جستجو در سایت

1394/05/10 00:00

باور کن، بپر ، دیده بشو!

باور کن، بپر ، دیده بشو!

"مرد پرنده ای" ساخته الخاندرو گونزالز ایناریتو فیلمی است با لحنی کمدی و فرمی تلفیقی از واقعیت و خیال که داستان بازیگری فراموش شده و افول کرده به نام ریگان تامسون ( با بازی خیره کننده و کنترل شده مایکل کیتون طوری که هرگز از فضا و ماهیت فیلم بیرون نمی زند) را روایت می کند. ریگان مردی است که موفقیت هایش را همگی متعلق به گذشته می داند و گویی خودش را در گذشته و مرد پرنده ای (شخصیتی قهرمان با بازی خود او) جا گذاشته است و برای احیای خود و البته دیده شدنش تصمیم به اجرای نمایشی اقتباسی از ریموند کارور می گیرد. این نمایش که حال و هوایی رمانتیک دارد بسیار شبیه به زندگی و حال روز ریگان است، به خصوص در قسمت های انتهایی آن که در فیلم شاهدش هستیم و ایناریتو بسیار هوشمندانه این نمایش را به فیلم مرتبط کرده است.
در قسمت هایی از فیلم شاهد درگیری های ذهنی و تخیلات ریگان هستیم که مرد پرنده ای (به عنوان ”خود" ایده آل و باور شده ریگان تامسون  که صدای او و حتی "خود" تجسمی او همواره با وی همراه است) گاها خود ریگان و توانایی ها و بعضا شکست ها و بی عرضگی های او را گوشزد میکند و این تخیلات که کاملا با فضای فیلم گره خورده است در قسمت هایی که ریگان بر اشیا و حرکت آنها به وسیله قدرت ذهنی خود اثر می گذارد، خودش را نشان می دهد و در ادامه با سفر به ذهن ریگان به محض خودباوری و به خود رسیدن او و به پرواز در آمدنش ( طوری که هیچکس متوجه نمی شود و نشان از ذهنی بودن این اتفاق دارد و نمادی است از خودباوری گمشده ریگان) به اوج خود می رسد. در ادامه داستان، ریگان با پیدا کردن و باور خود دست به ریسکی دیوانه وار می زند و برای جذب عشق و محبت مردم و تا حدودی توجه رسانه ها نمایش را به نحوی قهرمانانه ( همانطور که از "خود" ایده آل او یعنی مرد پرنده ای انتظار می رود) اجرا می کند.
ایناریتو در "مرد پرنده ای" محتوای پیچیده و منسجمی را بیان می کند که میتوان درباره آن این گونه گفت که انسان همواره در پی اثبات و پیدا کردن "خود" است و البته سخت علاقمند و حتی محتاج مهر و محبت دیگران و دیده شدن که این مهم میسر نمی شود مگر با خودباوری و شناخت "خود". مخلوط شدن این محتوای بکر با فضا و لحن کمدی و شوخی های تین ایجری و در بعضی فصل ها ساختارهای سوررئالیستی و البته با اغماض مختصری "پلان سکانس" بودن فیلم و هم چنین حیرت انگیز بودن فرم روایت و فیلمبرداری، یک شاهکار بی نقص و دیدنی را خلق کرده است. به این ها اضافه کنید پیام های ملایم و هوشمندانه ایناریتو که در عمق و گوشه و کنار داستان جا خوش کرده است به علاوه تعلیق های جاندار و دست اول و البته بازی دیدنی و حساب شده تمامی بازیگران به خصوص بازیگران مرد و موسیقی هیجان انگیز و محکم آنتونیو سانچز.
از دیگر نکته های جذاب فیلم می توان به تاکید ایناریتو بر ابر قهرمان هایی نظیر "برد من" و "آیرون من" (که در یکی دو سکانس نیم نگاهی به وی شده بود) به عنوان "خود" ایده آل و قدرتمند انسان و موجودی که از پس هرکاری بر می آید، اشاره کرد. در واقع ایناریتو رمز موفقیت را در خودباوری انسان و نترسیدن از تجربه ها و ریسک های سرنوشت ساز ( که در فیلم به زیبایی به پرواز ریگان در قالب "مرد پرنده ای" تشبیه شده است که منجر به کسب موفقیت و به اوج رسیدن او می شود) می داند و یعنی به عبارتی انسان شکست خورده و محو شده ای مثل ریگان(و حتی بدتر از او!) می تواند با باور و البته دوست داشتن "خود" به اوج برسد و پرواز کند و از این منظر فیلم بسیار امیدبخش و دلپذیر است.
نکته جالب دیگر این است که در قسمت های ابتدایی شاهد تراکم شخصیت ها هستیم و کارگردان به خوبی به همه شخصیت ها و زیر و بم آنها نزدیک می شود و با اوج گرفتن داستان و تلاش ریگان برای کشف خود و دیده شدن و گریز از شکست، محوریت فیلم بر دوش او می افتد و با نزدیکی ریگان به خودش، ما نیز بیشتر به او نزدیک می شویم و دیگر شخصیت ها کمرنگ می شوند که این اتفاق بسیار زیبا و ظریف اجرا شده است.
نام فیلم نیز به عنوان مرد و انسانی که باید بپرد و به نوعی خود را بالاتر ببرد و باورکند تا بتواند مورد توجه و عشق و محبت دیگران قرار بگیرد (همانگونه که شخصیت مرد پرنده ای محبوب شد) در بردارنده مطلب ظریفی است.
هم چنین فضای تئاتری اثر بسیار زیبا و هنرمندانه با محتوای فیلم آمیخته شده و یکی از رسالت های هنر به عنوان جاودانگی و به نوعی مطرح و دیده شدن ( چیزی که ریگان تامسون سخت خواهانش بود) را به تصویر می کشد.
در مجموع "مرد پرنده ای" فیلمی منسجم و درجه یک با چاشنی شوخی هایی ریز و درشت و البته ساختاری متفاوت و دیدنی است که با یک پایان بندی ملایم و شیرین میخ خود را به طرزی ستودنی و محکم می کوبد.