه او با تام یک تعادل و مهربانی وجود دارد، این از صدای پنهان محبت شان تا زمانی که برای رفتن به شهر و جمع کردن آذوقه همدیگر را تمیز می کنند، کاملا مشخص است.

پیوند آنها به وضوح ترسیم شده است به گونه ای که زمانی که پلیس آنها را از اردوگاه شان خارج می کند و زمانی که در طبقات مختلفی از مرکز مددکاری اجتماعی ساکن می شوند، درد این جدایی را احساس می کنید. تام و ویل به زودی به هم می پیوندند- گرانیک به آغوش کشیدن آن دو را در یک صحنه طولانی نشان می دهد- و برای زندگی به خانه چوبی در یک مزرعه می روند. در یکی از لحظات حساس فیلم، زمانی که هردو در اتاق نشیمن هستند از آنجایی که دیگر دغدغه ی بقا برایشان مانند گذشته مداوم نیست، نمی دانند اکنون باید چکار کنند. 

ویل به تام می گوید:" اکنون می توانیم فکرهای خودمان را داشته باشیم. "این نشان می دهد که ویل واقعا سعی دارد تا به خودش قوت قلب بدهد. زمانی که تام به محیط جدید خو می گیرد- دوچرخه سواری یاد می گیرد، با پسر همسایه( ایسیا استون ) که خرگوش پرورش می دهد دوست می شود، حتی خدمات کلیسای یکشنبه را انجام می دهد، ویل از این کارها امتناع می کند. قطع درختان در مزرعه متضاد با طبیعت و جهان بینی اوست. در صحنه ای که ویل با شنیدن صدای هلیکوپتر خود را در بین شاخ و برگ درختان مخفی می کند تمام آنچیزی که نیاز داریم را می گوید، در این جا چیزی از گفتگوی بین او و تام نگذشته، زمانی که وی از تام خواسته بود تا وسایلش را جمع کند وباهم به جنگل برگردند. این فیلم نسبت به فیلم زمستان استخوان سوز مقاومت کمتری دارد ، شخصیت های آن مانند ری دالی( جننیفر لارنس) براي مخاطب چندان دوستانه نیستند، همچنین داستان نیز به سبک نوآر و گوتیک جنوبی نیست، اما همچنان به جهات مختلف کاری دقیق تر و کامل تری است، که در آن خصوصیت برخی از سینماگران اروپایی معاصر دیده می شود اما هیچ یک از آن موشکافی ها و یادآوری مشکلات دیده نمی شود. 

فاستر بازیگری فوق العاده و همه کاره است، می تواند بازی پر تب و تاب و چشمانی خشن داشته باشد( مانند فیلم های آلفا داگ، اگر سنگ از آسمان ببارد )یا  می تواند باوقار و درونی بازی کند( مانند فیلم های پیام رسان، آنها بی گناهند ). او از ویل شخصیت پچیده ای به وجود آورده است: حساس و باوقار اما سرسخت- و همواره در حال جنگیدن با موجی از ناراحتی ها و ناامیدی هایی است که او را تهدید می کند. حساسیت فاستر در مقابل متانت و ثبات مک کانزی به زیبایی به تصویر کشیده می شود. این بازیگر جوان صدای زیبا و دخترانه ای دارد که استقلال تام را مخفی نگه می دارد، مانند کنجکاوی که از او می بینید ودر پیش چشمانتان شکوفا می شود. در بخش آخر فیلم زمانی که او و ویل سرپناهی در یکی از مناطق روستایی پیدا می کنند، نمایش او دربرابر فرصت های جدیدی از ارتباطات و ثبات و پایداری را می بینید. 

تعلیقی که در "ردی به جا نگذار وجود دارد" بیشتر درباره این است که چطور آن دو توانستند بدون آنکه قلب هم را بشکنند به آنجا برسند و نه اینکه بلاخره به کجا رسیدند. فیلم بی هیچ ادعایی پیش می رود، شما را نزدیک می کند و در همان نزدیکی نگه می دارد. می خواهید ببینید که آیا پدر و دختر یکدیگر را درک خواهند کرد، این همان چیزی است که هدف گرانیک بوده است، اگر این اتفاق بین افراد، ایده ها و روش زندگی بیفتد، تعبیری از عشق است، پس فیلم درباره رهایی است. 

منبع: هالیوود ریپورتر

مترجم: مهتاب عیوضی