جستجو در سایت

1395/07/19 00:00

درد مشترک (نگاهی به فیلم قصه های وحشی ( wild tales 2014) )

درد مشترک (نگاهی به فیلم قصه های وحشی ( wild tales 2014) )

قصه های وحشی فیلمی با ساختار اپیزودیک و متشکل از ٦ اپیزود است که درسال 2014 توسط دامیان زیفرون در آرژانتین ( به زبان اسپانیولی ) ساخته شده است . فیلم جزو نامزدهای جایزه بهترین فیلم خارجی زبان در اسکار 2015  بود اما نتوانست در رقابت با ایدا ( از لهستان ساخته  پاول پاولیکوفسکی ) حرفی برای گفتن داشته باشد و نهایتا در همان لیست نامزدها جا خوش کرد . سینمای زیفرون را وام دار کوٸینتین تارانتینو(پالپ فیکشن ، جانگوی رها شده ، بیل را بکش و.....) و پدرو آلمادوار( درباره ی مادرم ، پوستی که در آن زندگی میکنیم و....) میدانند . درج  نام آلمادوار به عنوان تهیه کننده در فیلم هم شاید گواهی به این مدعا باشد.

 

اپیزود اول ماجرای جوان ناکام و مٲیوسی ست که جامعه فقط ناامیدی و هیچی نشدن را به او دیکته کرده است. شخصی که داٸما از اطرافیانش پالسهای منفی دریافت میکرده و مورد تحقیر قرار گرفته است . در هر مرحله ای از زندگیش فقط شکست خورده و این شکستهای تمام نشدنی اورا مجبور به رجعت به ذات متوحشش کرده .او در آخرین مرحله از زندگیش تمام عقده ها و بغض های حاصل از شکست هایش را تبدیل به فرصتی جدید کرده که ظاهرا موفق ترین کار زندگیش را رقم خواهد زد . در پلان ابتدایی تصویری در مجله ی مسافر هواپیما میبینیم که شاید خلاصه تمام حرفهای فیلمساز باشد. استفاده از تِمِ حیات وحش در تیتراژ ابتدایی معرفی عوامل فیلم هم در همین راستا ست. مسافران هواپیما تماما قشر تحصیلکرده و موفق جامعه هستند که در لِه کردن آدمهای نیازمند کمک و کم بهره ی جامعه نقطه اشتراک دارند . مثل حیواناتی درنده خو که فقط دربرابر زور کُرنش میکنند. قربانی هم که دربازی تمدن خود را شکست خورده میبیند ، با تعویض بازی به ذات خود رجوع کرده و در نهایت با ورق سوخته ، بازیِ باخته را میبَرَد . انقدر خوب بازی را طراحی میکند که حتی والدینش را هم که در هواپیما نبودند از نقشه جا نمیگزارد . نکته جالب در این اپیزود صراحت لهجه تمام عوامل تحقیر گابریل پاترناک در بیان کارهاییست که درحقش کرده اند . گویی در دنیای آنها بی توجهی یا قربانی کردن انسانهای ضعیف تر ، هنجاری جا افتاده و مقبول است و تنها واکنش پاترناک ناهنجار است . گرچه شاید کثیر مخاطبانی را بیابیم که موقع دیدن فیلم کارِ  پاترناک را تٲیید کرده و زیر لب بگویند : خوبشون کرد !

فیلم برداری و زوایای انتخاب شده برای آن جالب است و با اینکه لوکیشن اکثرا داخل هواپیماست ولی بیننده راخسته نمیکند . در این اپیزود اوج هیجان در انتهای آن اتفاق می افتد .وقتی در منزل آن دو پیر نشستیم و شاهد سقوط هواپیما بسمت خود هستیم .

 

اپیزود دوم اما بُعد دیگری از توحش نوع بشر را میشناساند . گارسُنی در رستوران ، دشمن خانوادگی و قاتل پدرش را بطور تصادفی شناسایی میکند و با گفتن ماجرا به همکارش قصد انتقام میکند . داستان ساده است اما تعلیقش پیچیده . ماجرای شک و تردید بین لذت انتقام و ترس از قانون . داستان زندگی دخترک ، شعله های انتقام را در دل حتی کسانی که تجربه ی مشترک نداشته اند روشن میکند و در مواردی مخاطب با توجه به اصل همزاد پنداری ، خود شوق بیشتری پیدا میکند برای انتقام . اتفاقی که برای همکار دختر افتاد . دیالوگهای ردوبدل شده دراین اپیزود جالب توجه اند . توجیه هایی که همکار دختر برای رضایت دادنش به سمی کردن غذا میکند ، پرده از درد مشترکی برمیدارد که گویا گریبان گیر تمام ملل جهان سوم است . مرد رذلی که خود را برای شهردارشدن آماده میکند و درحال طراحی تصاویر انتخاباتی خود است در مواجهه با بی احترامی گارسُن چنان از کوره درمیرود و رفتار وحشیانه ای از خود نشان میدهد که اگر در واقعیت این اتفاق می افتاد و تصویری از آن در رسانه ها منتشر میشد ، قطعا انتخابات را می باخت. اما دختر در اینجا نماد انسانهای ضعیف است . موجوداتی که حتی تحت بدترین ظلمها هم نمیتوانند بد شوند یا حق خود را بگیرند . نهایت انتقام از قاتل پدرشان را با پرت کردن چند سیب زمینی بطرف قاتل میگیرند . همکارش با اینکه نقشه شان را شکست خورده میدید و اصولا میتوانست خودش را از ماجرا کنار بکشد ، رفت که کار ناتمامش را تمام کند . در نهایت هم خود دستگیر و زندانی میشود . دختر نقش اول اصطلاحا توزرد از آب درمی آید و شاهد پس گرفتن حقش بدست دیگری و زندانی شدن همکارش میشود. انسانی ترسو و بزدل که حتی وقتی موقعیتش را داشت هم جرٲت انتقام را نداشت . در این اپیزود داستان تعلیق بیشتری دارد و مخاطب را بیشتر درگیر میکند . گرفتن تصمیم سختی که باید بین لذت انتقام و ذلت نادیده گرفتن قاتل پدر یکی را بر گزیند.

 

اپیزود چهارم در نگارش فیلم نامه ، موسیقی ( اثر گوستاوو سانتائولایا) و بازی ریکاردو دارین ( بازیگر معروف آرژانتینی که بازیش در فیلم راز چشمانش  The Secret in Their Eyes         2009بیشتردر ذهن مخاطبین به یادگار مانده ) شاید قابل دفاع ترین قسمت فیلم باشد. بازی زیر پوستی ریکاردو دارین در فضای موسیقی درام و سِیر تماشاگر در فضای تنگ و خفه کننده ی قوانین بی ریشه ی راهنمایی و رانندگی و اجتماعی جامعه ( که این روند ناعادلانه در اغلب کشورهای جهان سوم هم جاری و ساری ست ) این اپیزود را خاص کرده . مردی که سالها تجربه ی کارهای عمرانی وساختانی و تخریب را دارد ، خودرویش را برای دقایقی در جایی که گویا علامت توقف ممنوع هم ندارد پارک میکند و پلیس ماشینش را به پارکینگ منتقل میکند . این مشکل شاید برای شماهم پیش آمده باشد. مرد تصمیم میگیرد مثل یک شهروند قانون مدار و یک انسان متشخص بدنبال احقاق حقش که پس گرفتن ماشین و عذر خواهی پلیس است برود. اتفاقی که هرگز نمی افتد و تمام مخاطبینی که تجربه مشابه دارند هم اذعان دارند برای آنها هم نیفتاده . مرد درگیر زد و بند اداری میشود و در هیچکدام از مراحل اداری قانون از او حمایت نمیکند.دراین جنگ شخصی علیه سیستم بیمار ، (علی رغم محق بودن) تمام زندگیش را از دست میدهد. شغلش ،همسرو فرزندش ، وجهه اجتماعیش و حتی خودرویش . جنگ شخص علیه سیستم قضایی یا اداری یا مالی در جوامع مختلف اعم از جهان اول تا جهان سوم همیشه مطرح بوده و اغلب چون اینگونه فضاسازی ها با زندگی مردم سنخیت دارد باعث همراه شدن  تماشاگر با فیلم میشود . سیستم خرابی که بجای اینکه عامل نظم و امنیت و آرامش شهروندان باشد، باعث تضییع حق و وقت آنان میشود. البته فیلم بجز قانون ، مجریان آن راهم زیر سوال میبرد.(واکنش نامناسب کارمندان یا عدم تخصصشان در کاری که مسٶل آن هستند یا قوانین دست و پاگیر و غیرمنصفانه دوایر دولتی در کشور خودمان نمونه های واضحی ازاین قبیل هستند ) فیلمساز به صراحتا شهروندان را قربانی و برده ی سیستم  میداند ومیگوید قانون تنها آنجا مطلبق نوشته ها عمل میشود که به ضرر شهروندانش باشد. در میانه ی فیلم ، شخصیت اصلی وشاید مخاطب با این سوال مواجه میشود : خب حالا باید چکار کنم ؟ با سیستم بجنگم و حقمو طلب کنم حتی اگر به قیمت از دست دادن تمام زندگیم باشه ؟ یا سَر خَم کنم و در برابر این اجحاف حقم سکوت کنم؟

 

بنظرم این سوالی ست که همه ما پاسخش را میدانیم ولی بازهم گزینه دوم را انتخاب میکنیم . شاید انسانهای ترسویی باشیم ویا چیزهای زیادی برای از دست دادن داشته باشیم اما درهرصورت دربرابر ظلم سیستم سکوت کردیم و این سکوت سیستم را به ادامه کارش مُصِر تر میکند . گرچه این یک چرخه است و همه برده ی آن هستند اما هرکسی درهر منصب و لباسی میتواند به اندازه خودش معضلات سیستم را تذکر داده یا تعمیرکند یا مثل اغلب ما ، دور بزند . پایان این داستان با انتخاب گزینه ی اول توسط مرد به فاجعه ای منجر میشود  که البته نظایرش را دردنیای واقعی کمتر شاهد هستیم .

در اپیزود پنجم شاهد طمع هستیم . رذیلتی که انسانهای زیادی را تباه کرده و در تمام نسلهای بشریت موجودت خود را حفظ کرده وشاید قوی ترهم شده . بازهم اتفاقی تکراری دستمایه ی مُخَیَّر کردن انسان بین خیر و شر شده است . نوجوانی که در یک تصادف غیرعمد زن حامله ای را زیر میگرد و پدر ثروتمندش برای رفع خطر به پیشنهاد وکیل خانوادگی ، باغبانی را در ازای پرداخت مبلغی پول راضی میکنند که مسٶلیت تصادف را گردن بگیرد .هرکدام از شخصیت های درگیر این مشکل قصد دارند بیشترین سهم را از پدر ثروتمند بگیرند و دراین کشاکش طمع ، همگی ذات ریاکارانه ی خود را نشان میدهند. فیلم بخوبی نشان میدهد که باغبان و وکیل و رییس پلیس فرق ندارد ، همه دربرابر پول شکست میخورند. جامعه ای که در آن انجام وظیفه و وجدان کاری براحتی در ازای رشوه فراموش  میشود ، بی شک سرانجام خوبی نخواهد داشت . و مثل سرنوشت باغبان به آینده ای نامعلوم پیوند خواهد خورد.

اپیزود ششم و آخرتقابل  عشق و هوس و روابط آزاد را به چالش کشیده .عروسی که شب ازدواجش متوجه خیانت همسرش میشود ابتدا تصمیم به خودکشی میگیرد ولی درنهایت تصمیم میگیرد با برهم زدن جشن عروسی به بدترین وجه ممکن ، درسی به داماد جوانش دهد اما نتیجه آنطوری نمیشود که انتظارش را داشت . فیلم یکبار دیگر این سوال را مطرح میکند که روابط آزاد قبل از ازدواج تا چه حد ؟ و آیا اصولا انسان میتواند در بستر روابط آزاد جنسی و عاشقانه خودش ، خود را کنترل کند یا خیر؟

تمام ماجراها پایانی تلخ یا شبه تلخ دارند و رگه های از طنز لابلایشان دیده میشود . بیان روایی داستانها معما گونه نیست و از همان اول با بیان موقعیت و سوالشان ، توپ را عملا در زمین ذهن مخاطب می اندازند که اگر او بود چکار میکرد ؟  زوایای فیلم برداری بسیار  خلاقانه انتخاب شده و فیلم را از حالت جمود خارج کرده است . فیلم در جاهایی دچار افت و خیز میشود که حتی مخاطب عام هم متوجه آن میشود . ماجرای اپیزود اول از نظر زمانی بسیار کوتاه و درمقابل ، اپیزود آخر بسیار طولانی ست .بازی ها در اپیزود رستوران بیشتر شبیه تله تأتر است تا یک فیلم سینمایی . اپیزود  دو راننده را اگر جداکنیم و بصورت انفرادی نمایش دهیم بیشتر شبیه ویدیوکلیپهای موبایلی ست تا قسمتی از یک فیلم بلند سینمایی . سرعت اتفاقات فیلم در اپیزودها یکسان نیست و گاهی کند میشود . جدای از نقص ها و اشکالات فنی در بُعد معنایی فیلم هیچ پاسخ درستی به این موقعیت ها نمیدهد. مثلا مخاطب به نتیجه نمیرسد که کدام کار را میکرد بهتر بود و اگر در موقعیت مشابه قرار گیرد چه واکنشی نشان دهد . اینها و دیگر کمبودهای فیلم باعث شد که در رقابت اسکار نتواند جایزه ای کسب کند ولی توانست نظر منتقدین را جلب کند و با کسب رتبه ی 8.1  در IMDB  جایگاهی بین مخاطبان سینما داشته باشد .

دیدن این فیلم با تمام کاستی هایش میتواند تجربه ای خوب از تلفیق طنز و خشونت و عقده های بشری برای شما باشد .اگر بدنبال اثری خارجی میگردید که معضلات اجتماعی جامعه مارا هم به تصویر کشیده باشد ، دیدن قصه های وحشی را از دست ندهید . خندیدن به حماقت خود ودیگران در اوج خشونت و کشتار ، حسی نیست که هر فیلمی بشما هدیه دهد.