جستجو در سایت

1394/03/16 00:00

شیرین چون شکلات تلخ !

شیرین چون شکلات تلخ !
" مگی" ، میخواهد به چیزی ورای موضوعش برسد . در واقع میخواهد " زامبی " و تمام تصویر هایی که از موجودات آدمخوار در ذهنمان داریم را دگرگون کند و در پس زمینه خودش جا دهد. میخواهد یک تاثیر شاعرانه از خود بیرون بکشد . حتی میخواهد تصویری که از آرنولد خطرناک (!) که در ذهنمان داریم را به سبک خودش تغییر دهد. اما ناکام است . ناکامی فیلم بر میگردد به ساختار فیلمنامه اثر. به قدری بر رابطه ها تاکید شده است که فقط ما میتوانیم یک ملودرام تلخ ، از منظر متفاوتی را شاهد باشیم. نمیتوانیم " عشق" را بر کلیتی با معنی درک کنیم. در واقع تاکید فیلم ، بر رابطه های شخصیت ها، باعث کمرنگ شدن درونمایه ی اثر که شاید "عشق" باید میشود. این تاکید دیدگاه فیلم را فقط به سوی خانواده شخصیت آرنولد میکشاند و به یک دیدگاهی محدودی از قصه خود میرسد. به همین دلیل نمیتواند چیزی ماورای فرم و قصه خود به مخاطب تحویل دهد. اما اگر چشممان را به سوی ادعای فیلم ببندیم ، ماجرا عوض میشود. " مگی " بر ساخت یک فضای تلخ و جدیدی که شاید قبلا شاهدش نبودیم موفق است. این فضای ساخته شده از شخصیت هایی نسبتا خوبی که خلق شده به دست ما می آید . اگر باز هم چشممان را نسبت به ادعایش ببندیم ، رابطه ها بشدت خوب شکل گرفته است. در اینجا حداقل فیلم به شعور مخاطب خود احترام میگذارد و عشق پدر-دختری را بر فرضیات مخاطب رها نمیکند. یعنی ما در اینجا با تجربه ای که از عشق پدر- دختر کسب کرده ایم طرف نیستیم. بلکه فیلم تجربه ی جدیدی بر تجربیات ما اضافه میکند. عشق پدر- دختری فیلم به خوبی در میاید و مخاطب تمام کنشهای شخصیت ها را درک میکند. مخاطب جلوگیری آرنولد به قرنطینه شدن دخترش را درک میکند. مخاطب جدال آرنولد با زن دومش بر سر دخترش را درک میکند .مخاطب بوسه دختر زامبی شده بر پیشانی پدر را درک میکند. اینها همگی از یک زیربنای خوب به درک مخاطب رسیده اند. زمانی که پدر نه چندان دل شوق ، برای دخترش اهنگی پخش میکند ، یا زمانی که با بدمزه بودن شامشان ، سعی در خلق یک فضای شاد را دارد ، عشق پدر نسبت به دخترش در ذهن مخاطب شکل میگیرد . همین عشقی که در ذهن ما شکل گرفته ، باعث میشود تا تمام رویداد های فیلم را درک کنیم . اما دوربین روی دست اثر هم ، بشدت از تاثیر رویداد ها کاسته است. دوربین رو دست در فیلم هیچگونه معنایی ندارد . فیلم حتی هیجانی هم نیست که فیلمساز با توهم هیجانش به سمت دوربین روی دست برود. نماهای نزدیک اغراق شده گاهی بر ذوق مخاطب میزند. محدود کردن دید مخاطب هیچ کمکی به او نمیکند . چرا که بعضی جاها مخاطب نیازمند یک فضای باز برای فیلم میباشد . اما چون حداقل فیلمنامه ی فیلم بقدر کافی خوب است ، دوربین روی دست ، از ارزشهایش کم نمیکند. شاید اگر یک میزانسن درست بر فیلم تعریف میشد، فیلم به ادعایش که شاعرانه بودن است میرسید. اما فیلم در خیلی جاها ناکام میماند. قصه هیچ گسترشی پیدا نمیکند. هیچ عناصر تازه ای از کلیت داستان وارد فیلم نمیشود . همین باعث میشود فیلم یکدستی را شاهد باشیم. این یکدست بودن برای خیلی از مخاطبین حوصله سر بر است . دیالوگ های فیلم هم چندان خوب نوشته نشده اند. معمولا شخصیتها از مسائلی سخن میگویند که منطقا هردوی انها از آن اطلاع دارند. درست مثل زمانی که آرنولد با دوست پلیسش گفتگویی داشت آرنولد در همان یک لحظه لو میدهد که پلیس دوست قدیمی اوست ، زن اصلی او مرده است و ... خب اینها مسائلیست که خود پلیس هم میداند پس چه نیازی برای بازگویی این مسائل در این فضای غیر واقعی بود ؟ این امر باعث میشود که اطلاعات داستانی فیلم ، به شکل نه چندان خوبی وارد پیرنگ شوند. اما حداقل در این مورد میتوان چشم هارا بست. چون در این وضع سینمای بد چنین فیلمی روحیه بخش است. همانطور که گفته شد فیلم به فضای مطلوبش که فضای تلخی هم هست رسیده است. شاید دلیل آنکه مخاطبین و منتقدین خارجی از این فیلم بدشان آمده باشد همین "تلخی" فیلم است. اما سینما قدرت اعجاب انگیزی دارد. در سینما برای درک دوستی باید دشمنی را نشان داد و برای درک شیرینی ، تلخی را. به ندرت مخاطب از شیرینی ، به یک شیرینی دیگری دست پیدا میکند.پایان های خوش فیلمهای امروزی ، تمام راه هایی که پیموده اند را خراب میکند.سینما گاهی اوقات نیازمند یک فضای سرد و تلخ میباشد تا مخاطب را به فضای جدیدی از افکارش وارد کند. تا آدمی را وارد یک برهه ی جدید فکری کند و رشد عجیبی در او وارد کند. این امر با هپی اندینگ ها یا توهم تعلیق سینما امروزی به دست مخاطب نمی آید. این فیلم این موضوع را خوب فهمیده است و به همین دلیل به نظر عشق خوبی را سر و سامان داده است . سکانس پایانی فیلم ، بر خلاف عقیده ی خیلی ها بد نیست. لحظه ی خودکشی شخصیت تبدیل به زامبی شده هیچی از قصه کم نمیکند. چون قصه حاضر نیست گره های جدیدی را ایجاد کند و به اندازه ی کافی بر عشق خودش تاکید داشته است. پایان فیلم در جایی درست شکل میگیرد و هرگز خارج از منطق فیلم نیست. سقوط زیبایی زامبی ، با فلش بک هایی از مادرش تصویر خوبی را در ذهن مخاطب شکل میدهد. اما اگر بر منطق و خواسته نویسنده و فیلمساز فیلم به سکانس پایانی نگاه کنیم قطعا به مشکل بر میخوریم. چرا که فیلمساز سعی در خلق یک مفهوم شاعرانه دارد و این "تلاش" فیلمساز در پایان فیلم به اوج خودش میرسد. زامبی سقوط شده ، هیچ تصویر دیگری غیر از " زامبی سقوط شده " به مخاطب تحویل نمیدهد. حتی این زامبی با این همه تحول و دگرگونی های خاص خودش همان زامبی همیشگی باقی میماند و به چیزی ورای آن دست پیدا نمیکند. اما در این مورد ترجیح میدهیم با منطق خود فیلم که یک منطق تلخ هست بنگریم. پایان فیلم پایان خوب و به جاییست . درست به مانند خود فیلم . تلخی پایان فیلم با تلخی که شروع آن داشت مطابقت دارد. فیلم علی رغم تمام مشکلاتی که دارد فیلم چندان بدی نیست . حداقل تکلیفش با خودش مشخص است. از آن دسته آدمهایی نیستم که از بازی ، بازیگران یک فیلم تعریف و تمجید کنم. چه نیازیست که خواننده چیزی را بخواند که خودش یکبار دیده است؟ پس در اینجا نه از بازی آرنولد تعریف میشود و نه از بازی دیگر بازیگران فیلم . اما این نکته را باید در نظر گرفت که آرنولد تمامی تیپ هایی که از خودش به جا مانده بود را دگرگون کرده است. فیلم ، فیلم تلخ اما شیرینیست. درست بمانند شیرینی شکلات تلخ !