خردمند یا کوته بین؟!

چندان آسان نیست در فصل نقاهت هر سال سینمایی، یافتن آثاری که بتوان از آنها لذت برد. «ظرف ناهار» یکی از آن آثار است که به رغم زادگاه سینماییاش (بالیوود) و همچنین ظاهر سهل و ممتنع و قصه ساده و بیتکلفش، به سبب مضمونی که در قالب ورودی تقریبا موشکافانه به ساحت درونی انسانهایی تنها و بررسی تاثیرات و تلخیهای روزمرگی و زندگی ماشینی بر آنها، منبعث از دستمایه نسبتا خلاقانه فیلم، ظهور میکند، فراتر از حد انتظار مینماید.
جانمایهاش ظاهرا باید در این جمله نهفته باشد؛ «قطار اشتباه ممکن است انسان را به ایستگاه درست برساند» کما اینکه شخصیت اصلی نیز در پایان فیلم، سوار همان قطار اشتباهی میشود که میتواند او را به ایستگاه درست (دیدار با ایلا) برساند. بهرهگیری از هجوی ساده اما هوشمندانه نسبت به سیستم تحویل غذای بمبئی در قالب اشتباهی فاحش در تحویل غذا، باب آشنایی حسابداری «ساجی فرناندز» نام و کمحرف و درونگرا و منزوی و گوشهگیر و در آستانه بازنشستگی را با خانم خانهداری «ایلا» نام و متاهل اما عملا تنها و دارای یک فرزند میگشاید که با تاثیراتی بر زندگی هر دو و تغییراتی در روحیات و رفتارهایشان همراه است؛ ظاهرا یک داستان عاشقانه. اما سادهانگارانه است اگر «ظرف ناهار» را فیلمی شخصیت- موقعیت بدانیم؛ حتی گنجاندن فیلم در ردیف عاشقانههای کلاسیک مرسوم را نیز میتوان غلط مصطلحی ناشی از غفلت در نگاه و تحلیل دانست. شاید «ظرف ناهار» را بتوان به لطف ایده مرکزیاش در قالب رد و بدل کردن نامههایی پردرددل لابهلای هر ظرف غذا، کلوزآپی نه صرفا میزانسنی بلکه غالبا فیلمنامهای از آدمهایی همچون ساجی فرناندز و ایلا و حتی شیخ دانست؛ نگاهی دقیقتر به درونشان برای ادراک هرچه بیشتر آنچه از برونشان مشاهده میکنیم، برای ادراک گفتوگوهای متعدد و مکرر میان ایلا و خاله دشپانده و ادراک سکوت و عزلتنشینی و البته دافعه نسبی موجود در فرناندز و همذاتپنداری با شیخ که در ظاهر، چندشآور و دست و پا چلفتی است اما در باطن، غمگین و بییاور؛ تا جایی که این تنهایی علاوه بر فیلمنامه، در میزانسن سکانس عکس یادگاری ازدواج شیخ نیز در قالب قرار گرفتن شیخ و فرناندز در یک سمت کادر و قرار گرفتن حدود 20 نفر از خانواده عروس در سمت دیگر کادر، کاملا محسوس و ملموس است؛ همچون تنهایی ایلا در آشپزخانه و همصحبتیاش با خاله دشپانده و تنهایی فرناندز و حسرتش که ناشی از فقدان خانواده است (نگاههای مکرر فرناندز به خانه همسایه و میز شامی که تمام اعضای خانواده دور آن جمعاند).
«ظرف ناهار» البته تنها در مقام روضهخوانی و ذکر مصیبت نیست بلکه گویی حکایت احیای حال این آدمها و بازیابی درونیشان نیز هست؛ سخن گفتن و خروج از زندان یأسآور خلوت خود و نگاهی دقیقتر و گستردهتر و تامل برانگیزتر به خودشان، پیرامونشان، علایقشان، خاطرات تلخ و شیرینشان، گذشتهشان، حال و حتی آیندهشان. مصداق این احیا البته فقط و فقط در کنشهای رفتاری همچون عدم حساسیت فرناندز به بازی بچهها کنار خانهاش (کاهش دافعه موجود در او) و فروش طلاها و دستبندها و گردنبند ازدواج ایلا توسط خودش و شستن پنکه توسط خاله دشپانده (تلاش ایلا و خاله دشپانده برای فراموشکردن گذشتهشان) که جملگی نمایانگر تغییر نگاه این کاراکترهاست، محصور و منحصر نیست بلکه غالبا مرهون یک مسیر منظم و بیخلأ داستانی مملو از شوخیها و نکات ریزبینانه و هدفمند و بدیع و هوشمندانه است و از این رو، نه تحمیلی بلکه طبیعی است، خاصه آنکه به سبب پیوند مضمون فراگیر و جهان شمولش با هویت و فرهنگ و سنت و ارزشهای بومی منبعث از زادگاه و خواستگاهی کاملا شرقی، اصالت نیز مییابد تا ریتش باترا را در همان نخستین فیلمش، صاحب نگاه و نگرهای بومی گرداند و دارای «خود». البته بدیهی است که «ظرف ناهار» شرایط و ضوابط اثری 4 ستاره را بهطور کامل احراز نمیکند. برای نمونه در حفرههای فیلمنامهای، کاراکتر راجیو (شوهر ایلا) کاملا ابتر مانده و علت رابطه سردش با ایلا (که علتالعلل تداوم یافتن نامهنگاریهای ایلا با فرناندز نیز است) تقریبا نامشخص است و بیپرداخت. نمونه دیگر، گرهافکنی نهایی فیلم در قالب چگونگی و چرایی انصراف فرناندز از دیدار با ایلا در کافه کولر است؛ صرف اصلاح صورت در حمامی فرسوده و برخورداری از احترام مخصوص افراد مسن در اتوبوس، حتی اگر نمایانگر کهنسالی باشد، به لحاظ منطق دراماتیک و با توجه به میزان عشق تصویر شده میان فرناندز و ایلا، توجیهگر چندان مناسبی جهت انصراف فرناندز از دیدار با ایلا به نظر نمیرسد. با این همه اما «ظرف ناهار» در کلیت، به سبب تعادل در قصهگویی و ایجاد ارتباط و هماهنگی میان پیرنگهای فرعی و پیرنگ اصلی و توازن در ریتم و انسجام داستانی و توفیق در اجرا، همچون فرزند خردمند خانواده کوتهبینی (بخوانید سینمای بالیوودی) میماند که سالهاست اغلب محصولاتش از فرط بنجلبودن، مورد تمسخر بیحد و حصر عام و خاص قرار گرفته است.