کشتن با طعم کچاب

پشت میز نشستهای و مثل همیشه سس کچاپ را با بیخیالی تمام روی سیبزمینیهای سرخ شدهات میریزی و فکر میکنی کاش همبرگرت بیشتر پخته بود، هیچ فکری از درون سرت به جز طعم ناب پنیر ذوبشدهی میان ساندویچت نمیگذرد، حتی به نگاه محتاط اطرافت هم توجهی نداری چه برسد به تصویر برادرت که روی کاناپه خانه قربانی شده، درست شبیه گوزنی که آرتمیس برای نجات ایفیگنیا راهی قربانگاه کرد.یاد ابراهیم هم نمیفتی که نجات یافت و انتخابش فلسفهای شد برای آیندگان.
تو سیبزمینیات را قورت میدهی و از مزه دلچسبش لذت میبری. درست همین است... زمینی که مخلوقش باشی هیچ حق انتخابی برایت نمیگذارد، حتی خوردن سیبزمینی سرخ شده با سی سفید، کچاپ برایت انتخاب شده!
از شروع تا پایان بیش از هرچیز، اینکه چگونه ایدهای این همه به ظاهر عجیب میتواند سوژهی فیلمی سینمایی باشد ذهن را درگیر میکند، با دانستن هویت یونانی کارگردان و البته اسطورههای عجیب یونانی پاسخی منطقی نصیبت میشود.آگاممنون به سوی تراوا میرود و از ترس خشم آرتمیس-ایزدیانوی شکار، حیات وحش، ماه و بکارت- دخترش ایفیگنیا را به قربانگاه میبرد و آرتمیس برای نجات دختر گوزنی میفرستد.
و تمام فیلم جدید لانتیموس ایدهای موازی این اسطوره دارد.
اشاره معلم مدرسه به اینکه بچهها مقالهای درباب ایفیژنی یا همان ایفگنیا نوشتهاند هم نشانهی کوچکی در باب این قصه دارد.
فیلمهای گذشته کارگردان، هم حول اتفاقاتی فرای رئالیسم زندگی میگذرد، از آلپ که کمی محتاطانهتر گام برمیدارد تا خرچنگ که گویی به سیم آخر زده است. کشتن گوزن مقدس اما در تمامی جنبهها موفقتر است، از باورپذیرتر شدن شخصیتها و اعمالشان تا فیلمبرداری و موسیقی...!
موسیقی فیلم به جرات نقشی کلیدی در روند روایت دارد، پیش از وقوع اتفاق آمادهات میکند تا سیرطبیعی زندگی جراحی موفق و خانواده شادش را نپذیری، ضربآهنگ عجیب و ضربههای وحشیانه آرشه ویولن ذهن را برای وقوعی حیرت آور آماده میکند.
واقعیتی که جلوی چشمات اتفاق میافتد آنچنان درست جلو میرود که به شکات شک میکنی! اتفاقی که شاید در «مادر!» آرنوفسکی به گونهای دیگر میافتد، نقد مقدسات در وادی مدرنیتهی امروز- نگاه کنید به صحنهای که مادر-نیکل کیدمن- جلوی مارتین زانو میزند و انگار طلب عفو میکند.عفوی که تنها راهش تقدیم قربانیست.و خالقی که خشمش با هیچ گزینهای جز انتخاب خودش پایان نمیپذیرد.-
شاید فرای محتوای روراست تر فیلم که همچون «بنیز ویدئو» هانکه خشونت و ضعف انسان در برابر شرایط دشوار را نقد میکند، نقبی به مذهب و انسان گرفتار جبر ابدیاش بزند. حرفی که انگار امروز بیش از بحث ترسیست که با کمی اندیشیدن به بهتی عظیم میرساندت. هویت عدالتی که در برابرش هیچ گریزی نیست.محبت،عشق به فرزند وخانواده! پای عدالت که به میان میآیند تبدیل به واژگانی کمدی میشوند، تناقض آشکار این حس سیال فیلم با عدالتی که دلیل و سوژههای اجرایش را هم نمیداند سردرگمت میکند، که البته عجیب نیست توازنی که حیات وحش هم به درستی رعایتش میکند.برای بقا حفظ این توازن از شعور و عشق انسانی مهمتر است، و کشتن گوزن مقدس حقیقت شاید تلخ زمین زیرپایمان را هجی میکند.
انگار آرتمیس در شمایل مارتین ، بکارتدخترک را حفظ میکند، و گوزن کوچکش را روی کاناپه پهن هال مینشاند و با لبخند به اگاممنون دستور تیر میدهد.
پانوشت: شخصیت پردازی مرد شاید در برخی لحظهها هویتش را گم میکند-تعجب در برابر عمل غیرمعمول نشان دادن موهای بدنش و انجام دادن آن- بلاتکلیفی بین منطق و اسطوره!و در مقابلش شخصیت زن با تمام المانهایش درست و ناب است.شاید شبیه تمام اسطورههای یونانی.