جستجو در سایت

1394/09/12 00:00

نصیحتی کودکانه برای آدم بزرگ ها

نصیحتی کودکانه برای آدم بزرگ ها
  • یادم می آید یکی از زیباترین تجربه های دوران کودکیم که هر از گاهی به آن فکر میکنم دوست خیالیم است، همان دوستی که شکل و صدا و وجودش را دیگر حس نمیکنم و به جرئت میتوان گفت حتی دیگر قیافه و تن صدایش را به یاد نمیاورم اما هنوزهم از قوطه ور بودن موجودی زیرزمینی در وجودم را حس میکنم، همان جایی که پر است از احساسات عجیب و درهم و برهم که تنها نشانه هایی اند از موجودی انتزاعی که جسمش مرده اما هنوز که هنوز است روح سرگردانشان درب اتاق های ذهنم را میکوبند.
  • راستش این است که پیت داکتر و همکاران باز هم حرف زیادی برای گفتن نمیگذارند، صاف  پوس کنده حرفشان را میزنند، بی غل و غش؛ رک و پوس کنده زندگی مزحک امروزمان را به چالش میکشد و انصافا هم حرف حق را میزند. همه آنچه که میکنیم الزاما نباید در مسیر رسیدن به شادی باشد  البته میتوان شاده را همه نمادی بر خاسته هایمان بگذاریم و بگوییم همیشه آن طور که بخواهیم نمیشود، چرا که تمام زندگی شادی نبوده و نیست و نخواهد بود پس تلاش بی جهت برای شاد جلوه دادن همه چیز برای رسیدن به زندگی رویاییمان را کنار بگذاریم چون که زندگی رویایی بدون غم و خشم و انزجار فرقی با زندگی مزخرف و پر از احساسات درهم و برهم امروزمان ندارد. اصلا میگوید احساس درستی که ما را میسازد و به آن کمال نهایی میرساند یک حس مشخص نیست بلکه مجموعه آن احساساتیست که ما نسبت به یک واقعه مشخص در زندگیمان داریم.
  • نقاط اوج و فرود Inside out  مرز مشخصی دارند( چه بهتر). دو نقطه قوت، یکی شخصیتی کامل و درست درآمده که به خوب معرفی میشود و کارش را به خوبی انجام میدهد و سرانجام نسبتا درستی هم هم دارد، اری منظورم همان فیل دلفین نمای پشمالو است، نشانی از دوستی خیالی که زمانی قسمتی از زندگی دخترک قصه را تشکیل داده و آرام آرام بین خاطره و فراموشی سردرگم است و میفهمد که فراموش شدنش برای ابدیت و جاودانگی پروردگارش ضروری است. البته من این قسمت را قبول ندارم چرا که خیلی از ما آدم بزرگ های امروز با این که دوست خیالی نداریم اما اگر داشتیم هنوز هم غبار های بی جانی از آن ها وجود دارد که هر از گاهی سرک میکشند. دیگر نقطه قوت شادیست و آن هم نه خود شخصیت بلکه زمانی که گریه میکند ومیفهمد که فرمانروای احساسات نبوده و همه احساسات چه سیاه چه سفید برای ساخت شخصیت درست باید وجود داشته باشند که اگر نباشند وجودش بیفایده که هیچ بی معنا میشود.
  • غم انگیز ترین صحنه هایش را زمانی تجربه میکنیم که نوشته های تیتراژ پایانی پشت سر هم  میگذرند و شروع میکنیم به مشاهده احساسات آدم بزرگ ها، ترسناک و ناراحت کننده است؛ شخصیت های احساسیمان یا همه یک شکلند یا یک احساس غلبه مطلق دارد. زمانی که قصر های شخصیت فرومیریختند احساسات طی فرایندی تکاملی قصری بزرگتر و مسطحکم تر میساختند در حالی که همه آن ها در ساخت این قصر ها نقشی داشتند حال که همه یک شکلند  اغلب خشمگین یا اندوهگینند قصرهایمان چه میشوند!!!!! چه بر سرمان آمده؟؟؟!!!!

 

 

  • دنیای پر زرق و برق انیمیشن های پر هزینه پیکسار را دیگر نمیتوان گریزگاهی برای پرتاب کودک به درون رویاهایش و به نوعی نصیحت به زبان کودکانه دانست چرا که فکر نمیکنم این انیمیشن کاری به آموزنده بودن برای کودک امروز داشته باشد، برای کودک صرفا انیمیشن زیباییست، شاید گاهی هم بخندد ولی در اصل انیمیشنیست برای بزرگسال، مسیری بدون پیچیدگی، بدون دیالوگ های قلنبه سلنبه، بدون لانگ شات روی صندلی خالی، بدون.... راحت حرفش را میزند به من بزرگسال یادآوری میکند که چه دارم میکنم، آراممان میکند و یادمان میاورد دنیای امروزمان را چگونه میسازیم...

دوازدهمین انیمیشن پیکسار ا باید یکی از بهترین و در عین حال فلسفی ترین و بزرگسال پسندترین انیمیشن پیکسار دانست.

  • میازاکی انیمه را جهت داد، انیمه را پرتگاه کابوس های شبانه اش قرار داد و رویایش را فریاد زد و آدم بزرگ هارا به سمت خود کشاند دنیای انیمه شد جایگاهی برای حرف های بزرگی که فیلم نمیتوانست به بزگسال امروز بزند، پیکسار یا بهتر است بگوییم پیت داکتر و همکاران نیز راهی پیدا کردند هموشمندانه که با دنیای انیمیشن کودک و والدین را با هم به سالن بیاورند کودک را بخنداند و والدین را نصیحت کند آن هم از راه مرور خاطرات و لذت نوستالژی ....میترسم چند سالی که بگذرد دیگر سینما جایی برای کودک نداشته باشد......
  • جایی که خیلی زود از کنارش گذشت و کمی ترسناک به نظر میرسید زمانی بود که میزفرمان جدید کار گذاشته شد و دکمه قرمز بزرگ ترسناک بلوغ مثل دکمه های مخصوص پرتاب موشک روی صفحه جای گرفت؛ بلوغ شروعی بود برتغییر، تغییر میز فرماندهی و ساخت بعد های بعدی شخصیت که شاید کارکتر فریاد بزند "هر چی که هست زیاد مهم به نظر نمیرسه" ولی....
  • در آخر باید گفت سیر داستانی Inside out سیر خوبیست، شروعی خوب، داستانی منظم و منسجم اما تنها تا زمانی که شادی شروع به گریه کردن میکند از اینجا به بعد همه چیز روی دور تند است و دیالوگ آخر داستان کار را خراب می کند جایی که میگوید"خیالمون فعلا راحته چون دخترکوچولومون تازه 12 سالشه" انگار هشدار میدهد که داستان تمام نشده منتظر باشید تا باز هم بیایم. درکل دیدنش را به تمام آدم ها پیشنهاد میکنم.

(آمدم بگویم شاد باشید دیدم ای داد بیداد این که تمام حرف هایم را نقض میکند، پس میگویم با هر احساسی خوب و سلامت باشید)