تنه به کلیشههای ژانر وحشت در «زالاوا»

قصه شنیدن در فرهنگ ما نقش مهمی دارد و کسی که قصه میگوید باید تبحر خاصی در روایت و لحن داشته باشد. ارسلان امیری در اولین ساخته سینماییاش قصد داشته با استفاده از ژانر وحشت برای مخاطب، فیلم داستانگو با جذابیتهای مضمونی و نمایشی بسازد؛ البته که در بخشهایی از فیلم هم توانسته کم و بیش موفق باشد، اما موفقیت او در محتوا چندان طولانی نیست، چراکه «زالاوا» نمیتواند در مقاطع مهم گیرایی لازم را داشته باشد، پرداخت به باورهای غلط یا درست یک روستا که سببشده ما با خرافات آن منطقه آشنا شویم، در ایده زالاوا با مهارت انتخاب شدهاست، در تیتراژ فیلم به واقعیتداشتن موضوع و اینکه بخش ترسناک بودنش کمی اغراقشده اشاره میشود. معتقدم زالاوا از ایجاد موقعیتهای وحشت آسیب دیده است. تمهیداتی که در دل اثر در ارتباط ژانری گنجانده شدهاست تا حدی مدیون کلیشههای مرسوم است، استفاده از رنگ و نور و صدا و سکوت اساساً باعث ایجاد ژانر وحشت نمیشود. موسیقی ممتد در هر نما، استفاده از نورپردازی تخت یا تاریکی و سایههای تیز همراه با گاهی دیالوگ طنز آن سرباز به لحن مورد نظر فیلمساز آسیب رساندهاست. آن چیزی که مورد توجه فیلمساز بوده نهتنها نتوانسته شکل قوام یافتهای بگیرد، بلکه ژانر اصلی را خدشه دار کردهاست. بهرهگیری کلیشهای از تاریکی و ایجاد ترس یا توهم در سکانس پاسگاه و موقعیتی که استوار احمدی با آن مواجه میشود، نهتنها ربطی به ژانر وحشت ندارد، بلکه تأثیری هم در ایجاد احساس ترس در مخاطب ندارد، از سوی دیگر مخاطب سینما آنقدر آثار مختلف جهانی در این ژانر دیده که به طور مثال بستهشدن پنجره بر اثر باد یا تاریکی و تکان خوردن یک کیسه نمیتواند تأثیر عجیبی بر او داشته باشد.
اساساً ژانر وحشت نمیتواند متکی به موقعیتهای لحظهای باشد، به همین دلیل تنها اتکای فیلمساز به نشان دادن افسانههای محلی یعنی تأکید ذوقزدگی فیلمساز بر وفاداری به ایده مرکزی است، بنابراین پیشروی خاصی منطبق بر ژانر در اثر احساس نمیشود و گرهافکنی که در اثر پدید میآید، یعنی جابهجایی شیشه توسط سرباز به هسته مرکزی فیلم تبدیل میشود و تا پایان همین سمت و سوی خنثی ادامه پیدا میکند، یعنی از جایی که استوار احمدی وارد خانه ملیحه میشود، ریتم دچار افت شده و ژانر وحشت به درام عاشقانه که در پایان فرجام و اهمیتی ندارد، تغییر میکند. دیالوگهایی که بین استوار و ملیحه رد و بدل میشود، از کیفیت و اهمیت موضوع در چند سکانس قبل کاستهاست. فضای جدید بهوجود آمده آنچنان رنگ و بوی ملودرام میگیرد که سکانس بعد یعنی از جایی که آمردان بازمیگردد و اهالی به خانه ملیحه میآیند، ضعف چشمگیری احساس میشود. در همان سکانس پایانی هم همهچیز بلاتکلیف میماند، ماندن آمردان در خانه و بیرون آمدن استوار و ملیحه و رقابت در اینکه چه کسی به آنها شلیک کند، اساساً وقت فیلم را تلف کردهاست، اما باید اضافه کنم که حتی در قسمت پایانی هم قصه هنوز جان تعریفشدن دارد، ولی شکل گفتنش ضعیف است. آنچه از استوار مسعود احمدی میبینیم شمایل نزدیک به شخصیت اصلی فیلم سرخپوست است. نظامیای که حرفش را صریح میزند. درونگرایی خاص یا نگاه نافذ دارد یا عشق کمرنگ او به ملیحه ما را یاد آن فیلم میاندازد. ارسلان امیری میزانسن و دوربین را میشناسد و میتواند نماهای شلوغ را کارگردانی کند. به هر شکل شخصیتهای فیلم به اندازه خود قصه معرفی میشوند، با اینکه میتوانست بسترسازی بهتری برای آن صورت بگیرد. بازی نوید پورفرج و هدی زینالعابدین و تمامی بازیگران دیگر میتواند نکته مثبت برای فیلم باشد.