احمق نیستم!

«احمق نیستم!»
شیوۀ معمولی که در این کانال دنبال کردهام این بوده که ابتدا توضیحاتی راجع به مؤلف اثر و فضای پیرامون فیلم دادهام و سپس به نقد اثر پرداختهام. امّا، این شیوه را برای این فیلم دوست ندارم اجرا بکنم. اصلا مردد بودم این فیلم قابل نقد هست یا نه- من همان کسی هستم که اخراجیهای یک را قابل نقد میدانم! ولی، گویا این فیلم، شانسِ بالایی برای نامزدی در چند رشتۀ اسکار را دارد و جایزۀ بزرگ کن را هم برده. یعنی اینقدر سینمای امروز احمقانه شده؟
نمیدانستم نقد فیلم را از کجا شروع کنم. از کجای این فیلم آخر میتوان انتظار ساختار داشت که با مدد آن بتوان به فیلم ورود کرد. در این اثنا، یاد جملاتی از علی فرهمند افتادم؛ جملاتی که همچنان مصداق دارند و از قضا انگار برای همین فیلم نوشته شدهاند: «واقعگرایی و واقعیتنمایی دو امر جداگانهاند. در هنر، واقعگرایی «نمایشی کردن واقعیت» و واقعیتنمایی «جعل» واقعیت است. واقعگرایی رویکرد نقد دارد و واقعیتنمایی، نان به نرخ روز خور است و ضد نقد. آبشخور واقعیتنمایی سوژه است و واقعگرایی به درام تکیه دارد. در یک کلام، واقعگرایی در سینما نمایش یک وضعیت واقعی است و واقعیتنمایی در تضاد با آن، از فقدان «وضعیت نمایشی»، «فُرم هنری» و «دغدغۀ اجتماعی» رنج میبرد. اثر واقعیتنما، هنر که سهل است؛ سرگرمی هم نیست.»
فیلم فاخر «بلکککلنزمن» که داعیهدار مبارزه با نژادپرستی است، خود به شکلی عجیبی بر علیه سفیدپوستان میشود. ابتدای فیلم و آن مجری(؟) احمقِ سفید پوست را به یاد بیاورید. گویا وی قرار است به ما متذکر شود، که در این فیلم، «اسپایک لی»، کمر همت برگماشته تا ریشۀ نژادپرستی را بزند. امّا، حیف که اسپایک لی تنها حرفهای گندهتر از دهانش میزند و خود یک خرفت تمام عیار است. امّا، تمام توهینهایی که فیلم به شعور مخاطب خود میکند در مقایسه با تصاویر مستندگونۀ آخر فیلم کاملا قابل چشمپوشی است. آن تصاویر در این حکم هستند: تماشاگران احمق، اگر تا به حال، با این داستانی که از واقعیت «جعل» کردهام، قانع نشدهاید؛ یک نگاهی به این مستندها و تصاویر آرشیوی بیاندازید! آری، فیلم مخاطبان خود را احمق فرض میکند و هر شعاری تحتِ این لوای لودگی خود میدهد. اما، من احمق نیستم!
همینقدر هم برای این فیلم اضافه است و لطفی نابجا در حقاش. تمام.