نوع آوری در خلاف جریان اصلی سینمای سنت گرا

کمتر کارگردانی در سینمای ایران جرات این را دارد که دست به یک نوع آوری در خلاف جریان اصلی سینمای سنت گرای حاکم در ایران بزند. علی احمد زاده بعنوان کارگردان در فیلم مادر قلب اتمی اگرچه یک اثر تمام قد در سینمای سورئال را ارائه نداده است اما برداشتن حتی یک قدم به سمت این رویکرد مدرن خود قابل توجه، احترام و ستایش است. فیلم مادر قلب اتمی در ادامه اثر قبلی احمد زاده یعنی فیلم مهمانی کامی است که بسیار پخته تر از آن اثر بد و عقیم گذشته، بعد از سه سال توقیف به پرده سینما راه پیدا کرده است. در ابتدا باید این را بگویم که برای فهم فضای موجود در فیلم مادر قلب اتمی باید یک خوره سینما باشید و همچنین کمی حوصله کنید چرا که استفاده از چند لوکیشن محدود که بیش از نیمی از زمان فیلم در داخل اتومبیل گرفته شده است و از همه مهمتر، متکی و استوار بر دیالوگ است و تنها با چهار بازیگر اصلی به نام های آرینه با بازی ترانه علیدوستی و نوبهار با بازی پگاه آهنگرانی و کامی با بازی مهرداد صدیقیان و اضافه شدن محمدرضا گلزار، می تواند حوصله و تحمل مخاطب عام سینما را از او بگیرد. اما علی احمدزاده با شناخت کامل از روحیه و کاسه صبر مخاطب خود سعی می کند فضای حاکم بر اثر را یک فضای سر خوش و طنز آلود که گاهی با چاشنی موسیقی همراه است تلفیق کرده تا در لایه های زیرین حرف های جدی تر را زده و به نقد بکشد.
سه جوان سرخوش بدلیل استفاده از مشروبات الکلی و یا خیلی بیشتر از آن از یک پارتی شبانه با شرایط نا متعادل ذهنی در نیمه های شب در خیابان های تهران سرگردان اند تا با یک شخصیت توهمی و خیالی با بازی محمدرضا گلزار مواجه شده و در حلقه محاصره او در می آیند. چالش بین احوالات روان پریش آرینه و نوبهار با این اهریمن درونی تا مرز از دست دادن جان خود چاشنی موضوع سورئال حاکم بر فیلمنامه شده است.
بازی ها به استثناء نقش محمدرضا گلزار که به خوبی از پس آن برآمده است و به جرات یکی از بهترین بازی های سال های اخیر اوست، پیچیدگی خاصی ندارد.
دیالوگ های بکار رفته در ابتدا بنظر از هم گسیخته و بی معنی و گاهی طنز گونه بنظر می رسد، اما در معنی و مفهوم کلی، مخاطب را با حرف های جدی تر و قابل توجه تری روبرو می کند. مثلا دیالوگ کامی و اشاره او به اینکه تهران مادر قلب اتمی دنیاست؛ و یا اشاره به فیلم آرگو بعنوان یک فیلم بد توسط آرینه و نوبهار و تعجب افسر پلیس از همسویی این قشر خاص در مواجهه با منافع ملی ایران. البته ایراد و نکته منفی وارد بر آن استفاده از حجم زیادی از انتقادهای سیاسی و اجتماعی در دیالوگ ها است که متاسفانه گاهی فیلم را از مسیر اصلی آن خارج کرده است، بطور مثال از یارانه ها و انتقاد از آن تا تهاجم فرهنگی و مثال های هزلی چون تولت فرنگی و ایرانی و غیره.
همانطور که قبلا هم گفته شد برگ برنده فیلم، معانی مهم تر در عمق لایه های زیرین آن است، بطور مثال سه جوان روانپریش و سرمست درحال پرسه زنی و رانندگی در خلاف جهت اصلی حرکت در خیابان ولیعصر تهران هستند که با یک اتومبیل قدیمی تصادف می کنند، چندی بعد افسر پلیس از راه میرسد و متوجه وضعیت موجود می شود، جالب اینجاست که او نیز اجازه ادامه رانندگی آرینه در حالت مستی را می دهد و از همه مهمتر اینکه او نیز مسیر خلاف جهت خیابان ولیعصر را برای ادامه راه انتخاب می کند، مشخصا این طعنه ای است که فیلمساز به نظام پر ایراد و نادرست تربیتی و ارشادی قالب بر ایران در مواجه با این قشر از نسل جوان میزند.
اشاره به سن بیست و هفت سالگی، همان مرز بین گذر از سن بلوغ، خامی، بی عاری و بی خیالی مفرح گذشته و ورود انسان به سنی که اینبار یک نگاه جدی تر به آینده و سرنوشت خود که غولی است مبهم و معضل اجتماعی نگران کننده هر جوان در جامعه ایرانی.
محمدرضا گلزار بعنوان یک کاراکتر بی هویت و اهریمنی اما با ظاهری آراسته و معقول به هر شخصیتی که می رسد می گوید این من هستم. گویی اوشخصیتی ثابت ندارد و خود را صدام، هیتلر و حتی افسر پلیس معرفی می کند، شاید او همان ذات اهریمنی خفته در هر انسانی است تا او را به قهقرا ببرد، یک مبارزه بین خیر و شر.
قطعا تماشای آن را به مخاطبان جدی تر سینما پیشنهاد می کنم.