جستجو در سایت

1396/11/23 00:00

بهترین فیلم جشنواره

بهترین فیلم جشنواره

 اصلاً مغزهای کوچکِ زنگ‌زده، گرته‌برداری از فیلم «شهر خدا» است و خشونتش هم، همان خشونت «تارانتینو» و تیتراژش هم برگرفته از آهنگ مشهورِ «بنگ، بنگ». یا پیش‌تر از آن، «اعترافات ذهن خطرناک من»، تقلیدی‌ست از «فایت کلاب» فینچر. باز هم اگر همه این‌ها باشد، آخرین فیلم «هومن سیدی» یک سر و گردن از فیلم‌های قبلی او و جشنواره امسال، بالاتر است و با یک نگاه حداقلی، فیلمی‌ست وطنی در مقایسه با نمونه‌های مشابه غربی؛ منتها با اقتضائات فرهنگ، جغرافیا و اتمسفر ایرانی: مغزهای کوچکی که فکر نمی‌کنند و فقط تابوهای ذهنیِ از پیش‌ساخته‌‌، آنان را هدایت می‌کند تا زخم بزنند و خون بریزند. هر قدر که «خشم و هیاهو» با قصه‌ای ژورنالیستی و کلیشه‌ای، از سر بی‌دقتیِ ناشیانه‌ای ساخته شده بود حالا آخرین فیلم «سیدی» از سر صبر و حوصله و با بازی‌های کامل و درستی از «نوید محمدزاده»، «فرهاد اصلانی» و نقش‌های مکملِ کامل و پخته، داستانش را روایت می‌کند و تمام خرده‌داستان‌ها و آدم‌هایش هم کاملاً در خدمتِ منطق روایی فیلم هستند: بچه‌های درمانده و وامانده‌ای که انتخابِ دیگری جز زاده شدن و غلت زدن، در دل فقر و بدبختی ندارند، اَفسارِ آنان در دست‌های چوپانی‌ست که می‌آموزد برای بقا، باید بکشند و گرنه، کشته خواهند شد. لاجرم، در این شرایط است که مجالی برای اندیشیدن و فکر کردن به راهی جز ارتکاب جرم برای زیستن باقی نمی‌ماند. سرنوشتِ این بچه‌ها انتخاب خودشان نیست و هر قدم که به عقب برگردیم در نهایت پیکانِ افسارگسیختگی و ناهنجاری‌های این گروه، به حاکمیتی بازمی‌گردد که نتوانسته معیشت و امنیت آنان را مهیا کند و فقط هر از گاهی با حمله‌های ضربتی پلیس و با اعدام و زندان، خواسته ریشه‌ی فسادشان را بخشکاند و البته ناگزیر، از بطن آن حلبی‌آبادها و زاغه‌نشینانی زاده می‌شوند که دستانشان بوی خون و دهانشان مزه‌ی الکل و شیشه می‌دهد. این اجتماع کوچکِ جنوب‌شهری، مرگ برایش آن‌چنان سهل و ساده‌ است که وهمی ندارد از گذاشتنِ تیغِ سرد قمه، بر زیرِ گلوی هم‌خون‌های خود. تمام این مفاهیم و برداشت‌ها از این اجتماعِ خشونت‌بار، ماهرانه در‌ قاب دوربین و مدیوم سینما قرار گرفته و خب، بعید نیست در زمان اکران عمومی، بسیاری منتقد این حجم از خشونت باشند و فیلم طبق روالِ معمولِ سالیانِ اخیر، متهم شود به سیاه‌نمایی. با این‌حال، اگر در مقاطعی فیلم اسیرِ دیالوگ‌های شعاری نمی‌شد و یادش نمی‌رفت که آدم‌های قصه‌اش تا حدی در باتلاقِ فلاکت فرورفته‌اند که نمی‌توانند جهان‌بینی فیلسوفانه به زندگی داشته باشند و هم‌چون نریشنِ آخرِ «نوید محمدزاده» در مقام جامعه‌شناسان نقاد برآید، بی‌شک، کامل‌تر از آن‌چه که هست، می‌شد.